ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ روز پیش

قضاوت ؛ از نگاهی دیگر...

درود و سلامتی و آرامش به یارانِ جان 🌷😍

( لذت از نوای دل انگیزِ پیانو را دریابید . 🎶 )

قضاوت ؛ از نگاهی دیگر ...⚖ 🔬

شاید قضاوت ، اغلب از کمبود اطلاعات نمی‌آید ؛

از توهمِ " کامل بودن " اطلاعات می‌آید.

کسی یک رفتار، می‌بیند و فکر می‌کند تمام داستان را فهمیده است.

کسی یک جمله ، می‌شنود و خیال می‌کند شخصیتِ طرف مقابل را شناخته است.

کسی یک اشتباه می‌بیند و حکمِ تمامِ زندگیِ یک انسان را صادر می‌کند.

در حالی که بیشترِ آنچه انسان را ساخته، معمولاً از چشم دیگران پنهان است :

ترس‌ها، زخم‌ها، تجربه‌ها، تنهایی‌ها، شکست‌ها، آرزوها و هزاران لایه‌ی دیگر.

(( آن‌ها واقعیت را می‌دانند، من که هیچ نمی‌دانم ؛ چگونه قضاوت کنم؟ ))

این جمله نوعی فروتنی در شناخت را یادآوری می‌کند؛ اینکه شاید نخستین گامِ فهمیدن ، پذیرفتنِ " ندانستن " باشد.

ویدئویی از خانم باران نیکراه دیدم که با چه کلامِ شیوا و باورپذیر ، در مصاحبه ای،  قضاوت را با علمِ فیزیک توضیح داد .

( تلاش کردم عینا ، گفته ها و کلام ایشان را نقل کنم ) :

بازه ی طیفِ مرئی ، می‌دانیم که بسیار بسیار محدود و ناچیزه  بین ۳۸۰ تا ۷۵۰ نانومتر !

امواج آلفا بتا گاما و ایکس با طول موجهایی بسیار کوچکتر و امواج رادیویی با طول موجهایی بزرگتر ، که ما فقط بخشی کوچک از پیرامون خود را در این طیف ، می‌بینیم.

به این محدودیت ، گیر افتادن در ابعادِ مکان و زمان را هم اضافه کنیم :

وقتی در مکانی، اطراف را مشاهده می‌کنیم ، آنچه دورتر یا پشتِ دیوار ها باشد، نمی‌بینیم

و هیچ آگاهی و دیتایی از آنجا نداریم .

یا در زمانِ خروج از مکانی ، ۱۰ ثانیه دیرتر یا زودتر برویم ، ماشین‌ها، آدم‌ها و اتفاقاتِ متفاوتی را می‌بینیم.

به این محدودیت‌ها، تنگناهای دنیای سه بُعدی را هم اضافه کنید.

از ابعاد دیگر ، فقط شاید نزدیک‌ترین ماهیت از جهانِ دو بُعدی " سایه " باشد .

به این ترتیب ؛ برای قضاوتها ، نیاز به پردازشِ این اطلاعات و دیتاهای ورودی ، در فکر و ذهنی داریم که بیشترین انرژی را برای تلاش در" حفظ بقا " مصرف می‌کند.

و درصدِ محدودی برای پردازشِ سایر دیتاها ...

فیزیک بمن یاد داده ، با توجه به مجموعه ی محدودیت‌ها : میتوانم بعنوان مشاهده گر آنچه دریافت کرده ام را اعلام کنم ، ولی نمی‌توانم یه فتوای کلی بدهم که مثلا این آدم خوبیه یا نه !!!

از این مصاحبه که بگذریم ، به دو نکته هم می‌توان اشاره کرد :

اول :

شاید قضاوت کردن، بیش از آنکه نشانهٔ دانستن باشد، حاصلِ فراموش کردنِ " نادانسته ها " ست.

گاهی چنان به برداشتِ خود مطمئن می‌شویم که محدودیتِ دیدن، شنیدن و فهمیدنِ خود را از یاد می‌بریم.

و دوم :

گاهی «قضاوت» و «تشخیص» با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

مثلاً اگر کسی بارها دروغ گفته باشد، تشخیص اینکه نمی‌توان به حرفش اعتماد کامل کرد، قضاوتِ اخلاقی نیست؛ نوعی نتیجه‌گیری از رفتارِ او ست.

مشکل از جایی شروع می‌شود که از یک رفتارِ محدود ، به کلِ وجود یک انسان حکم بدهیم :

یک بار دروغ گفت .... پس آدم بدی است.

یک بار عصبانی شد .... پس خشن است.

یک بار شکست خورد .... پس ناتوان است.

اینجاست که قضاوت، جای " فهم " را می‌گیرد .

حقیقتِ آدم‌ها ، آن‌قدر گسترده و پیچیده است که نه به‌سادگی می‌شود آن را گفت، و نه به‌سادگی می‌شود درباره‌اش حکم صادر کرد.

شاید به همین دلیل ، احتیاط در قضاوت ، فقط یک فضیلتِ اخلاقی نیست ؛

بلکه نوعی اعتراف به محدودیتِ فهمِ ما از زندگیِ دیگران است.

در اینجا شاید خالی از لطف نباشد که به جهت یاری و کمک به این مبحث و یادآوری بخشی از " مکاشفه و فهم زبان ۲ " ،

به آن پست گریزی بزنم :

شاید بهترین راه توجه و دقت به « زبانهای ناگفته » باشد .

در روابط انسانی، ما اغلب با کلمات حرف می‌زنیم، اما «زبانِ اصلی» انسان، زبانِ نگاه ، لحن صدا و سکوت‌ها و خلاصه زبان بدن (body Language ) اوست .

چقدر از درگیری‌های ما ناشی از این است که ما «کلمات» طرف مقابل را شنیده‌ایم، اما «زبانِ رنج» او را ترجمه نکرده‌ایم؟ و همینطور حرفهای خودمان را ...

«خودشناسی، هنر ترجمه کردنِ احساساتِ خام به زبانِ آگاهی است.»

بسیاری از ما وقتی غمگین هستیم، نمی‌دانیم این غم از کجاست؛ یعنی زبانِ درونمان برای ما بیگانه است. خودشناسی یعنی یادگیری الفبایِ رنج‌های خودمان.

در ترجمه همیشه بخشی از معنا از دست می‌رود . ( نادانسته های قضاوت )

حقیقت هرگز در یک نقطه نیست، بلکه در «فاصله‌ها» نهفته است.

میان آنچه فکر و احساس میکنم و آنچه بر زبان می آورم ... و آنچه تو میشنوی و فکرو احساس میکنی و واکنش نشان میدهی ... دره ها و ژرفای بی پایانیست .

" آلخاندرو خودوروفسکی "

دره‌ی اول: شکاف میان «درون» و «بیان» (من و زبان من)

خودروفسکی می‌گوید آنچه در درون داریم با آنچه بیان می‌کنیم متفاوت است.

این دره ناشی از چیست؟ از ترس؟ از ناتوانی در یافتن واژه؟ یا از اینکه برخی احساسات آنقدر عظیم هستند که هیچ زبانی گنجایش آن‌ها را ندارد؟ بیان و پذیرش حقیقتِ محض، مسئولیت سنگینی دارد.

دره‌ی دوم: شکاف میان «شنیدن» و «درک کردن»

(من و زبانِ تو)

ما معمولاً «صدا» را می‌شنویم، اما «معنا» را ترجمه نمی‌کنیم. ما با شنیدنِ کلمات، به جای عبور از دره، با دیواره‌های آن برخورد می‌کنیم. در اینجا مفهوم «ترجمه‌ی همدلانه» می‌تواند راه حل باشد.

دره‌ی سوم: شکاف میان «تفسیر» و «واکنش» (تو و واکنش تو)

این خطرناک‌ترین دره است؛ جایی که ما بر اساس آنچه «فکر می‌کنیم» شنیده‌ایم، واکنش نشان می‌دهیم، نه بر اساس آنچه واقعاً گفته شده است. این همان جایی است که "زخم و آسیب زدیم و خوردیم" و قضاوت اتفاق می‌افتد.

دره چهارم : «دره‌ی سکوت» آنچه درون ماست اما هرگز نمی‌توانیم به زبان بیاوریم؛ کلمات در برابر عظمت احساسات محدودیت دارند .

دره پنجم : «دره‌ی سوءتفاهم» عدم درک و همدردی متقابل باعث شکافی میان شنونده و گوینده می‌شود؛ و نمیدانیم : چرا با وجود زبان‌های مشترک ، باز هم احساس تنهایی می‌کنیم ؟

و . . . دره ها و ژرفای مختلفی که هریک از ما آنرا زیسته ایم . در فلسفه، می‌گویند «زبان، خانه‌ی هستی است». اما با مکاشفه و فهم زبان ، می‌توان گفت: «دره‌ها، محل برخوردِ هستی‌ها هستند.»

در ارتباط با دیگران هر چقدر هم تلاش کنیم، همیشه بخشی از حقیقتِ وجودی ما و طرف مقابل پنهان می‌ماند. آیا می‌توانیم با پذیرش این «ناتمام ماندنِ فهم و مکاشفه »، با هم کنار بیاییم ؟

وقتی هر کس یک زبان است، پس ما وظیفه داریم «مترجمِ مهربان» باشیم.

مکاشفه در زبانِ دیگری، یعنی فراتر رفتن از " قضاوت " .

وقتی کسی فریاد می‌زند، او دارد به زبانِ «نیاز یا ترس » حرف می‌زند، و نه لزوما به زبانِ «خشم».

و شاید به همین دلیل "احتیاط در قضاوت " ، فقط یک فضیلتِ اخلاقی نیست ؛

بلکه ؛ آرامشی ست که بخود و دیگران ، هدیه می‌دهیم...

تا درودی دیگر ، بدرود 🌷🥰😍

قضاوت
۰
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید