
با درود به یاران جان 🌷🥰
قضاوت ...واژه ای تکراری ! اما متداول در رفتار عده ای !
که شاید با تکرار بتوان یکنفر ...فقط یکنفر را ، حتی برای لحظه ای بفکر فرو بَرَد تا خود را بر حذر دارد از قضاوت ...🙏👌🥰
سریال سربداران ، سال ۶۳ پخش شد .من ۱۵ ساله بودم و هر هفته در تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچ به تماشا مینشستم. دیالوگی از استاد عزیز : جناب نصیریان ، سالهاست در خاطرم مانده ! چرا ؟ واقعا نمیدونم !!!
سکانسی بود که ۱۵ نفر، خودشان را "شیخ " معرفی کرده بودند ، با دستور و حکم قاضی القضات به دار آویختند و قاضی شارع ( استاد نصیریان ) خطاب به جماعتی گفت :
قضاوت بسیار آسان است ! یا شیخ در میان اینها هست یا نیست ، اگر هست که مرده است . اگر نیست دیگر شیخ نیست که جان پانزده تن را هدیه ی خود کرد ...!!!
((توضیح مختصری از سریال : شیخ حسن جوری ( با درخشش مرحوم امین تارخ ) فردی مومن و انقلابی و مورد پذیرش و شیخِ مردم بود . حمله ی مغولان در آن برهه از تاریخ ایران همراه با استبداد و ظلم های زیادی بود و قاضی شارع هم فردی با نفوذ و مورد اعتماد مردم . اما کاسه لیس و دست نشانده ی مغولان !!! در واقع قضاوت نمیکرد بلکه حکم بنفع مغولان میداد . شیخ حسن جوری را هم ندیده بودند و نمی شناختند .))

هرگز نتونستم خودمو قانع کنم که این جمله بیان واقعی قضاوت باشد . یعنی با مهندسی و تدبیر ظالمانه شرایطی ايجاد کنند تا هر دو کفه ی ترازو به یک پاسخ دلخواه مستبدان ختم شود !؟
حکایت : بهلول را گفتند : مدتیست محکمه قاضی ندارد تو مورد اعتماد مردم هستی ، تا قاضی بعدی بیاید تو بیا قضاوت کن !! گفت : هرگز ! دو طرف با هم اختلاف دارند که هردو واقعیت را میدانند. فقط بدنبال راه فرار و حکم دلخواهند. منکه هیچ نمیدانم ، چطور میتوانم بین آنها قضاوت کنم ؟
موقعیت : اگر فردی تحصیل کرده ی وکالت با دزد یا قاتلی در حین انجام جرم همراهی کند و دستگیر شود ، شریک جرم بحساب می آید .
همین شخص وقتی بعد از ارتکاب جرم با مجرم همراهی کند ، میشود: وکیل پایه یک دادگستری !!!
در تمام ۴۰ سال گذشته ام هیچگاه نتوانستم و نخواستم حتی از چهره ی و ظاهر آدمها به تحلیل و پیش داوری میزان مهربانی یا بدجنسی یا عبوس و خودخواه بودن یا عاقل و نادان بودن و هر حالت دیگری ، بپردازم ، چه رسد به شنیده ها ...
خرافات قضاوت : چشم روشنها ، بدجنسن ! تپل ها مهربونن !
ساکت ها آب زیر کاهن ! مغرور و خود خواه ها چهره ی سردی دارن ! کچلها زیاد فکر کردند !
گریه کنی افسرده ای ، بخندی جلفی ! با لبخند و مهربون حرف بزنی حتما نقشه ای داری ! و . . . این قصه سر دراز دارد .
در " مکاشفه و فهم زبان ۲ " از دره هایی گفتم که در ارتباط آدمها وجود دارند و از" ترجمه ی مهربانانه " کلمات شنیده شده .
ما کلمات مخاطب را میشنویم، چهره اش را میبینیم. اما آیا رنج و احساس و آسیبهایش را هم فهمیده ایم ؟
وقتی کسی فریاد میزند ، شاید از سر نیاز یا ترس باشد نه از خشم و کینه ...
بقول مولانا در حکایت بازرگان و طوطی :
مجملت گفتم ، نگفتم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان ...
شاد و سلامت و موفق و اندیشمند باشید .🥰🌷
شود؟