
سلاااااام به یاران جان 🌷🥰
ظاهرا من در هر موردی هم لذت می جوویم هم آرامش .خیلی فرقی نمیکنه کجا باشم یا با کیا . ( اوون ماشینو نمیگم کیا ...کی ها یا چه کسانی ها ) که البته ترجیحم تنهایی ست .
وقتی تشریف آوردم اینجا ، کارم در پروژه ی آب بندانِ همون روستای دهنه سر سفید رود آغاز شد .قبل از من آغاز بود ، یعنی جاده و محوطه سازی ، کانکسهای کوچیک و بزرگ ، با آدمای کوچیک و بزرگ . اینا همه بودن ، منتظر قدوم مبارک من
با ورودم ، فروش ماسه و تردد کامیونهای پرصدا و پر دود ، شروع شد .که من دلتنگِ تهران نباشم .
یه لبتاپ بمن دادن که قبضای فروش رو ثبت کنم .
اوونوَختِش من اصلا ۷ ۸ سال با کامپیوتر کاری نداشتم ! چه برسه به لبتاپ که از اول خلقت ، هردوتامون باهم گرفتاری اخلاقی داریم...من به موس عادت دارم ...اون به انگشت !
من کیبورد گنده با دکمه های گنده که انگشتام روش قل بخوره اون دکمه های بهم چسبیده که با انگشت من دوتا حرف میزد ...انگشتو فقط لمسی دوس داره... که اون فلِشه راه میره ...
هیچ تفاهم نداشتیم ...ولی بخاطر بچموون که هموون قبضای فروش باشن ، تحمل کردیم .( حاااالم بد میشه از اوونو خانواده ش حرف میزنم ...اَاَاَااَه ااَااَااَه )
اما پروژه چی میگه !؟ ...میگه منو بِکَن تا رستگار شوی .
منظورش لایروبیه ، حرف بد نمیزنه .یه عاااالمه نی و علفهاااای دراااز روی یه خااک سِفتی داشتن وااسه ی خودشون زندگی میکردن خوش بودن ، موش و مار ، قورباغه و ماهی ، لاکپشتااای نینجااا ، پرنده ها همه جا ...آقایان شغال و روباه و گشتی های هوازی عقاب و قرقی و از اووون ماااهیخوراااا...
این زندگیِ قشنگ ، قبل از ورود ما و بیلهای مکانیکی بود .

حضرتِ آقای کارفرما یعنی اداره آب گیلان برای لایروبی هیچ پولی نمیداد ، گفته بود هر چی بِکَنین ...ببریین بفروشین بما چه !؟
پیمانکار هم که شرکت آقای علیزاده باشه ( همووون فرشتهِ هه که منو پناه داد ...نجات داد ) ...با ۸ تا بیل هاااا ، افتاد بجوون این گِلااا ، که ماسه برداره...بفروشه .
لایه ی اول ، خاک سیاهه که اینجا برای کود استفاده داره .اما فقط ۱۰ سانت روی خاک !!! لایه ی دوم خاک سِفتوو بهم چسبیده که وقتی آب داشته باشه ، مثه باتلاق میشه !!

لایه ی سوم ، جناب ماسه ( س ) که اووون بیلهاااا میریزن توی پُشته کااامونااا ...که ببرن ، بریزن هرجاااا...
یعنی باید لایه های اول و دوُموو بردااان بریزن یه جااا ...ماسه رو بردااارن بریزن اوووونجاا ...یعنی پُشته کااامیونااا .
اینجوووری همه جااا ، دیگه زمین نیس .آآآب خوودش میاد اوون همه جااارو ، پُر میکنه ...

کلا همه ی شمال ، از ساحل تا کوهها زیرش ماسه س .هرچی از ساحل دور بشیم ...ماسه هم دور میشه .یعنی پایین تر رفته رووشو گِل و خاک پوشونده.
اوونوختِش اینجا از ۲۰۰ پیش هم شمال بود ، ولی نه با شلوارَکوو و بیکینی ، دمپایی لا انگشتی .
آقای سفید رود هم پر آب بود .خیلی آآاب از کوهها میاآوورد با خاک و سنگ ...میریخت بدریا . البته بحالت سیلاب ، که هرچی خونه های اوون موقع ، با آآدماای اوونموقع بودن ...بعدش نبودن .
بعدها در رودبار یه سدِ کُلُفت و گُنده زدن که جلوی سیلابوو بگیرن ، مسیر رودخوونه هم شاخه شاخه کردن که آب به همه جااا برسه ...اونایی که سیل برده بوود دریا ، برگشتن ... برنج کاشتن .
یه جاههای هم که گِلوو خاکش زیاد بوود ، نکاشتن...
که شد آب بندان ، برای ذخیره ی آب .ما الان اوونجاا ییم .

صد هکتااره ، یعنی یک کیلومتر مربع . از یه طرفش یه کیلومتر باید بری تا اوونوَرش ، از اوونجا هم یک کیلومتر بری تا ایینوَورش ...خسته میشی ، ولش کن ...خیلی بزرگه .همین .
شش ماهه ی دوم ۴۰۲ ، تقریبا ۱۰ هکتاارشوو کَندیم ، خوردیم !
یعنی ماسه رو فروختیم ، پولشوو دادن به بیلهااا و آدمااا ...
خاااکش م با نِی و علف و لاکپشتااا و موش و مار مخلوووط بردن یه جااا ، کووود درست کنن ...گیاهی حیوانی !!!

روستای جیرباغ همسایه ی دهنه سر و آب بندوونه...
منم ، اوونوره بالون سفیده که هتل دریا کناره ...
دارم شنا میکنم، دست تکون میدم 👋
تا قسمت بعد 🌷🥰