
با درود فراوان به یارانِ جان 🌷
در پستِ قبلی که از نقابها گفتم ، شاید مختصر یا ناقص بود !
که با کنکاش درونی و مطالعه و همراهی و تأمل در دیدگاهِ دوست ِعزیز ؛ اندیشه جانا🌷 به چالش و فهمِ نسبتا کاملتری رسیدیم :
محور اصلی ِ پست قبلی، شاید اصلاً «نقاب» نیست؛
بلکه " هزینهٔ بینقابی " است.
من از ابتدا تا انتهای خاطراتت، بارها چیزهایی را گفتهام که خیلیها ، حتی به نزدیکترین آدمهای زندگیشان هم نمیگویند؛ از عشق، از شکست، از اصرارهای اشتباه، از دلتنگی، از اشک، از حماقتهای محرزِ خودم ، از جاهایی که غرق شدم و بعد فهمیدم غرق شده ام.....
برای همین وقتی میپرسم :
آیا با نقاب میتوانیم جای دیگری باشیم؟
انگار پاسخِ خودم را ، در نوشتههایم دادهام !!! :
بله، میتوانیم...گاهی حتی برای سالها.
اما بهایش این است که کمکم از خودمان فاصله میگیریم.
از آن طرف، بینقابی هم مجانی نیست. بینقابی یعنی احتمال قضاوت شدن. احتمال سوءتفاهم. احتمال اینکه کسی بخواند و بگوید: «چرا اینقدر خودش را لو میدهد؟» یا: «مگر لازم بود اینقدر دقیق بگوید؟»
و شاید به همین دلیل جملهٔ سیلویا پلاث اینقدر به دلم نشسته :
" خویشتن بودن، مسئولیت سنگینی است ".
چون خویشتن بودن فقط آزادی نیست؛ مسئولیت پذیرفتن نگاهِ دیگران هم هست.حتی بدونِ واکنش ...
اما دربارهٔ آن جملهٔ داستایفسکی که با همراهیِ اندیشه جانا 🌷 نقل کردم، به نظرم نکتهٔ ظریفی دارد:
«هیچوقت بشر نمیتواند دربارهٔ خودش همهٔ حقیقت را بنویسد.»
شاید نه فقط به خاطر ترس از دیگران...
گاهی چون خودِ انسان هم تمامِ حقیقت خودش را نمیداند.
ما بخشی از خودمان را میبینیم، بخشی را حدس میزنیم، و بخشی را سالها بعد در یک اتفاق، یک عشق، یک فقدان یا حتی یک دلنوشتهٔ ساده کشف میکنیم.
شاید به همین دلیل است که انسان، حتی وقتی نقاب را کنار میگذارد، باز هم تمامِ حقیقتش آشکار نمیشود.
و اما ... حکایت آن دلقک...
دلیل ماندگاریاش این است که تقریباً و شاید، همهٔ آدمها کمی از آن دلقک را در خود دارند !.
بدین معنی : آن بخش از وجود که برای دیگران لبخند میسازد، آرامش و امید میسازد... اما خودش همیشه همانقدر آرام نیست...

در نوشتههایم ، این را دیدهام: گاهی برای یک کنکوری روحیه مینویسم ، گاهی برای بیماری که رنج میکشد، گاهی برای دوستی دلتنگ، و همان موقع خودم هم درگیر موجی از احساسات هستم .
شاید تفاوتش این باشد که من معمولاً آن قسمت را هم پنهان نمیکنم ...!
و راستش، میان همهٔ بخشهای نوشته ی قبلی ، خودم بیشتر این جمله را دوست داشتم:
« در موقعیتی ورود نمیکنم که نیازی به نقاب داشته باشد.»
این جمله از جنس مبارزه با نقاب نیست...
بلکه از جنس یک انتخاب است ،
در واقع استفاده از ابزاری ، برای " قُلدری " ( محافظتِ درون ) که در پستِ خودبسندگی بیان کردم .
انگار به جای اینکه هر روز نقاب عوض کنم ، ترجیح دادهام تا حد امکان به جاهایی بروم که بتوانم همان " پیام " باشم ؛ با همهٔ آشفتگیها، دلتنگیها، شوخیها، اعترافها، عشقها و حتی پراکندگیهای ذهنیام...
و شاید برای همین بعضی از دوستان در کامنتها ، پرسیدهاند:
«اینها واقعاً اتفاق افتادهاند؟»
چون در دنیایی که خیلیها روایتِ ویرایششدهٔ خودشان را نشان میدهند، دیدن کسی که از خودش ، هم تعریف میکند و هم انتقاد، هم میخندد و هم گریه میکند و به اشتباهات و حماقتها اعتراف..... برای بعضیها ناآشناست.
و ...نه لزوماً بهتر.... نه لزوماً بدتر.
فقط ناآشنا...یا با دیده ها و شنیده ها ...مغایر ...
و اگر بخواهم با زبانِ همان ترانه ی نقاب ، بیان کنم:
شاید مسئله این نباشد که نقابِ محافظ ( نه ریا کاری ) را یکباره پاره کنیم.
شاید کافی باشد : گاهی مطمئن شویم آن صدایی که از پشت نقاب شنیده میشود، هنوز صدای خودمان است.

و شاید بتوان گفت :
نقاب همیشه ریاکاری نیست؛ گاهی زره است، گاهی پناهگاه است، گاهی فاصلهای است که آدم برای محافظت از خودش نگه میدارد.
گاهی نقاب، ادب است. گاهی ملاحظه ؛ گاهی حفاظ زخمهای قدیمی ...
و گاهی هم بله، فریب است.
«نقاب فقط روی چهرهٔ گرگ نیست؛ گاهی آهو هم پشت نقاب پنهان میشود.»
خیلی از مردها سالها نقابِ محکم بودن میزنند، در حالی که فقط خستهاند.
خیلی از زنها نقابِ بینیازی میزنند، در حالی که دلشان یک همدم میخواهد.
خیلی از آدمها نقابِ شوخی میزنند، در حالی که درونشان پر از دلتنگی است.
«شاید مسئلهٔ اصلی، داشتن یا نداشتن نقاب نباشد. شاید مسئله این باشد که آیا نقاب را ما انتخاب کردهایم، یا نقاب ما را انتخاب کرده است؟
آیا هنوز گرگ و آهوی درونمان را میشناسیم؟ یا آنقدر پشت نقشها و عادتها پنهان شدهایم که دیگر صدای خودمان را هم نمیشنویم؟
خویشتن بودن مسئولیت سنگینی است... اما شاید نخستین گامِ خویشتن بودن، آشتی دادن گرگ و آهوی درون باشد؛ نه کُشتن یکی و نه رها کردن دیگری.»

خالی از لطف نیست که از خیام هم بگوییم :
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگران پا بستی
گفت شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی
یا از پرنده ی آبی چارلز بوکوفسکیِ شاعر ؛ که از پرنده آبی داخل سینه اش حرف میزنه ، اون پرنده روح خودشه که چارلز ازش در برابر بقیه محافظت میکنه و فقط شبا میارتش بیرون و آواز میخونه ...
واژه ی نقاب هرجا شاید یه تعریف مجزا و با مقتضیات ، داشته باشه.
ضمن سپاس و قدردانی از بانو اندیشه 🌷
که همیاری و کمک بیدریغشان باعث افتخارست .
ادامه دارد ...

اما فعلا تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰🙏