
با درود بیکران به یارانِ جان 🌷💖
راستش خیلی ذوق دارم که میشه از نسخه ی صوتی در پستها استفاده کنم و برای این بخشِ آخر ، ترانه ای از داریوش عزیز با شعرِ زنده یاد مشیری که در ادامه هست ...
نقاب بنوعی ، بسانِ پوششِ انسان است ، همانگونه که از پوست حیوانات برای زنده ماندن در سرما ، استفاده کرد ...
در ملاقات و همزیستی با دیگر انسانها، در نوشتار و گفتار و هم صحبتی ، از نقاب هم استفاده کرده ! برای بودن و ادامه دادن ...
آیا انسان موجودِ کامل و بی نقصیه؟
موجودی کاملا عقلانی یا گاهی موجودی بس احساسی؟
یا هردو همزمان؟
ترس و طمع و نفرت و خشم و عشق و شهوت چقدر قدرت دارند ؟ و تا کجا میتوانیم در برابرشان مقاومت کنیم و خودِ مطلوبمان باشیم؟
مطمئنا این قدرتِ مقاومت ، در همه یکسان نیست .
از لحاظ روانی چطور؟
انسان از" غریزه "و " خود " و " فراخود " تشکیل شده.
خواستن، بودن، باید بودن ...
هر انسانی غرایزی دارد یا نه ؟ (گرگ و آهوی درون )
آیا باید این گرگ یا آهو را در معرض نمایش گذاشت یا مهارشان کرد؟ یا حفاظت ؟
آهوی درون مظهر عشق و مهرورزی ست ...که هم رهایی میخواهد هم حفاظت .

گفت دانایی که: گرگی خیره سَر
هست پنهان، در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سِتُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسانِ رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگِ خویش
وی بسا زور آفرین ، مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آنکه از گرگَش خورَد ، هر دَم شکست
گرچه انسان می نماید ،گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصافِ گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان ، رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...( زنده یاد فریدون مشیری )

گرگ درون انسانها: تخریبگری یا رامشگری !؟
شفاف سازی دیدگاهِ مرحوم مشیری به قلم دکتر قربانی :
چنین مضامینی در ادبیات کلاسیک و صوفیانه ایران نیز فراوان به چشم میخورد: مبارزه انسان با نفس خود. این مبارزه در جهت رهایی انسان از خوی حیوانیش، خشم و شهوت، است. این بازی یک برنده و یک بازنده خواهد داشت و امید است که آدمی بر نفس پیروز شود. چنین نگاهی بیشتر نشانه تصوف زاهدانه در فرهنگ ماست که رفته رفته با ظهور تصوف عاشقانه کم رنگ شد.
حتی در اشعار سعدی که یکی از نمونههای برجسته تصوف عاشقانه شمرده می شود نیز باز شاهد چنین اشعاری هستیم:
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد،
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت. “
یعنی ردپای تلاش در جهت نابودی درنده خویی انسان در تصوف عاشقانه سعدی نیز یافت میشود.
اما به مدد یافتههای روانشناسی مدرن و آنچه از حافظ و نیچه آموختهایم روشن شده است که چنین تلاشهاییْ بیحاصل، در اغلب موارد بدحاصل، نتیجهی آن یا فساد است و یا بیماری روانی.
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بهجز عیب ندید،
دودِ آهیش در آیینه ادراک انداز ..
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند،
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
خودبینی، عیب جویی، و ریا از مصادیق زاهدی است که حافظ پرچمدار مبارزه با آن بوده است. آنچه حافظ از زهد و آثار آن (مبارزه با نفس) بیان کرده است، در افکارِ " نیچه " نیز مشاهده میشود. نیچه به دقت ریشههای پنهانِ قدرت طلبی و درندهخویی را در زهدگرایی به تصویر کشیده است؛
اینکه چگونه درنده خویی و تسلط طلبی در شکل مُبدَل زهدگرایی ظاهر می شوند و در ظاهر اخلاق، نتایجی ضداخلاقی بهبار میآورند.
فروید نیز با بنیانگذاری روانکاویْ، وارسی عملیاتی این فرایند را در فرد، نشان داده است.
یافتههای تجربی نوین در روانشناسی در تمایز خودمهارگری همراه با بینش و یا بدون آن نیز فرایند و نتایج این تلاش برای نابودی گرگ درون را به دقت کاویده است.
همگی اینها گواهی میدهند که سرانجام زهدگرایی، فساد و زوال اخلاقی است. برای مثال رفتارهای ضد اجتماعی منتج از خشم و زهد در راهبان بودایی فراوان دیده شده است. حالا دیگر در راهبان و زاهدان ادیان دیگر هم هست یا نه، نمیدانم!!! ( پ.ن و ...ما امثال خاوری را هم دیده ایم )
آیا راه رهایی ما گرفتن جان گرگ درونمان است؟ و آیا اصلاًگرفتن جان این گرگ امکان پذیر است؟
راه حل نه در ارضای افسار گسیختهی خشم و شهوت حیوانی است و نه در سرکوبی و مرگ آن که امکانناپذیر است،
بلکه خلاص نسبی آدمی در تقویت فرایند خودآگاهی همراه با انضباط است. به رسمیت شناختن غرایض و هیجانات همراه با آن، و مهار خودآگاهانهشان راهی انسانیتر و متمدنانهتر از سرکوبی و خشونت نسبت به غرایز است.
برمبنای شواهد پژوهشی شکی نیست که افسردگی نتیجه خشونت معطوف به درون است، یعنی سرکوبی گرگ و خفه کردن انرژی مخرب آن که به تخریب درون می انجامد، و روزی سرانجام رو به سوی خشونت بیرونی خواهد کرد.
در مجموع بهجای اینکه جان گرگ خود را بگیریم و در ورطه افسردگی بیفتیم، گرگ خود را خوب بشناسیم و انرژی آن را در مسیر سازندگی هدایت کنیم .
هنر آدمی نه در کشتن گرگ خود، بلکه در شناخت و صمیمیت و رام کردن گرگِ خود متجلی میشود.
جالب اینجاست که توتم گرگ ، نمادی از وفاداری و قدرت است. گرگ در واقع حیوانی اجتماعی است. گرگ استاد زبان بدن است. گرگها با حرکات بدن، چشم، و اصوات پیچیده خود را به یکدیگر میشناسانند و مینمایانند.
گرگ نماد وفاداری، حیلهگری، سخاوت، هوش، دوستی، و درندگی است.
ناتوانی خود در شناخت و مهار و هدایت گرگ را با تلاش بیحاصل برای نابودی گرگ نپوشانیم.
اگر این درنده خویی ز طبیعت بمیرد،
همه عمر فسرده باشی به مثال خاک بیبر.
اما ؛
اگر این درنده خویی زطبیعتت بگردد،
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت.
اگر این درندهخویی نه کشته، بلکه به دوندهخویی و شور دوستی دگردیسی یابد، آنگاه است که آدمی آدمتر میشود. دیالوگ و انسجام گرگ و آهویِ درون تلاشی بس سازندهتر و انسانیتر از تلاش برای نابودی گرگ است.
در پایان ؛ مجددا از بانوی اندیشه 🌷بسیار سپاسگزارم که با همیاری و همفکری و بیانِ دیدگاه و اندیشه ای شگرف ، از ابتدای این مقال تا میانه و بخش پایانی ،
مساعدت ایشان مایه مباهات و افتخارست .
دوستان ما را از نظرات و دیدگاههای خود ، سر افرازِ مان فرمایند ...
چرا که شاید به پایان آمد این مُجمَل ....حکایت همچنان باقیست ....

شاد سلامت موفق و اندیشمند باشیم ...🌷🥰💖