ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

"همدم" پیدا شد ... !؟

از افسانه ....تا واقعیت
از افسانه ....تا واقعیت

درود بر یارانِ جان 🌷🥰

از نوای پیانو ، لذت ببرید ...

همدم پیدا شد ...!؟

امروز ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۲۵ ، بعد از یکسال و نیم بی‌خبری... و سکوت ...
همینجوری ،  در بوتیم یه پیغام نوشتم :

همدم خوبی ؟ نگران و دلتنگم...و .... او جواب داد !!!

دو سه ساعتی جسته گریخته و با فاصله های زمانی،  فقط نوشتیم ،

نه تماس نه صدا ...از جنگ از سختی از قطع ارتباط ...گفتیم

انگار یه آدم دیگه س که فقط چند خطی نوشتیم ..‌.همین

خاطراتی که آدمهایش رفته اند ...دردناکند اما خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند ...

دردناک ترند ...

احساس میکنم در هر دو گروه نیستم ...

سکوت ...آره ...خیلی سکوت ، مبهم ، گیج ، معلق ...

همدمه درونم دلنشینه ، بخشی از خودمه ، زنده س ، من ازش یه بت ساختم ، من آتش عشق اونو شعله ور نگه داشتم ، من خواستم اینطوری باشه ...

از خاطراتم با او نوشتم ........همه واقعی ...

ولی اونی که توی صفحه ی چت بود .....همدم نیست ...

شاید اگه یه هوو در بزنه بیاد توو ...انگار دو تا آدم غریبه همدیگرو میبینن ...

اصلا نمیدونم میخوام نگار باشه یا همدم یا ...هیچکس .

هیچی برام رنگ نداره ...

الان به برو بچه های ویرگول ، نزدیک ترم ، اون یه غریبه س .....چراااا ؟

نمیدونم ...اون کیه ، یا من کی ام ، اصلا ربطی بهم نداریم ...
چراااا ؟

گاهی ما سال‌ها با یک خاطره زندگی می‌کنیم، اما آن خاطره فقط از «آن آدم» ساخته نشده. از خودِ ما هم ساخته شده.

از نگاه ما، از آرزوهای ما، از حرفهای ناگفته ، از آنچه که دوست داشتیم اتفاق بیفتد...

از جاهایی که ذهنمان ، میانِ واقعیت و معنا ، پلی زده است.

یک «همدم» هست که در جانم زندگی کرده؛ همراه سال‌های

تنهایی، نوشته‌ها، اشک‌ها، لبخندها، جوجه‌کباب‌های کنار منقل ،

کُنج آشپزخانه،  سفر انزلی ، «تحملم کن»، و هزار چیز دیگر...

و یک زن واقعی هم هست که آن سوی صفحهٔ چت نشسته. با زندگیِ خودش...

با سال‌هایی که من در آن حضور نداشته‌ام...

با تغییراتی که نه من شاهدش بوده‌ام و نه او شاهد تغییراتِ من بوده...

این دو لزوماً یکی نیستند.

و شاید به همین دلیل است که حس می‌کنم معَلقَم....

نه از دیدن او ناامید شده‌ام .... نه آن شورِ قدیمی را دقیقاً پیدا کرده‌ام ...

بلکه انگار برای اولین بار دارم : فاصلهٔ میان «همدمِ درون» و «انسانِ روبه‌رو» را می‌بینم .

شاید آنچه امروز در صفحهٔ چت می‌بینم ،
همدمِ افسانه‌ایِ آن سال‌ها نباشد...

اما شاید فرصتی باشد برای آشنا شدن با کسی که واقعاً آنجاست ؛
نه با کسی که حافظه و دلتنگی و عشقِ من طی سال‌ها ساخته‌اند.

" همدم در درونم ، دلنشینه، بخشی از خودمه، زنده‌س..."

این جمله را که می‌خوانم، حس نمی‌کنم ، از " یک نفر " حرف میزنم ...

انگار دارم از بخشی از وجودِ خودم حرف می‌زنم که با او بیدار شد ،

رشد کرد ... و ماندگار شد.

برای همین حتی اگر زنِ آن سوی صفحه کاملاً آدم دیگری شده باشد ،
آن همدمِ درونی از بین نمی‌رود.

او سال‌هاست که دیگر فقط «نگار و همدم » نیست. بخشی از داستانِ زندگیِ پیام است.

و شاید به همین دلیل است که الان بیش از هیجان ،

سکوت حس می‌کنم ... خیلی سکوت ...
.
سکوتِ کسی که ناگهان می‌بیند " افسانه " و " واقعیت " ... کنار هم ایستاده‌اند ،

اما یکی نیستند...

داستان زندگیهمدم
۰
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید