
درود و سلامتی به یاران جان 🌷🥰
امروز با عنایت به بی حوصلگی در آشپزی و البته نداشتن مواد غذایی لازم از جمله مرغ و گوشت و هیچی نداشتم !!! برای صرف ناهار به خونه باغِ والده بانو تشریف بردم .
مراسم پرفیضِ عدس پلو خوران ، با چاشنی کشمش و خرما و ترشی بندری لذتی وصف ناپذیر در فضای دلنشین باغ داشت .
خیلی نووشِ جانم شد که پس از آن خوابی واجب !
هوسی نابجا برای خوابیدن در چمنهای باغ ، با سایه ای دلپذیر و نسیمی روح بخش ...مورچه های درشت با تعجب از روی دست و پای من در حال عبور ، یادآور گالیور در جزیره ی گنج و هجوم لی لی پوتی ها ...
نسیم و مورچه ها کلا اختلالات سنسورهای پوستی ایجاد کردند و خلاصه خواب بی خواب !!!
نردبانی مهیا ، درختی پربار و اشتیاق چیدن میوه ، به مقدار لازم وسوسه در من ایجاد کرد .
آشنایی با آلو خانومه دُرشت بچه ، باعثِ افتخار ، دِیت و قرار

ابتدا نردبان تکیه بر دیوار ،
سپس انحنای بدن بر درخت
کمی بعد چو میمونی آویزان بر درخت
آلوها خیلی دُرشت و زیاد و باز هم دُرشت و زیاااد بووودند .
گیج شدن در انتخاب و همزمان یکدست بر درخت و پایی در هوا ، منجر به چیدن ۴ یا ۵ کیلو بیشتر نشد !!!
پیش بینی ساخت لواشک از آلوهای کوچکتر و بلعیدن آلو های درشت تر در تنفسِ سخت و چشمانی گشاد ، ارمغانِ این چالش بود ...

و اما جوونم براتون بگه از کولر انگوری ...صبح بعد از صرف صبحانه ، با یک فروند قیچی و سبدی اِنقَدی ... انقدی ...به کولر انگوری و چارچوب پنجره آویزون شدم و هر چه خوشه های قوره دیدم و ندیدم ، چیدم .شاید بیش از یه کیلو ،
به پیوست در حیاط همین عمل خداپسندانه را بجا آوردم ...یعنی سه چهار کیلویی چیدمان فرمودم .
نیم که ساعتی گذشت ...از بالای سرم در قسمت شیروانی صدای راه رفتن بوضوح دیده و شنیده میشد.
حضرت صاحبخانه ( س ) دامَت اِفاضاتُه طی اقدامی مذبوحانه دست چپِ انگور خانومه دراز کش را که کولر انگوری را پوشش میداد و من قبلتر خدمت قوره هایش مشرف شده بودم ، قطع کرد ! چون خیلی زیاد کولر را بغل کرده بود .
هیچی دیگه، کولر انگوری از مقام خود استعفا داد.
به مقامِ کولر پنجره ای سابق تنزل کرد .
امروز روز پر استرسی بود ! عدس پلو خوران لذتبخش ، چیدمان قوره و آلو های درشت ، خوابیدن در سایه ای خنک و روی چمنها ، رژه رفتن مورچه ها ...همه و همه باعث شدند با فنجانی قهوه همراه والده بانو و آن بانوی فامیل عزیزجان غروب را در ساحل و آبتنی بسر ببرم ...خب روز سختی داشتم .
البته قبلش برای رفع استرس ، به تنها شیرینی فروشی دهستانموون رفته تعداد متنابهی ناپلئونی و خامه ای از اووون گرد قهوه ای ها با دلِ پراز خامه گرفتم در ساحل خوردیم .
الان احساس میکنم خوبم ...شما چطورین ؟ بیاین اینجا باهم سختی بکشیمم...استرس بگیریمم .
تا وقایع دیگر ...بای بای 🌷🥰