
درود و سلامتی و نشاط به یاران جان🌷🥰
مدتی ست در مصاحبه ها ؛ ضیافتها و روایات دیگر ؛ از سایه های خیال ، با آرزو بانو خالق و بنیانگزار چنین رو در رویی و ایجاد ارتباطی عمیق با سایه ها ، همراه شدم .
که این همراهی ؛ نه صرفا بعنوان یک دنبال کننده ، بلکه تلاش در جهت فهم و درکِ معنایی ست که بانو با چه مهارت و درایتی ، به جزییاتِ نحوه ی پذیرش و شرح ارتباط با سایه ها پرداخته اند.
شاید اکثر دوستانی که نوشته های ایشان را خوانده اند ، تجربیات مشابه و همزادپنداری با کارکترها دارند .
و با ریتم داستان و روایت ، هیجان زده و کنجکاو شده اند .
از خود سوالاتی پرسیده و در پیِ پاسخی ، در بطن این روایات ، گشته اند یا منتظرِ ادامه ؛ با اندیشه و درک ماجرا .
و البته شاید کسانی هم ، این روش و همنشینی با سایه ها ، برایشان خوشایند نبوده و ترجیح میدهند عبور کنند یا اصلا ورود نکنند ! برخوردی تأسف بار و شایسته ی بازنگری .
بنظرم اصلِ این ماهیتِ بتصویر کشیدنِ سایه ها و ایجاد چنین ارتباطی ؛ بسیار فراتر از روایت و داستان است .
تولد و ظهور و همراهی نایرا ، شاید قبل از یکسال پیش باشد .چنانکه بانو در پستی از او گفتند .
نایرا در ابتدا صرفا بعنوان یک شاهد و مخاطب ، شکل گرفت .
آرزو بانو او را در کنار خود میدید ، برایش حرف میزد و نامه مینوشت. در گذر ایام و آلام روزگار ، نایرا به شاهد و مخاطبی همراه بَدَل شد ، نقشی فعالتر و پویا که همواره با آینه ای در دست ، وقایع را بررسی و تحلیل کرد . انگار دو نفر از دو یا چند زاویه و نگرش ، بر واقعه ای : نظارت ، دقت ، بررسی جزئیات ، شناخت ترسها و نگرانی ها و ارائه ی راهکار دارند .
شاید در حالتی بتوان حضور نایرا و همراهیش را به کودک درون تشبیه کرد . گرچه نایرا چون یک شاهد هم هست طبیعتا نظرات ، دل مشغولی، دلخواسته ها و روش و تجربه ی آرزو بانو را در خود دارد . یک همراه ، فراتر از کودک درون .
نایرا ، خود یک آینه است . صادق ، شفاف ، تیزبین ، انعکاس هر نوری ولو اندک ، بیان تصاویر واقعی ولو در شکسته شدن ،
که هر شکستگی با درایت و همراهی آرزو بانو التیام یافته . هردو در کنار هم و در جهت مساعدت و تکمیل هم تلاش دارند.
و این شاهکارِ ارتباط آدمی با خویشتن است .تطابق ، تعامل ، تکاپو در شناخت خود ، آرامش درون ولو با طوفانهای بیرون ، گذر از درد و رنجها ، پذیرش آسیب ها و حرکت به جهت التیام و بسیار ارزشهای دیگری که در همنشینی با خویشتن در می یابیم .
خویشتن بودن مسئولیت سنگینی ست...
جای دیگری بودن یا هیچکس نبودن آسانتر است.
که نایرا و آرزو بانو ، مسئولیت سنگینِ خویشتن بودن را بزیبایی و درایت با همراهی هم ، بجان پذیرفته اند .
به این ترتیب آنچه در مصاحبه ها و ضیافتها میخوانیم ، از همان ابتدا و فقط در عنوان ، تکلیفش مشخص است !
مصاحبه ی اختصاصی با اندوه ؛ فضا را اینچنین تصور کردم :
چند نفر حضور دارند ، نایرا و آرزو بانو ، سایه و مخاطبان . قرار است مصاحبه و گفتگو باشد ...بدین ترتیب ؛ از درگیری ، تنش ، التهاب کاذب ، ترس و نگرانی ، خبری نیست .
مخاطبان با اعتماد به این مصاحبه نگاه میکنند، یعنی باور دارند که مطالبی از طرفین مطرح شده و نتیجه ای حاصل .
اختصاصی بودن مصاحبه ، در واقع مجبور کردن سایه ها و منت گذاشتنِ عمدی طراحان است .یعنی بیا بشین ! میخواهیم فقط بتو بپردازیم ...بگو هر چه داری ز مَردی و زور ...
این اوجِ درایت و صلابت ، ظرافت و صداقت ، با خویشتن قرابت و شفافیت است .
که نایرا و آرزو بانو بنوعی ، محکمه ای عادلانه برگزار میکنند.
در ضیافتها هم با چنین نگرشی مواجه شدم ، بسیار دلنشین و باور پذیر .چرا که منهم چنین شرایطی را زیسته ام و البته سخت تر ؛ چون درایت و صلابت و خویشتن را نمیدانستم.
آرزو بانو در کامنتی ، از روال حرکت داستان جویا شد . که آیا نقد و پیشنهاد و انتقادی هست !؟
پاسخم خلاصه ای از یک باور ست : در چنین همنشینی یا ضیافتی مستحکم و آشکار ...داستان اولویت دوم است . مهم نیست سایه کدام است ، یا با چند سایه طرفیم و کجا میرویم.
پذیرش و درک ، مواجهه و موشکافی دقیق در شناخت سایه ها ست که در اولویت اول قرار میگیرد. ارتباطی که ایجاد شده ، ساختارِ شکست ناپذیری دارد .و احتیاط همواره بارز .
سایه ها همه جا و همیشه هستند .در وقایعِ اسف بار و غم و اندوهِ طاقت فرسا ، در رنجها و آسیبها و همه ی آنچه که در کنترل ما نیست .می آیند و میروند، تمام هم نمیشوند.
آنچه در کنترل ما نمود پیدا میکند، مواجهه ، شناخت و تدبیر و چاره جویی ست ، قرار نیست با چنین امواج سهمگینی همراه و بلعیده شویم...قرار نیست ما را از ساحل آرامش مان دور کنند .
تصاویر هم بزیبایی گویای ماجراست :

آنچه در این تصویر میبینم :
طرزِ نشستنِ نایرا ، اقتدار و صلابت دارد .
آباژور کوچک قرار نیست فضا را روشن کند ، نورپردازی صحنه از درونِ نایرا ست !
شیشه ها از باران شسته شده ، گرچه حتما باد و سرما هم هست ، اما بیرون را میشود دید !
سایه ، در گوشه ای تاریک نشسته ،دستها روی پا ، سر و گردن کمی خم ...بیانِ زیبایی از حالت مستأصل و پریشانی.

در این تصویر ، بظاهر نایرا با ناراحتی ، ترس و اندوه ، به آغوش سایه ( مورن ) پناه برده ...
آنچه می بینم :
چنین حالتی ، بهیچوجه نشان ضعف در نایرا نیست .
بلکه درایت و اقتدار و نشان دادن اعتماد به سایه است .
که در اینحالت ، سایه بجز تسلیم ، واماندگی و خود را قابل اعتماد نشان دادن ، نه تنها بی دفاع شده بلکه نقشِ اندوه بودن خود را فراموش کرده ...
نایرا آنقدر با درایت و ظرافت و تدبیر، به او نزدیک شده که او را در خود حل و بی اثر کند .

در این تصویر قلعه ای هست ، مملو از سایه ها . مرموز و هولناک .اما انگار نایرا فقط کنجکاو است .
دست در دستِ دو سایه ! که اصلا نقشِ ماهیت وجودی آنها در این همراهی هیچ و بی اثر شده ،
گرچه نایرا با درایت و دقت در رفتار و احتیاطِ لازم بسوی قلعه روان است .
آنچه در قلعه پیش می آید را نمیدانیم و این لذت ماجراست .
کلیات و ماهیت ضیافت و روایت ، مستحکم و خدشه ناپذیر است ولی احتیاط شرطِ عمل ...
به سهم خودم ، با شعری ناموزون و کج و معلول ! خواستم خود شیرینی کنم ! انگار مجبورم !!! خب نکن بلد نیستی ...
شعری برای آرزو بانو🌷
یکی قلعه دیدم در آن روزگار
که در آفرینش نبودش قرار
چنان قلعه ای برج و بارو فراز
به سر تپه ی جنگلی پُر ز راز
به تاریکی و مَه فرو رفته بود
سکوت و یکی راز هم خفته بود
درین اندرون سایه ها سَرخوشَند
که در راه و بی راه گردن کِشَند
و گر آدمی لحظه ای از میان
چو بیند رهی نیست بر او عیان
چو آشفته و در به در شد همی
نبودش در اندیشه ی مرهمی
غمی و سکوتی چو دردی عظیم
بدو تاختند چون نبودش زَعیم
که در دم یکی سایه ای پُرفریب
ز قلعه خروشید بر این غریب
بگفتش: منم سایه ای پهلوان
که سازی نَوازم برَت در عیان
چو اینک بمن ره گشودی همی
به سازم کُنم در بَرَت همدمی
چو بینم درونت ز گرد و غبار
بسی زخم بردی از این روزگار
مَنَت همرَهَم دل مَکُن غمگسار
که بر تو فرود آمدم چون غبار
چو یکباره پرسید نامی زِاو
که پاسخ شنیدش منم آرزو
بناگه چو زد غرشی بر سپهر
چو بودش فروزنده ماه و مهر
که او مظهری چون سپندار بود
چو دیدش بسی صخره رفتار بود
بترسید و یکدم نماندَش قرار
که آندم در اندیشه بودش فرار
بسازَش بِزد زخمه ای با ریا
چو بشنید نامی دگر نایرا
بدو گفتش ای دلبر نازنین !
که بر من نتازی ! تویی مه جبین
ترا همنشینی شوَم جان نثار
نبینی دگر سایه ای ناگوار
بدو گفتش این نایرای جوان
چه در چنته داری بگو پهلوان!
بدیدم ترا سازی اندر میان
ولیکن ندیدم غباری بجان
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
بدین روی سایه خروشید و گفت
که من مورنم ، سایه ای از نُخُست
چو بینم نداری بسر مرهمی
بس اندوه و غم بر دلت آرَمی
مقرر بُوَد ؛ تا بترسی ز من
ولاکن ندیدم بتو لرزِ تن
کجا در دلت مأمنی ساختی ؟
مرا وحشتی بر دل انداختی
بسی آدمی چون بدیدم عیان
همه بی نفس غرقه از بیم جان
تو برمن چنان بی محل تاختی
وزین نام خود ، مرا لرزه انداختی...
و اینگونه ؛ مصاحبه ها ، ضیافتها و روایات آغاز شد .
من چه در کودکی ، چه در بزرگسالی...چنین شاهد و همزاد و همراهی نداشتم . در سه سال اخیر کودک درونم را یافتم و همنشین شدیم که بسیار لذت بخش شد ...در روایت تولدی دیگر کودک جدیدی زاده شد که در طی این سه سال هردو به طراحی و ساخت جهانی موازی عاری از هر اتفاق بیرونی ، در جهت حفاظت و آرامشِ پیام ۵۷ ساله ی خسته و زخمی اقدام کردند . پیام کلا بازنشسته شد و همه چیز تحت کنترل آن دو کودک است . بنظرم لذتبخش ترین وضعیت و موقعیت.
تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰