
🤠هااان ! ای یارانِ جان درود...🌷🥰
ولی من خاطراتم تَه کشید ...نه یه چیزی موونده ...میخوا....
😎 ( چییی میگییی ...!؟ چرااا بیخیاااال نمیشی ...؟ مگه قول ندادی ...!؟ ...چررااا نمیمیریییی ....!؟... خسته شدمم اینقد آآرزوی مرگتوو کردم ...آآآخرشمم میان منوو میبرررن ....مرگِ تووروو نمیبینمم...)
🤠 نه ....چییزززه ....روحی جاااان ....این فرق دااره ....خاطره نمیگم ...یه جوور درسه ...من نوشتم و خووندم ...خوب بوده ...میخوام فقط تعریف کنم برای یارانِ جان ....درباره ی مامانمه .....یعنی مادرمه ......نه هموون والده بانو بهتره ...
بالاخره....یه ذره بزرگ شدمم...
😎 (خووب بلدی منو خررر کنی ...!... باشه ...حالا که اینجووریه ....بگووو ...فقط بعدِشش ...بمیییر ....)
🤠 قوول نمیدمم !!!...... ولی بالاخره یه روز میمیرمم .....یا..... یه شب میمیرمم ...میااام پیشِت ...لاو یووو ...

خاطره ...؟... نه ...درد دل ...؟... نه ....مظلوم نمایی ...؟ نه ...
بدگویی و غیبت...؟ ...نه ...اعتراض...؟ ...نه ...سرزنش ...؟ ...
نه ...پشیمانی ...؟ ...نه ...
عدم ِمکاشفه و فهم زبان ...توهم ِنقاب ...غفلت از همدلی و همدردی متقابل ...خودبسندگیِ کاذب ...غَرقِه در حسرتها و اگرها ...عدمِ فهمِ تک فرزندی از نگاهِ والدین....و ....آری......

شاید برای بیش از چهل سال ، واژه ی مادر برایم غریب بود ...یا من غریبه بودم ...!
آنچه در کتابها و زندگی دیگران و باورهای اجتماعی و عمومی ، میدیدم ...با آنچه میزیستم ...فاصله داشت !
در دورانهای مختلف ، در آسیبها و رنجها ، در ناملایمات و دردها ، در غم و اندوه ، در سرخوردگیها و ناکامیها ،...
همه جا و همواره ، امتداد داشت ...!

پازلی دیدم ! ...درهم ریخته و ناموزون ...
تک فرزندی را نوشتم ...قطعه ای از پازل ...
حسرتها و اگرها را نوشتم ...قطعه ای دیگر ...
قضاوت ، همدلی و همدردی متقابل ...دو قطعه ی دیگر ...
مکاشفه و فهم زبان ...چند قطعه ی بزرگ ...
خویشتن بودن و خودبسندگی ...دو قطعه ی دیگر ...
شناور در ابعاد و دنیای شگفت انگیز تضادها ...قطعاتی دیگر ...
نقاب ...نقاب ...سه قسمتِ نقاب را که نوشتم ...
پازل تکمیل شد .
در کشاکش دهر ، متشکرم که پاره ای از زندگی من شده ای ، فرشته های زندگی من ، شما هم یک فرشته هستید ...رنگ و لعاب و عطرِ خاصی به پازل دادند ...
آنچه سالها عذابم میداد ...با تکمیل این پازل ...
رنگ باخت ...که تلاش میکنم در افق محو شود ...
چرا که ...از این نهالِ تازه و شکوفا ...میوه یا نتیجه ای حاصل شد ...
بعد از هفت هشت سال قطعِ ارتباط کامل ...! ( نه دیداری و نه تماسی ) روایت تولدی دیگر شکل گرفت ...
و اکنون ، والده بانو 🌷اینجاست ...
تهران را ترک ...و به این روستا ، مهاجرت کرد ...
خانه ی من کوچک و یکنفره س ...برایش خانه باغی گرفتم ...
استقلال فردی و ساختار زندگیمان ، رعایت شده ...
اما یکروز...هم .... از هم غافل نمیشویم ...
چه بسا میخواهم ، شاد بودن هنر است و تصمیم جالب .. شبیه تصمیم کبری ...
و قوی مرداب ...نورپردازی این پازل باشند ...

تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰💖