در یک جمعه هوا آفتابی بود . من دوچرخه سواری کردم وقتی به جلوی آرامستان روستا رسیدم ؛ گلها و گلدان گیاهان روز قبل توجهم را جلب کرد . بداخل که رفتم سنگ مزارها را میخواندم :
مثلا طلوع 5 مرداد 1340 - غروب 5 مرداد 1399 به تولد ابتدایی و تولد دیگر خودم فکرکردم ؛ از خود پرسیدم :
آیا هر شخص متولد تاریخ شناسنامه ای خود است ؟ یا مثل من در 54 سالگی تولد واقعی زندگیش را تجربه کرده ؟
تاریخ مرگ همان است که در شناسنامه قید شده ؟ یا آن شخص با توجه به درد و رنجها و آسیبها و ... مدتها قبل از به خاکسپاری ؛ دل مرده بوده ولی کسی خبر نداشته ؟
به خط فاصله ی دو تاریخ اندیشیدم :
یعنی تمام زندگیمان در همین خط فاصله خلاصه شده ؟ برایش چه کرده ایم ؟ آیا رضایتی از این خط داریم ؟
بهر حال فکر کردم تا پایان اینجا میمانم و میخواهم همینجا بخاک سپرده شوم . حس خوبی بود .
بعد به کنار دریا رفتم و تلاش ماهیگیران رو تماشا کردم ، جمع کردن تور و صحنه ی ماهیانی که به ساحل ریخته بودند و کارگرانی که با خوشحالی از صید آنها را روانه ی بازار کردند ... اینهم حس خوبی بود .