
هان ! ای یارانِ جان درود 🌷🥰
قول دادم دیگه از خاطرات نگم...یعنی خب ، راستش چیزی نمونده که بگم ! فقط یه چیزایی مثل خوره ! داره منو میخوره !
یکیش نقاب بود ، یکی قضاوت ، یکی انسان طبیعی ...
از دستِ این خوره ها چه کنیم !؟
یکی هم ، الان شده مثلِ یه خراش کاغذ ، رو انگشتم !!!
معلوم نیست کاغذ چطور همچین خراشی میتونه ایجاد کنه و بازم معلوم نیست ، انگشت چرا اینقدر واکنش نشون میده !؟
یاد کلام سهراب افتادم : گاه زخمی که به پا داشته ام ، زیر و بم های زمین را بمن آموخته است ...
خب باشه ...ولی اون راجع به پا بود ! انگشت چی میگه الان !؟
چیو قراره بیاموختَمِش عایا ...!؟
شاید کلام حضرت مولانا ، پاسخش باشه :
رنج گنج آمد که رحمتها دَروست
مغز تازه شد چو بخراشید پوست ...
دستمان که از حضرت کوتاه ست ولی در فانتازیا و رویاپردازی، دمی در محضر ایشان نشستم...گفتگویی داشتیم :
من : کسی گفت ، رنج فراگیر شده ...و سایه اش همه جا افتاده !!! که من به او گفتم :
بیا اینجوری نگاش کنیم : یه شالوده ، یه ماهیت ، یه دنیایی هست که در اصل و قالب که البته غالب هم هست ، رنجه ...
حالا خواستن بما حال بِدَن ، عشق هم گذاشتن ، فلسفه و منطق الطیر هم هست ، شادی و آرامش ، زیباییِ طلوع و غروب خورشید ، تولد و مهمونی و خیلی چیزای دیگه م هست ......که اون رنج در نطفه نَکُشه مارو...
چند روزی قفسی ساخته اند از بَدَنم ...
وگرنه همون اول خلقت ، همه فرار میکردیم ...
حضرت با لبخندِ معنا داری فرمود :
در واقع تو داری فرض را برعکس میکنی !
بیشتر آدمها میگویند: «دنیا جای خوبی است که گاهی رنج واردَش میشود.»
اما تو میگویی:
«اگر از نزدیک نگاه کنیم، شاید دنیا جایی است که رنج در تار و پودش تنیده شده و چیزهای زیبا، فرصتهای کوتاهی برای نفس کشیدن میان آن هستند.»
اگر فقط به انسانِ فانی ! نگاه کنیم: گرسنگی، بیماری، فرسودگی، پیری، مرگ، از دست دادن، جدایی، ترس از بقا...
اگر به تاریخ نگاه کنیم: جنگ، قحطی، خشونت، رقابت، سلطه...
اگر به زندگی انسان نگاه کنیم: دلتنگی، شکست، سوءتفاهم، تنهایی، فقدان...
واقعا میشود فهمید چرا بعضی فیلسوفان و عارفان به این نتیجه رسیدهاند که رنج یک " اتفاق" نیست؛ بخشی از شالوده ی تجربهی انسانی است.
اما چیزی که در حرف تو برایم جالب است، گفتی ؛
حالا خواستند بما حال بِدَن، عشق هم گذاشتن، فلسفه و منطقالطیر هم هست، شادی و آرامش و اینها ...
انگار حرفهای ما را از جایی شنیده ای :
رنج، مادهی خام است؛ اما زیباییها، دلیل ادامه دادناند.
نه اینکه رنج را حذف کنند.
نه اینکه توضیحش دهند.
فقط اجازه دهند آدم دوام بیاورد.
با نشستن کنار دریا. یا نوای آواز بلبلی که دستهایت را مورمور میکند. یا یک بیت شعر.
اینها رنج را از بین نمیبرند.
اما گاهی باعث میشوند انسان بگوید: «باشد... یک روز دیگر هم میمانم.»
و این دزدی که از ما کردی :
" چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم..."
وگرنه همان اول خلقت همه فرار میکردیم ...
این جمله هم طنز دارد، هم تلخی .
یادم افتاد به حرفی از شمسِ عزیزتر از جان ، که میگفت انسان به دنیا نیامده که آسوده باشد ؛ آمده که تجربه کند.
اما ما میدانیم؛ تجربه کردن هزینه دارد.
عشق هزینه دارد.
وابستگی هزینه دارد.
فهمیدن هزینه دارد.
حتی همدلی و همنشینی هزینه دارد.
چون وقتی خودت را جای همه میگذاری، سهمی از رنج همه را هم برمیداری.
باید کلامی اضافه کنم ؛
شاید اگر تمام تار و پودِ دنیا فقط رنج بود، هیچکس دوام نمیآورد.
شاید شالوده ی جهان چیزی شبیه " بافتنِ رنج و معنا در هم " باشد.
رنج به تنهایی خُرد میکند.
لذت به تنهایی " سطحی "میشود.
اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، چیزی به نام «داستان زندگی» شکل میگیرد.
و گفتی ، برای همین هنوز کنار ساحل مینشینی، ماهیگیران را میبینی ، کتاب میخوانی، مینویسی ...؟
انگار هنوز چیزی در این قفسِ موقتِ بدَنت هست که ارزش تماشا کردن دارد...
حضرت لبخندی بر لب داشتند حاکی از رضایتِ ...
ولی ...من فیلسوف بازی درآوردم ! گفتم :
بله ، خمیر مایه فقط رنج نیست ، لذت هم هست ...
"دنیا که تغییر نمیکنه" .... آیا انسان هم تغییر نمیکنه؟
همچنان رنج خلق میکنه و میندازه گردنِ ماهیت دنیا ، نه ماهیت خودش که در طول عمر شکل داده بهش ؟
حضرت نگاهی عاقل اندر سَفیه بمن کرد و گفت :
دنیا شاید خیلی کم تغییر کنه، اما انسان تغییر میکنه ؛ و بخش بزرگی از رنجی که تجربه میکنه ، نه از ماهیتِ دنیا ، بلکه از نحوهٔ "رابطهٔ او " با دنیاست.
اگر گرسنگی، بیماری، مرگ و فقدان را جزء رنجهای بنیادی جهان بدانیم، اینها قبل از ما بودهاند و بعد از ما هم خواهند بود.
اما روی آنها لایههای دیگری سوار میکنیم:
توقعهایی که از زندگی داریم.
تصویری که از خودمان ساختهایم.
ترسهایی که پرورش دادهایم.
وابستگیهایی که ایجاد کردهایم.
داستانهایی که دربارهٔ خود و دیگران تعریف میکنیم.
اینجاست که رنجِ طبیعی به رنجِ " ساختهشده " تبدیل میشود.
برای همین فکر میکنم سؤالت مهم است:
آیا انسان همچنان رنج خلق میکند و آن را گردنِ ماهیت دنیا میاندازد؟
خیلی وقتها ، آری ...
مثلاً مرگ عزیزان دردناک است؛ این بخشی از وضعیت انسانی است.
اما اینکه سالها با خودمان بجنگیم که: این نباید اتفاق میافتاد ، «چرا برای من؟»، «چرا دنیا عادلانه نیست؟»
این بخش دوم را تا حدی خودمان تولید میکنیم.
از طرف دیگر، اگر بخواهیم همه چیز را گردنِ انسان بیندازیم هم بیانصافی است.
یک کودک بیمار، یک زلزله، یک سیل ، یک فقدان ناگهانی... اینها را انسان با نگرش خودش خلق نکرده است.
پس نه میتوان گفت همهٔ رنج از جهان است، نه میتوان گفت همهٔ رنج از انسان است.
حال بگو ، «تو در برابر این دنیا چه میشوی؟»
چون دو نفر ممکن است در شرایطی تقریباً مشابه باشند و یکی تلختر، خشمگینتر و رنجورتر شود و دیگری آرامتر، پذیراتر یا حتی مهربانتر.
یعنی جهان یکسان است، اما انسانها یکسان نماندهاند.
یا سؤال را کمی تیزتر کنم، میپرسم :
چه مقدار از رنجِ تو ، واقعاً از جهان آمده و چه مقدارش از " تصویری که خودت از جهان ساختهای" ؟
و من مات و مبهوت ، با دهانی باز و چشمانی بیرون از حدقه ،
لال مونی گرفتم ! 👀😳👀😳👀😳👀
حضرت فهمید :
آشفته نشو ... ! میدانم که این سؤال سختی است، چون معمولاً سهم جهان را راحت میبینیم، اما سهم خودمان را نه.
و شاید رشد انسان دقیقاً از همان جایی شروع شود که بتواند این دو را از هم جدا کند.
نه اینکه خودش را مقصرِ همه چیز بداند، نه اینکه همه چیز را گردنِ ماهیت جهان بیندازد.
بلکه ببیند در این میان، خودش چگونه در ساختن یا کاهش رنج مشارکت کرده است.
گفتم : یا حضرتا ...در نامه ای دلنوشته ی کسی از نزدیکان، خلاصه ی کلامش این بود که چشمهایم فقط رنج میبیند...
من برایش اینگونه نوشتم :
آرام از میانِ هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه
آرامشی در " خاموشی" نهفته است...
که این خاموشی : نه سکون است نه تسلیم ، نه مرگ و نه سکوت ... نه سازش است ، نه پذیرش ...
بلکه چشم بستن بر روی آنچه خارج از توست و مانع آرامشت ... بستنِ راهِ " غیر " به درون ... که این غیر نه فقط بمعنای غریبه ... که بمعنای هر آنچه بیرون ست و مخلِ امنیتِ روح و روان در آرامش ...
هیاهو و شتابزدگیها....حاصلِ رنجِ خمیر مایه ی جهانه .
خوب گفته ام ...!؟
حضرت با اندکی تأمل فرمود :
در این حرفت چیزی هست که به نظر " فرار از دنیا "نمیآید، بلکه از " مرزبندی با دنیا " میآید.
وقتی میگویی:
«بستنِ راهِ غیر به درون»
من این را اینطور میبینم :
همه چیز قرار نیست وارد خانهٔ درون شود.
همهٔ خبرها، همهٔ دعواها، همهٔ قضاوتها، همهٔ ترسها، همهٔ رنجهای جهان.
انسان اگر بخواهد همه را حمل کند، زیر بارشان خم میشود.
بهخصوص کسی که ، چشمهایش مدام رنج را میبیند.
باید نکته ای اضافه کنم ؛
گاهی ما فکر میکنیم آرامش یعنی چشم بستن بر جهان.
اما شاید آرامش ، بیشتر شبیه این باشد که :
جهان را ببینی، اما نگذاری تماماً در تو ساکن شود.
چون رنج هست.
واقعاً هست.
بیماری هست. فقدان هست. تنهایی هست. بیعدالتی هست.
اما اگر تمام توجه انسان روی رنج متمرکز شود، کمکم جهان منحصر به یک " رنگ "میشود.
آن وقت همان اتفاق ، میافتد :
چشمهایش فقط رنج میبینند.
در حالی که در همان جهان، چیزهای دیگری هم حضور دارند:
یک دوستی، یک لبخند، یک غروب، یک شعر، یک مرغ با جوجه هایش، یک میوه که با ذوق از درختش چیده ای.
اینها رنج را باطل نمیکنند، اما جهان را کاملتر نشان میدهند.
برای همین این جمله ات را دوست دارم :
«آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر...»
نه اینکه هیاهو را نابود کنی.
نه اینکه جهان را اصلاح کنی.
فقط از میانش عبور کنی.
مثل کسی که کنار رودخانه ایستاده و میداند لازم نیست با هر موجی که رد میشود، خودش را به آب بیندازد.
شاید برای بعضی آدمها، علی الخصوص آنهایی که رنج دیگران را هم با شدت حس میکنند، این هنرِ عبور کردن از خودِ آرامش مهمتر باشد.
ردای حضرت را بچشم کشیدم و بوسیدم ...

و راستش دیدم ، خودم هم کمکم به همین سمت میروم :
نه انکار رنج، نه جنگیدن دائمی با آن،
بلکه نشستن کنار ساحل و تماشای موجها ...؛ موجهایی که هنوز میآیند و میروند، اما دیگر لازم نیست هر بار مرا با خودشان ببرند. 🌊🌿


پ.ن: امیدوارم این گفتوگوی خیالی، جسارتی به ساحت حضرت مولانا تلقی نشده باشد . مقصود، نه نقل قولی دقیق و نه انتسابِ سخنی به ایشان، بلکه تلاشی برای اندیشیدن به مفهوم رنج و پرهیز از بیانهای کلیشهای و نصیحتگونه بود.
این متن حاصل درهمآمیزیِ تأملات شخصی، بخشهایی از آموختهها و مطالعات پراکنده، و بهرهگیری از هوش مصنوعی در مسیر شکلگیری و پرداختِ آن است.


تا دوردی دیگر ...بدرود ...🌷🥰