
مکاشفه و فهم زبان
استاد : فکر میکنی در دنیا چند زبان وجود دارد ؟
مترجم بین المللی : بیش از ۷۱۰۰ ؟
استاد : نه !! این فقط یک تصور واهی است !
به تعداد آدمها در دنیا زبان وجود دارد ، هرکس با زبان خودش با دیگران و جهان ارتباط میگیرد، (یک زبان منحصر بفرد مثل اثر انگشت یا DNA ) وقتی زبانی را نمی فهمی باید با مطالعه ، دقت و مکاشفه و یافتن معنای زبان مخاطب ، به مفاهیم مشترک و قابل ترجمه برسی .
چقدر هریک از ما در سالیان متمادی از فهم زبان خود و افراد پیرامون مان غافل شدیم ؟!
زخم و آسیب ، زدیم و خوردیم .
در نیمه راه ، رها کردیم و رها شدیم .
قضاوت کردیم و قضاوت شدیم .
منفعت طلبی کردیم و مورد سوءاستفاده قرار گرفتیم .
بخل و حسد و کینه نثارمان شد و خود نیز نثار دیگران کردیم .
تنها شدیم و در تنهایی ، مات و مبهوت ،( شکل علامت ؟ ! ) خستگی به جان و روانمان چنگ زد ...
ملامت و اندوه و ناامیدی میهمان دلمان شدند و عمر بسر کردیم .
ما در مواردی حتی زبان خودمان را نفهمیدیم ، چه رسد به زبان مخاطب !!
منظورم خودشناسی و درک درونی شخصیت فردی است .
خویشتن بودن ، مسئولیت سنگینی ست ... جای دیگری بودن یا هیچکس نبودن آسانتر است .
آیا خویشتن خود را یافتیم ؟
علایق ، سلیقه ها ، مرزهای اخلاقی ، تعهد و رضایت در انتخابها ، عشق به انسانیت ، عاشق شدن بی دلیل و بی توقع ، درک معنای وجود و ... بیندیشیم که : با "خویشتن " چه کردیم ؟
شاید بهترین راه توجه و دقت به « زبانهای ناگفته » باشد .
در روابط انسانی، ما اغلب با کلمات حرف میزنیم، اما «زبانِ اصلی» انسان، زبانِ نگاه ، لحن صدا و سکوتها و خلاصه زبان بدن ( (body Languageاوست .
چقدر از درگیریهای ما ناشی از این است که ما «کلمات» طرف مقابل را شنیدهایم، اما «زبانِ رنج» او را ترجمه نکردهایم؟ و همینطور حرفهای خودمان را ...
«خودشناسی، هنر ترجمه کردنِ احساساتِ خام به زبانِ آگاهی است.»
بسیاری از ما وقتی غمگین هستیم، نمیدانیم این غم از کجاست؛ یعنی زبانِ درونمان برای ما بیگانه است. خودشناسی یعنی یادگیری الفبایِ رنجهای خودمان.
در ترجمه همیشه بخشی از معنا از دست میرود.
حقیقت هرگز در یک نقطه نیست، بلکه در «فاصلهها» نهفته است.
میان آنچه فکر و احساس میکنم و آنچه بر زبان می آورم ... و آنچه تو میشنوی و فکرو احساس میکنی و واکنش نشان میدهی ... دره ها و ژرفای بی پایانیست . " آلخاندرو خودوروفسکی "
درهی اول: شکاف میان «درون» و «بیان» (من و زبان من)
خودروفسکی میگوید آنچه در درون داریم با آنچه بیان میکنیم متفاوت است. –
این دره ناشی از چیست؟ از ترس؟ از ناتوانی در یافتن واژه؟ یا از اینکه برخی احساسات آنقدر عظیم هستند که هیچ زبانی گنجایش آنها را ندارد؟ بیان و پذیرش حقیقتِ محض، مسئولیت سنگینی دارد.
درهی دوم: شکاف میان «شنیدن» و «درک کردن» (من و زبان تو)
ما معمولاً «صدا» را میشنویم، اما «معنا» را ترجمه نمیکنیم. ما با شنیدنِ کلمات، به جای عبور از دره، با دیوارههای آن برخورد میکنیم. در اینجا مفهوم «ترجمهی همدلانه» میتواند راه حل باشد.
درهی سوم: شکاف میان «تفسیر» و «واکنش» (تو و واکنش تو)
این خطرناکترین دره است؛ جایی که ما بر اساس آنچه «فکر میکنیم» شنیدهایم، واکنش نشان میدهیم، نه بر اساس آنچه واقعاً گفته شده است. این همان جایی است که "زخم و آسیب زدیم و خوردیم" اتفاق میافتد.
دره چهارم : «درهی سکوت» آنچه درون ماست اما هرگز نمیتوانیم به زبان بیاوریم؛ کلمات در برابر عظمت احساسات محدودیت دارند .
دره پنجم : «درهی سوءتفاهم» عدم درک و همدردی متقابل باعث شکافی میان شنونده و گوینده میشود؛ و نمیدانیم : چرا با وجود زبانهای مشترک ، باز هم احساس تنهایی میکنیم ؟
و . . . دره ها و ژرفای مختلفی که هریک از ما آنرا زیسته ایم . در فلسفه، میگویند «زبان، خانهی هستی است». اما با مکاشفه و فهم زبان ، میتوان گفت: «درهها، محل برخوردِ هستیها هستند.»
در ارتباط با دیگران هر چقدر هم تلاش کنیم، همیشه بخشی از حقیقتِ وجودی ما و طرف مقابل پنهان میماند. آیا میتوانیم با پذیرش این «ناتمام ماندنِ فهم و مکاشفه »، با هم کنار بیاییم؟
وقتی هر کس یک زبان است، پس ما وظیفه داریم «مترجمِ مهربان» باشیم.
مکاشفه در زبانِ دیگری، یعنی فراتر رفتن از قضاوت .
وقتی کسی فریاد میزند، او دارد به زبانِ «نیاز یا ترس » حرف میزند، نه به زبانِ «خشم».
« نقشه برداری و ترجمه ی درهها »
من همیشه فکر میکردم زندگی، جمعآوری کلمات است؛ یاد گرفتن زبانهای جدید، شناختن نام اشیاء و چیدن جملات پشت سر هم برای ساختن پلی به سوی دیگران. اما حالا میفهمم که زندگی، در واقع هنرِ «ترجمه کردنِ سکوتها» ست.
ما در این دنیا، ساکنانِ درههای عمیقی هستیم. هر رنجی که کشیدهایم، هر بار که کلمهای را در گلو حبس کردهایم و هر بار که از سوءتفاهمی جان به لب رسیدهایم، در واقع در حال سقوط در یک دره بودهایم. درههایی که در آنها، زبانِ ما با زبانِ واقعیت، همصدا نبود !
گاهی، بزرگترین رنج من، نه از نبودِ کلمات، بلکه از «زیادیِ کلمات» بوده است. کلماتی که مثل سنگ بر دوش نشستند، اما نتوانستند آن چیزی را که در اعماق وجودم میجوشید، به کسی برسانند. کلماتی که وقتی بر زبان آمدند، معنای اصلیشان را در مسیرِ رسیدن به دیگری گم کردند. من بارها در میان این شکافها، میان آنچه هستم و آنچه بروز میدهم، سرگردان شدهام.
اما شاید، همین شکافها، همان جایی باشند که معنا در آن متولد میشود. شاید حقیقت، در خودِ کلمات نباشد، بلکه در آن «فاصلهی دردناک» میان شنیدن و فهمیدن باشد.
من حالا میدانم که مسئولیت من، فقط حرف زدن نیست؛ مسئولیت من، تلاش برای پیدا کردنِ معنا در میانِ این درههاست. تلاش برای اینکه یاد بگیرم چگونه زبانِ رنجهایم را به زبانِ آگاهی ترجمه کنم. و چگونه، در میانِ این همه سکوت و سوءتفاهم، دوباره راهی به سوی «خویشتن» پیدا کنم.
نقل از هوش مصنوعی :
تکزبانیِ درونی: (وقتی فرد فقط زبانِ منتقدِ درونیاش را میفهمد).
بیگانگیِ زبانی: (احساس اینکه در میان جمع هستید اما هیچکس زبانِ شما را نمیفهمد).
فیلترهای معنایی: (قضاوتها و پیشفرضهایی که مانع ترجمه درستِ رفتار دیگران میشوند).
واژهگزینیِ وجودی: (انتخابِ ارزشها و مرزهای اخلاقی به عنوان کلماتِ سازنده زندگی).
بیایید از دره ها نقشه برداری کنیم .