
درودی بیکران و با عشق به یاران پویای ویرگول 🌷🥰
من آدمی نیستم که " ظاهر " اولویت اولم باشه .
در ظاهر آدمها ، روایت و داستان ، فیلم ، کتاب ... هرچه که باشد اولویت اول " معنا و حس " ست .
در آدمها : چشمها و نوع نگاه ، لحن گفتگو و القای حس درونی ، انرژی ذهنی پیرامون و ...
در فیلم : دیالوگها و زبان بدن بازیگر ، پیامهای پنهان داستان ( چه فیلم چه کتاب )
اما اعتراف میکنم که " لحظه ی " ابتدایی چشم در چشم شدن با نگار؛
او همه را به چالش کشید و پیروز میدان " یک لحظه " شد.
بعدها که به این عشق دلپذیر و دلنشین 🥰 فکر کردم ، تازه به جنبه های منطقی و حسی و آنچه برایم ارزشمنده ، رسیدم :
هیچوقت فکر نمیکردم بعد از عشق اول و آسیب جدایی ، دوباره عاشق شوم !
آن " لحظه " دلخواسته و رویای من ، با برنامه ریزی قبلی نبود .
دقیق یادم هست که هیچ فکر و منطق و واکنش همطراز یا پیش بینی و سرانجام یا دلیلی ، به ذهنم نرسید .همه چیز در " یک لحظه " اتفاق افتاد .
یک " آن " شد این عاشق شدن ، دنیا همان " یک لحظه" بود
" آندم " که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود
هنوز که هنوزه ، باور و چشیدن طعم حس واقعی این واژه ها ، با اشک شوق و همزمان اشک دلتنگی ، برایم زنده و ملموسه.
کنج آشپزخونه ،کنار منقل گازی و نگار 🥰 دلنشین ترین جای خونه بود ! از یکطرف یخچال و کابینت و طرف دیگر کابینت سینک و اجاق گاز ، شاید کمتر از ۸۰ سانت جا داشت ! من به یخچال تکیه میدادم ، پاها ، خم و زیر کابینت 😳 نگار هم تکیه به اجاق گاز ، و پاها خم زیر گلو یا دهن من ! 🥰
فقط بال و ران فیله شده برای جوجه کباب دوست داشت که در چنین وضعیتی روی منقل زمینی برایش درست میکردم .
وقتی بعداز ۱۶ سال پیدایش کردم ، طی گفتگوها پرسیدم : یادته کجا و چطوری برات جوجه کباب درست میکردم ؟ چرا ما اونجا به اون شکل فجیع ! می نشستیم ؟ مگه میزصندلی و میز اوپن نبود ؟ باهم خندیدیم و هیچ پاسخی نداشتیم 💞

یادمه روزی ،( بیخود و بیجهت ) دلخور بودم ، گفتم : آخه من از دست تو چه کنم !؟ ...... ساده ، کوتاه ولی بشدت تاثیر گذار با لبخند گفت : تحملم کن !!! در" لحظه" بی اختیار خندیدم ، بغلش کردم و پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : معذرت میخوام.
به همین سادگی 😁 به همین خوشمزگی 🥰
گاهی بساط عیش ، خودبخود جور میشود
گاهی بساط ، تهیه بدستور میشود
گه با دو صد مقدمه ، همه ناجور میشود
گاهی بدون مقدمه ، همه چیز جور میشود...
شبی ، باهم که امیرارسلان را بخانه ی مادرش رساندم ، ناگهان امیرگفت : بابا عقبتر وایسا ! نمیخوام جلوی دوربین آیفون باشیم !!! پرسیدم چرا ؟ با صدای آهسته و نگران گفت : میترسم فرهاد ( شوهر مادرش ) ببینه دعواتون بشه !!! منو نگار بهت زده هاج و واج بهم نگاه کردیم . باخنده گفتم : نه پسرم نگران نباش مگه اینجا جنگله و ما حیوون ، که از قلمرو دفاع کنیم ؟ و ناخودآگاه گفتم : من درستش میکنم !
و این ، آغاز چالشی سخت و طاقت فرسا شد...
روزها و شبهای زیادی ، منو نگار در اینمورد همفکری و مشورت کردیم و با تایید و همراهی او ، قرارشد رو در رو با فرهاد گفتگو کنم . تلفنی ، نگار با انسیه دوست شده بود ، پس سه تایی این موضوع را از جنبه های مختلف بررسی کردیم و فهمیدیم که باید اوضاع آرامش بخشی برای امیر درست کنیم .
قدم اول تماس تلفنی من با فرهاد بود . طی چند بار گفتگو و با هماهنگی انسیه و نگار شبی برای شام ، بخانه دعوتشان کردم .حتی ، تصور لحظات اول این ، دیدار ساده نبود !!!
منو نگار میزبان ، همسر سابقم با شوهرش و آرش پسرش و امیرارسلان ، دور هم !!!؟
در چنین شرایطی : نگار ؛ به تمام معنا ، " همدم " شد .
فضای سرد و بی روح خانه را با هوشیاری و دقت بدست گرفت و هر از گاهی هم بمن میچسبند و حتی مرا نامحسوس میبوسید تا به فرهاد بفهماند : پیام دیگه مال منه و آسیب و خطری برات نیست ...از آنطرف انسیه هم خیلی محترمانه و با حد و مرز و زبان بدن و القای حس متقابل به فرهاد و من میفهماند که همه چیز تحت کنترله .
تایید و همراهی انسیه در پذیرش منو نگار ( به دور از حسادت سطحی متداول ) و ایجاد اطمینان خاطر برای فرهاد با حضور و نقش پررنگ نگار ، باعث شد این ارتباط و همنشینی برای چند سال ادامه پیدا کند و امیرارسلان در فضای امن و آرامش بخش ، دوران نوجوانی و بلوغ را به بهترین شکل ، بگذراند .
و گرچه ، برای هر چهار نفر ما و حتی بچه ها ، چالش سختی بود ، اما به بهانه ی امیرارسلان و " همدمی " نگار ، توانستیم سازوکار دوستی و مهرورزی و آرامش بعد از طلاق را تجربه کنیم.
خلاصه که : نگار ؛ همدم شد ...💞🥰
عید امسال ، به فرهاد و انسیه زنگ زدم و عید مبارکی داشتیم .
گرچه غمگین و دلتنگم که " همدم " را ندارم ...اما حضورش در جان و دلم همیشگی ست . همین