
با عشق و درود به همراهان عاشقی 🌷🥰
حتما پست " عشق یعنی ۱ " ماجرای عاشقی در یک نگاه با همدم خاطرتان هست .
دو روز بعد از آن نگاه و محو و تمام شدن من ! اولین قرار دیدار و بقول جوونا "دیت اول " در پارک نیاوران برگزار شد .🥰
اگر تصور بر این باشد که حال و هوای پارک ، تردد آدمها و صدای ماشینها و بازی بچه ها را دیدم ، باید بگویم که من فقط میدونم اونجا با نگار بودم ، چیز دیگه ای نمیدونم ...
کاملا مست و مدهوش و خیره به چشمانی که مرا ربوده بود .
اونموقع برای سومین بار به منزل پدری پناهنده شده بودم و آخر هفته ها با هم بودیم و گاهی هم با امیرارسلان به کوه و پیک نیک میرفتیم . و جالب بود که نگار ارتباط خوبی با امیرارسلان برقرار کرد . گاهی هم آرش ( پسر شوهر انسیه ) با ما همراه بود و جمع خوشحالی داشتیم .
اوایل سال ۸۸ توانستم آپارتمانی ۴۰ متری نوساز در خیابان رودکی تقاطع آزادی اجاره کنم که این جمع خوشحال 🤠 پاتوقی داشته باشند . البته بعدها همکلاسی امیرارسلان و منشی شرکت و خواهر نگار هم اضافه شدند . اونموقع من یه خودروی وطنی " پی کی " داشتم و جمعه ها شش نفری با فشار فراوان درون آن می چپیدیم و پارک یا کوه یا مراسم پرفیض جوجه کباب در چیتگر برقرار بود .
یادم هست ، درست روز تولد ۴۰ سالگی 🥳 خانه را تحویل گرفتم . خانه ای خالی که شب را روی کارتن یخچال همسایه و بالش کوچک ماشین 😳 بصبح رساندم .عصر که نگار با گل و کادوی تولدم ، از سرکار پیشم آمد مات و متحیر دم در ایستاد .گفت : یعنی چیییی ؟ تو هییییچی نداری که ؟
بله ؛ من به او فقط گفته بودم خونه گرفتم ... همین ! بیرون که رفتیم تا شام بخوریم یه گلدون خریدم برای گلها 😁👏
چند شبی بهمین شکل گذشت تا مبلغی که از کسی طلب داشتم ، رسید و همراه نگار لوازم خانه را گرفتیم . امدادهای غیبی هم داشتم : یخچال و لباسشویی دست دوم از دوستان و کمی لوازم آشپزخانه از والده بانو ، گاز و تخت و مبلمان و فرش ولی نو ، خودمان گرفتیم . نگار هم هر دفعه یه چیزی میگرفت و کم کم " پاتوق " خوشحالها ( که اضافه هم شدند ) تکمیل شد 🤠
پنجشنبه شبها ، "خوشحالها "سر از پا نمیشناختند و لهو و لعب براه بود . معلوم نبود کی به کیه ! دوتا همکلاس و خواهر یکی ، یه آرش ، یه منشی ، یه خواهر دیگه با منو و نگار ...😳
گاهی یکی دو نفر یا سه نفر نبودن ! نمیدونم کیا !؟ ولی منو نگار بعنوان بزرگتر و بنیان گذاران " پاتوق خوشحالها " قطعا بودیم .
صبح جمعه هم طبق معمول ۶ تایی ، شایدم ۷ تایی در" پی کی بیچاره " می چپیدیم و گردش تفریح شادمانی ...
چند ماه بعد ، پی کی را در حالت " اغما " فروختم . ( بیچاره داشت نابود میشد از دست " خوشحالها ") و یه پراید صفر گرفتم تا شاید بیشتر زنده بماند .😁🤠
در طول هفته ، نگار یکی دوبار میومد و تا من برسم ، خونه رو جمع و جور میکرد، غذایی میپخت و باهم تخته بازی میکردیم یا فیلم میدیدیم............. همین ! ( منتظر چیزی هستی ؟ )

شب نشینی های دلنشینی هم با دوستان و برخی فامیل داشتیم ( بدون خوشحالها ! ) که نگار در جمع میدرخشید و به او میبالیدم .گاهی شیطنت میکرد و چشم در چشم که میشدیم میگفت : سلاااااام آآآقا ... دقیقا میدانست با دل من چه کرده ، صدای ضربان قلبم را میشنیدم و او دستش را روی قلبم میگذاشت و میگفت : خوبه ! معلومه دوستم داری ، آفرین ! باید فقط برای من بزنی ... شاید هم میدانست که من اصلا در آن جمع نبودم و تنها او را میدیدم.

برگرفته از پست متشکرم که پاره ای از زندگی من شده ای :
آدمها برای یک مقصود،" یک دوره خاص " یا برای همیشه پا به زندگی شما میگذارند. وقتی بدانید که کدام یک هستند، خواهید دانست که برای آن فرد چه باید بکنید.
وقتی شخصی به خاطر مقصودی به زندگی شما میآید، معمولاً برای آن است که نیازی را که بیان داشتهاید برآورده سازد .
آنها آمدهاند که به شما برای حل مشکلی کمک کنند، راهنما و حامی شما باشند و یا به لحاظ جسمی، احساسی و معنوی یاریتان رسانند.
آنها فرستادگان خدا به نظر میرسند و واقعاً هم هستند .
بازهم عاشقی را ادامه میدهم ...