ویرگول
ورودثبت نام
یک نویسنده عاشق کتاب
یک نویسنده عاشق کتاب
یک نویسنده عاشق کتاب
یک نویسنده عاشق کتاب
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

جنگ آغاز شد جنگی میان کشور ها و میان احساسات

سلام خوب هستید ؟ الان نمیتوانم امیدوار باشم آنقدر خوب باشیدکه لبخند هیچ گاه از صورتتان پاک نشود ولی خب... انسان به امید زنده است . در این شرایط خیلی دلم میخواست چیزی بنویسم ولی ذهنم یاری نمی داد و دستانم جانی برای نوشتن نداشت و در ضمن اینترنتم بالا نمی آمد . نمیدانم از کجا شروع کنم از فکر هایم یا حسم از شروع جنگ نمیدانم ! از شروع جنگ میگویم از شنبه ، شنبه روزی است که هیچ گاه به جنگ در آن زمان فکر نمی کنیم زیرا شنبه آواری از مشکلات را بر سرمان می ریزد و دیگر وقتی برای تحلیل سیاسی نداریم . زنگ اول ریاضی داشتیم معلم ریاضی در حالی که غر میزد که چقد سر و صدا می کنیم و عقبیم درس میداد که یک صدا آمد مثل بمب ولی دور بود ، ،کسی از عقب کلاس گفت :" بالاخره ترامپ زد ." معلم ریاضی با اخم کردن او را ساکت کرد اما چیزی درونم شکست چیزی مثل امید و چیزی روشن شدچیزی مثل بلاتکلیفی . زنگ دوم فارسی داشتیم و از قضا معلم فارسی از هفته پیش با ما در لج افتاده و گیر میداد. دوباره همان صدای زنگ پیش در گوشم پیچید و این بار زود تر از دانش آموزان معلم گفت" جنگ دوباره شروع شد . ولی من نمی ترسم و حوصله ترس شما را ندارم " بچه ها بلاتکلیف مانده بودند نمیدانستند که واقعا آمریکا زد یا از روی لج، معلم فارسی این گونه گفت تا این که یک ربع بعد صدای ناظممان را از توی بلندگو شنیدیم که میگفت :" خونسرد باشید . حمله ها از کشور های دیگر آغاز شده پس بدون عجله به خانه هایتان بروید ." ولی چگونه خونسزد باشیم زمانی که میدانیم قرار است چند جوان این میان دوباره کشته شوند و در آخر هیچ ظلمی به پایان نرسد ،نه نمیشود خونسرد ماند. من و دختر خاله ام و دختر دایی ام در یک مدرسه هستیم شنبه دختر دایی ام غایب بود و دختر خاله ام مرا به حالت شوک شده و متعجب در راهرو دید و دستم را سفت گرفت و مرا باخود کشید تا با هم از آن مدرسه نجات پیدا کنیم. او دست مرا ول نمیکرد و مدام زیر لب چیز هایی میگفت . او مرا تا خانه خودشان کشید . داخل خانه شدیم و او وقتی پایش به خانه رسید شروع به فریاد کشیدن و گریه کردن کرد و به زمین و زمان فحاشی کرد ومن باخودم گفتم چرا ؟چرا زندگی ما این گونه شد ؟چرا ما این همه اتفاق در عمر کوتاهمان افتاد و چگونه از همه ی این اتفاق ها جان سالم به در بردیم ؟ خاله ام شروع به زنگ زدن به دیگران کرد تا شاید از نگرانی هایش کمی کاسته شود . وقتی به مادرم زنگ زد تا از او را آرامش خاطر سازد مادرم به او گفت که به خانه مادربزرگم میرویم و الان او کمی وسیله جمع می کند دختر خاله ام که با گریه کردن کمی آرام شده بود و آرام فکر می کرد ، من هم فکر میکردم چون که کاری جز فکر کردن نداشتم باخودم گفتم چرا ایران این گونه شد ؟آیا مردمش خطایی کرده اند که این اتفاق ها تاوان اشتباهشان است یا همه ی این ها امتحان الهی است که ما را بیازماید . شانه هایم می لرزید پاهایم بی قرار بودند و تکان تکان می خوردند و اشکی گرم بر صورتم جاری بود . مادرم به هزار بدبختی رسید و ما با هم با هزار بدبختی دیگر به خانه مادربزرگم رسیدیم . آن جا همه از کوچک و بزرگ به انتظار اتفاقی نشستیم . حس انتظار بدون هیچ اثری بدترین چیز است ،تو منتظری که اتفاقات بد تمام شود در حالی که نمیتوانی برای از بین بردن ذره ای بدی اقدام کنی و باید در آن بدی بسوزی و بسازی . میدانم که میدانید که بعد چه شد پس چیزی نمیگویم از سیاستی که اعتقاد دارم ونمیپرسم از سیاستی که شما اعتقاد دارید تا زمانی که آزادی بیان داشته باشم . می خواستم کمی بنویسم از سیل احساسات بدی که با یک اتفاق یاد آور اتفاق های گذشته بود سبک شدم و از خواندن شما هم متشکرم .

۱۴۰۵/۱/۲۱: این نوشته را اوایل جنگ نوشتم و اکنون درخواست ثبتش را توانستم بدهم

ماشدگریه

جنگ
۲
۰
یک نویسنده عاشق کتاب
یک نویسنده عاشق کتاب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید