
شاید تقریباً سه چهار سال میشه دنبال یه کتابی بودم که اصول مذاکره رو خوب توضیح بده.
همیشه برام جالب بود چرا کلام بعضیها تأثیرگذارتر از بعضیای دیگه است. تو خوابگاه این موضوع بیشتر به چشمم میاومد؛ اینکه چطور بعضی آدما با حرف زدنشون باعث میشن دعوا درست بشه، ولی بعضی دیگه همون حرف رو طوری میزنن که نه تنها ناراحتی پیش نمیاد، بلکه آدم قابلاعتمادتری هم میشن برات.
کلی کتاب مختلف هم گرفتم که مثلاً عنوانشون «اصول مذاکره» و اینجور چیزا بود. یه تعداد زیادیشون هم زرد حساب میشدن و عملاً چیز خاص و کاربردیای بهت اضافه نمیکردن.
این کتاب، با اینکه اصلاً از عنوانش معلوم نیست و موضوع اصلیش هم این نیست (بیشتر درباره تغییر دیدگاه خودته تا تغییر دادن بقیه) یه فصل درباره تجدیدنظر بینفردی داره که تقریباً هشتاد درصد از اون چیزی که دنبالش بودم رو بهم داد.
بخش اول درباره تجدیدنظر شخصیه؛ اینکه اعتقاداتی رو زیر سؤال ببریم که شاید ده، بیست سال از زمانی که برامون کار میکردن گذشته، ولی ما هنوز دودستی بهشون چسبیدیم و خودمون راه خودمون رو سد کردیم.
مذاکره رو اینجوری نمیبینه که چون من حرف درست یا زاویه دید درست رو دارم، باید طرف مقابلم رو متقاعد کنم. برعکس، میگه ما هم لزوماً زاویه دید درستی نداریم و نیازه با مذاکره، خار و خاشاک تو چشم همدیگه رو دربیاریم تا جفتمون بهتر ببینیم و به یه راهکار یا یه باور جدید برسیم.
و مذاکره مثل میدون جنگ نیست؛ حتی شبیه طنابکشی هم نیست که با کشیدن طناب بتونید رقیبتون رو به سمت خودتون بکشید.
در واقع، مذاکره رو شبیه رقص میبینه؛ اینکه باید سرعتت رو با طرف مقابل هماهنگ کنی و ذهنیتت رو به ذهنیت اون نزدیک کنی تا بتونی حرکت بعدی رو خوب اجرا کنی و در نهایت، بتونید یه رقص زیبا رو به نمایش بذارید.
در کل، مجموعهای از اطلاعات فکتمحور و ایدههای جالب بود که به خوندنش میارزه.
در آخر، فکر میکنم اطلاعات خوبی داشت، اما بهکارگیریش سخته و نیاز به پیگیری مداوم داره.
اما به تجربه، هر بار تو زندگیم هوشمندانه از موضعم پایین اومدم و به ایدههای جدید و دیدگاه های اطرافم نگاه کردم، یا به یه راهحل خوب رسیدم، یا یه راه تازه به چشمم اومده که اونقدرام که فکر میکردم بد و احمقانه نبوده. ;)