
من همان عاشقِ سرگشته نگاهت
تو در کوچه گمگشته خیالت
غمِ هجرِ تو با که بگویم
من عاشقِ چشم و رویت
انقدر تنها شده فکر و خیالم
که همیشه رو به سویت در نگاهم
آن قدرت، حکمت، زیباییِ جمالت
شرم دارم که دگر عاشقِ عشقت باشم
تو عاشقِ عشقی، من عاشقِ او
خود بدانم
نیست عشق و حقیقت به او
خالقم، ای همهجانِ وجودت
من در خدمتِ عشقِ حضورت
عشقِ زمینی رقیبی ندارد
این جلوه تقدیسِ خدا را
همه شور و نشاط که دامانِ خاک دارم
دوست دارم همنشینیِ خالقم
پرواز به دامانِ عشقت ای حقیقت
پر بکشم در آسمانت
ای روشنیِ بود به سویت
من از این پس نجویم
عشقِ بشر، کنار عشقِ تو
ای آنکه همه نورت
شده چشم مرا روشن
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
به عشقت همسخن گشتن صبحگاهان
زمانی که روشن شود
طلوعِ خورشیدِ جمالت
ای همه جلو تو شده نورِ وجودت
ای حضورت!
توانِ زبانم بگرفت گاهی
همانند نبیّ ابراهیم خلیل
که گفت خورشید بود، این خالقِ من
سپس چون بگرفت این غروبش
بگفت نیست، او پروردگارم
من این رازِ وجودت
تو را چگونه بجویم؟
هیچ دو عشقِ زمینی
سخن را نیست حقیقت
توانِ عشقِ من به نورت
وجود و حضورت
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
من را کنارِ تو بود
عشقی پرحرارت
ولی گذر کردی
عشق مرا چه راحت
به سوی عشقِ تو، جمالت
من را سخت بگرفت
این پیامت
گرچه رسمِ تو وفاداری نبود
که عشقِ من به تو خودآزاری بود
در آتشِ عشقت سوختم
چو فولادی درونِ کوره افروختم
همین نکته مرا کافی به منت
که آتشِ عشقت محبت
چرا که عشقِ من بر خدایِ بزرگواری
مرا مروارید کرد
پنهان چو لؤلؤ
من اکنون عشقِ الله یافتم
همان لحظه که در عشقت سوختم
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
زمانی که با هم شدیم آشنا
نگاهی حاکم شد
سکوتی پر از معنا زمان را
همان لحظه که با تو بودم
من کنارت
ز فرطِ شادیِ عشقبازی
نمیکردم به آینده نگاهی
چرا که رسمِ عشقبازی این است
که در عمقِ سکوت و خوابی
اگر عشق در زمین چنین است
خدا را عاشقی، عشق را فضیلت
همان خدایی که آفریدم
ولی من در حسرتِ عشقش نبودم
چرا که زندگی لهو و لعب است
و انسان نداند شرطِ ادب را
خدایی که ما را آفرید با عشق
وقتِ عزیمت به دیگر جهان را
به برزخ، همانجا که ساکن شود روان
گذرِ زمان را نگردد حالِ ما را
همان انسانِ عاشق و با خدا را
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
درونِ تن زندانی است
هر کس
یکی زندانش بزرگ، دیگری کوچک
حکمتِ خالق است…
آزمایشِ روح در تن واجب است
یکی چو لاشخور در بیابان
دگر کس قوی و زیبا است
محبوس در تن را
یکی چون جنایتکارانِ تاریخ
به آزادیِ روحی درون است
دگر کس، چو نیکِ ویآچچ…
بزرگ اما اسیر است
هر آنکس که در دنیا عاشقِ خالق بود اورا
فراوان منتظرِ رسیدنِ خالقش را
لحظه وصال نزدیک است
وصال، رسیدن به محبوب شیرین است
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
نگاهت به طبیعت پر از معناست
چرا که هست جمال و زیباییِ این خدا را
همیشه آنچه در دل برآید در دل نشیند
همان که خالقم خلق کرد، در روح بیاید دلنشینی
چرا که از عشق برآید
طبیعت همان آینه جلوه خداست
چرا که این مهم در دلِ انسان نشیند
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
سکوت صبوری است به هر کاری
همان بودن کنار خطوطی ز شعر، واژهایش
همین که عاشقی در جستجوی معشوق
بندان باید… صبوری کرد در کارها
همین هم نظمِ واژهها را
کنی راهتوشه صبوری
اگر این دو در تو یاری بجوید
رسیدن به معشوقت تو را نزدیک باشد
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
عاشقی به عشقِ زمینی
بباشد کمالی برازنده رفتار
کسی که در عاشقی باشد دلی پاک
به نزدِ خالقش نیز دلش پاک
کسی که در عشقِ زمینی
عیارش شود بیشتر ز پاکی
ز نزدِ خالقش محبوبِ معنویاش
به پاکی رهنمود است
کنون دان این مهم را
که این تدبیر تو را یاری بجوید
که مرزِ مادی و معنوی درنوردی
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
روح در درونم، نورِ وجودم
خسته در اسارتِ جسمی در زمینم
جسمِ من سایهای پرگزاف است
که دیدنِ حق او را محال است
عاشقِ این لحظه که روحم
هجران شود به سوی محبوبِ مرا
راهی شود چو نوری
حرکتش پلهپله بر روی سایهها
تا به مقصد رساند هدف را
رسیدن به معشوقِ حقیقی، این خالقِ مرا
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
تا که دردی نباشد انسان را
رازِ پیروزی نیست در زمینِ زندگی را
مثالِ این قیاس در آخرت
رسیدنِ انسان ورای یک حقیقت
خدایی که ما را با عشق آفرید
کمال را در مخلوقش ارزش بپنداشت
درد و رنجِ مادی همیشه در نهایت
رساند انسان به لذت
ولی رنجِ روحی، رسیدن به خالق
انسان رساند به لذتِ بینهایت
درد و رنجِ روحی که خالق
بیازماید عیارش
هدیهای است تا نهایت
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
همانچه عاشق ز معشوق تصور در خیالش
همان آینه جان است که چهره معشوق بسازد
که مجنون چهره مادیِ لیلی نبیند
که در آینه جانش با او خلوت نشیند
اگر هزاران کس بگویند چهره لیلی ندارد ارزشش را
اگر مجنون مجنون باشد
چهره لیلی پنجه خورشید نگارد
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
هر آن کس در آینده گذشته اسیر است
زمان در نظرِ او را وقیح است
انسانِ سالم آن کسی است
که در زمانِ حال ایستد
اگر لیلی نگاهی عاشقانه نخستین بار بود مجنون را
و مجنون نیز لیلی را
بجوشاند این عشق از تنِ خاکی هر دو را
و این عشق گزیند نیرویی قوی
و نیروی عشق لذت آفرید زیاد
همانند یک انفجارِ هستهای
این همان نیروی عشق است
زمان را به پاسِ قدرش آن را توقف
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
اگر عشق در مجنون شعلهور شد
سپس لیلی عشقش به مجنون منحصر شد
که راهِ عشقبازی نیز همین است
که عاشق باشی، روشن کنی چراغِ دلش
رسمِ عاشقشدن در روزگار نیز همین است
روزگار قلبِ عاشق شعلهور سازد
و عاشق قلبِ معشوق را
میان این دو روشنی
فقط قاضی روزگار است
زمانِ شعلهور شدن فقط دستِ اوست در حقیقت
اما اگر در یک زمان
شعله عشقِ لیلی و مجنون با هم افروخت
نشان آن است که آن دو
در یک نگاه گشته اسیرند
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
عشق، بنیانی پر فروز است.
شناختن همنوع، دلپذیر است.
مسیر همنوعدیگرشناسی، پر وضوح است.
اگر همنوعشناسی، خودشناسی،
پلی بین دیگرشناسی و خودشناسی در مسیر است؛
که را خودشناسی سهل و خوشپذیر است،
همان هنگام، خودشناخته.
بدان، در آینه خالقشناسی.
حکایت چنین شد مسیر عشقبازی؛
هدف، پاکی خود و خداشناسی،
که این دو، در عشقبازی،
حقایق فراوان دارند پنهانی.
اگر قصد رسیدن حقیقت داری.
سوار بر عشق شو با بردباری…
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
بر این باور به فکرم:
چرا نازل شد قرآن بر نبیاش؟
چرا او محبوبترین مخلوقِ این خدا است؟
جوابش ساده بود:
دل را همان دریای بیکران را.
اگر نبودش دل به پاکی،
نمیگشت هرگز بر دل ندایی.
اگر خواهی چون محمد ـ
نبی خاتم و پاکِ محبت ـ
سخنِ او خدایت
به دل جاری کند این محبت.
عاشق باش به عشقش، او را
همیشه در طاعتش، او را اطاعت.
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
عشق، احساسی بیانتهاست.
سرانجامش، شعله نوری بر جانِ ماست.
اسیرم در بندِ زندانِ این تنم را؛
به تاریکی و سردیِ جهان، من بمیرم
که پرواز میخواهد جان و دلم را.
دلم پنهان شده بر قلبِ معشوق؛
اگر راهی شوم سوی نورش،
چراغِ این دلم روشن گرداند.
که رسمِ عاشقی
همین است:
که قلبِ عاشق و معشوق روشن بگیرد.
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨
همان هنگام که خالق کرد روح را،
دمید روح بر خاکِ آدم؛
که خلقت آغاز شد.
حقیقت اینچنین خار شد
که آدم بر حذر شد از بهشتش.
و قابیل کشت این برادر، هابیل را.
پس آن تردید در انسان
نمایان شد حضورش در حقیقت؛
به جای خداپرستی شد بتها پرستش.
هنوزم آدمی نبود قلبش شناختی؛
قلمروی شناختِ روحش.
اگر آدم بلد بود عشق را،
روحِ درونش بود آگاه
که علت این همه اشتباه را
ناآگاهی بود احساس و روح را.
اگر خواستی بدانی حقیقت چیست روانت،
به سوی عاشقی دوان باش این روانت؛
🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨