ویرگول
ورودثبت نام
mohsen quchani
mohsen quchaniمحسن نخودبریز قوچانی از مشهد مقدس امام رضا(ع) هستم. برق قدرت از دانشگاه تربیت معلم آذربایجان و علاقه مند به روانشناسی جامعه شناس، شعر و فلسفه هستم.
mohsen quchani
mohsen quchani
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

مجموعه اشعار عرفانی فلسفی خودم

اشعار فلسفی و عرفانی
اشعار فلسفی و عرفانی

به دنبال زمانم.

من به ساعت گذری کنم؛

او به لبخندش نگاهِ بی‌معنا.

او حرکت کند،

پیِ حرکتش می‌دوم،

همراهش.

ترس از آن دارم

این دلِ خونینِ گرمم

آرمیده بر احساسِ نرم.

ندارم درکی ز فکرش؛

حسِ سردی‌ست.

منطقِ حرکتِ عقربه‌هایش،

این لحظه، تیک‌وتاکش.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

گم گشته در آینه

من خود، گم‌کرده وجودم؛

عاشقِ پی یافتنِ حقیقتی که سرشتن.

در شبِ آینه گم‌کرده‌ام شکلِ وجودم.

مه در کوچه، من غافل، در حسِ حضوری؛

باد و روحِ روان در بدنم،

بشکند شیشه گم‌کرده تنم

تا که شاید بیابم

روزنه نوری،

ناجیِ خاکِ تنم.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

گذشته و آینده در جسم و روح

نکن آینده را در نقشه وهمِ خیالش.

گذشته باشد نیز پر ز تقصیر؛

همین‌گونه که هستش، رازش نگه‌دار.

گذشته یا که آینده، بهتر کدام است؟

کدام بهتر به خوش‌زیستن سزایست؟

بله، این زمانِ حال است

که بر ما این‌چنین زیبا، شیرین سزایست.

همین که روح ترکِ بدن کرد،

گذشته با خود بَدَر کرد؛

که اعمالِ آدم

ثبت شده به طومارِ قضاوت؛

همان قاضیِ حق، رضایت.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

عقل یا احساس  کدام جلوه وجود انسان هستند.

جلوه چهره آینه وجودم؛

موجِ روانِ پندارِ درونم.

آینه از رازِ عمقِ وجودم گوید؛

عقل در درونِ من پادشاه،

نشسته بر تختِ سلطنت، حکمش روا.

این احساساتِ من است

فرمان می‌دهد همه اندامِ وجودم را.

عقل و احساس در حضورم؛

هم عقل، هم احساس، هر دو حاکمند بر رفتارِ تو ـ بدان!

آدمِ مغرورِ خودکامه

تردید است ز تصمیمش،

که راه جوید صحتش را.

در کنارِ تردید، اندیشه؛

تفکرِ پادشاه و احساساتِ فرمانده.

پیامی دارد آینه با نورِ چراغش:

نشانِ حق از آدم بگوید.

احساسِ غریزی چو با سرکوب بیرون شود،

سکوت، تحمل، چاره کارش این بجوید؛

زمانی نیز آرامشِ سکوت است

که او نیز درمانِ آرامش بجوید.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

پارادوکس امیدواری و ترس در پیروزی و شکست

امید، چو نیروی قویِ اراده، در درون است؛

ترسِ تردیدِ او، نوعی شکست است.

امیدِ خود، انگیزه در وجودی؛

ترس، احساسِ شکست قبلِ وقوع است.

امید، نورِ درون است؛

ترس، تاریکیِ تردید در امید است.

فتحِ قله زندگی، اول امید نیازمندِ کنارش؛

پسش بیرون کند ترس را کنارش.

تزِ امید، آنتی ‌تزِ ترسش.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

طبیعت مدرن

زندگی به زیر درختی،

کنار کلبه‌ی دریای آبی،

دری که رویش به جنگل باشد.

نگاهِ خلقتِ خالق،

تو را گواهی باشد

بر شکوه و عظمتِ خالقش.

شکر کن، ای بشر، تا می‌توانی؛

فراموشی از نعمت‌ها نمی‌گردد.

شنیدن، لمس کردن، بوی باد و باران‌ها؛

تفاوت زندگی در طبیعت،

قیاسش با مدرنیته در شهر، همین است.

نگاه ما در شهر:

مه‌ی تاریکی بود در عینک شب.

آن‌که عاشق است، از حس غرور است.

حالِ خوشِ تکنولوژی شهر،

حضور است،

ولی نغمه‌ی روزمره‌گی روز و شب را نیز می‌پوشاند.

اهمیتِ شهری آکنده از تکنولوژی،

بدون عنصر طبیعت چیست؟

مهم این است که با حسِ اراده،

شوقِ طبیعت در کنارش،

فضیلت در درونت یابد وجودی:

زنده بودن، پرواز کردن.

اگر خواهی راهش بدانی،

به سوی کلبه‌ی دریای آبی پرها گشویی؛

نه این‌که در کاخ قبر کنار مدرنیته بمیری.

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

زمان و خودِ در حال تغییر

زمان می‌گذرد و من نیز با او.

من همسفرِ ایستاده بر کشتی او.

من مهمانِ زمانم،

این کشتی، قاضی به حیاتم.

کشتیِ زمان در حرکت است،

من هنوز سوار بر سکونش.

همان آرامی دریا، حیاتش.

زمان در حرکت است،

موجِ دریا در تکاپو.

تو تسخیر شده‌ای در حرکتِ روز و شب‌ها.

اگرچه نقش صورتش بر آینه

به کندی حرکت می‌جوید،

ولی کردار و افکارش

سرورِ جان می‌گیرد.

همان‌گونه که افکار

تو را به کردار می‌کشاند،

تو نیستی آدمِ دیروز؛

با همین اعمال و کردار،

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

تنهاییِ هستی ‌شناختی

اگر خواهی که بشناسی خودت را

به سوی هم‌نوع خود باش آگاه

بشناسانَد خدایت

به آنچه آفرید نعمتش را

که امر حکمت اوست

تدبیری است او برای بشر را

سکوت تنهایی، ندای خودشناسی‌ست

که در تنهایی‌ات، خدا را خود بشناسی

به خلقت بشناس خدا را

بشناس رمز خلقت

این حیات را

کنون گفتار کردیم

بشناسیم خلقت خدا را

همان رمز هستی که

خلقت کرد از سویش این معما

بشکن دَرِ تنهایی

کسوت کن درونش

همه رمز خلقت در همین بود

اندیشه در تنهایی بر حضورش

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

ترس از انتخاب و آزادی

چو تردید به فکرم حاکم گشت

ستیزد حق و ناحق در کنارش

اگر من را باشد ترسی ز ناحق

نگردد انتخابم راحت

به شورا بگیر این حق و ناحق

چو تصمیم بگیری

کم باشد اشتباهت

دو از یک فکر

بیشتر نشاند صحتش را

اگر آزاد و آزادی بدانی

رها کن جهل، غفلت در درونت

که این دو بندِ اسارت

زند تیشه بر انتخابت

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

تنهاییِ آگاهی

هر آنچه در خلقت نهان است

به پاسِ قیاسِ پرتوان و پربیان است

اگر انسان بفهمد چیست در درونش

نشان آن بود که احساسِ هم‌نوع بداند

اگر آگاهیِ دنیای امروز رو به زوال است

نشانِ نبودِ حسِ دریای زندگی‌ست

اگر یاری بود، بدانی کیستی

همین هم بدانی احساسِ انسانی چیستش

هرگز از آگاهیِ خود

در رنجِ اسارت و تنهاییِ احساس‌ات

نگردد روزگارت

اگر در آینه خود ببینی

نشان آن است که دیگر انسان نیز ببینی

به شرط آنکه انسان باشی و خوب ببینی

اگر انسانی نباشد در درونت

سایه باشد رهنمودت

نمی‌دانی کیستی

هم اینکه انسان‌بودن چیست

حتی گر نبینی روحِ احساس‌ات را

بشنو صدای التماسِ یاری‌اش را

نیاز دارد انسان، احساسش را

چه دیدن یا شنیدن

معنی آن این است

که حرکت به سوی درستی و صدق رهنمون است

پنجره احساس‌ات را باز کن

با چشمِ دلت آگاهی پیدا کن

همان که انسان‌ها را به هم پیوند می‌دهد

🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨🌸🌸⚜️⚜️🍃🍃✨✨

اشعار عرفانیشعر نوشعر پارسی
۲
۰
mohsen quchani
mohsen quchani
محسن نخودبریز قوچانی از مشهد مقدس امام رضا(ع) هستم. برق قدرت از دانشگاه تربیت معلم آذربایجان و علاقه مند به روانشناسی جامعه شناس، شعر و فلسفه هستم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید