در کل خیلی احساس خستگی و گمشدگی دارم. خیلی کارها کردم اما این حسم اصلا کم نمیشه. هرکاری میکنم حس میکنم به گمشدگیم اضافه میشم. متحیر میشم از این مسیری که اومدم و اینهمه دویدنی که تجربه کردم. پاهام خسته شدن و دوست دارم استاپ کنم که ببینم از خلای که میخواد درست شه بالاخره قراره چی زاییده شه.
دوست دارم فکر کنم چه کنم حالم بهتر میشه. شایدم حال بد باید باشه که ازش چیزی متولد شه. نمیدونم.
اینهمه تلاش کن. درس بخون. چندین رشته. کار کن ۲۰ سال بیوقفه. ازدواج کن. بچه بیار. هی تلاش و تلاش. برای چی رو متوجه نمیشم. دردهای بعد چهل سالگی اومدن سراغم و گاهی فیزیوتراپی میشم. مرگ عشق رو هم تجربه کردم. حس عقابی رو دارم که نیاز داره همه پر و بال و ناخنا و منقارشم بکنه که بالاخره یا بمیره یا ازش عقابی متولد شه که در ارتقاعات بالاتر بتونه پرواز کنه.
اینم بگم. امروز برای اولین بار موچی خوردم با ارسلان. موچی موزی. بر خلاف تصوری که داشتم، خیلی خیلی خوشمزه بود. این رو بهش میگم حس زندگی امروزم..