یجور خاصی خوب نیستم
یعنی حتی گم هم نشدم، منظورم اینه که این حس رو هم ندارم، که جمله بعدی این اومد، گم نشدم نابود شدم😁
بهرحال، خوب نیستم
و راهی برای خوب بودن به ذهنم نمیرسه
فقط میدونم میخوام برم و دور شم از این جایی که هستم، حس خفگی و سنگینی و خشم داره.
هرچیزی که بهش چنگ بزنم و یا امید داشته باشم یجور واضحی تضادشو هم میبینم و خب شاید اگه اوضا عادی بود تاب اوریم براش خوب بود
ولی الان؟ حوصله ندارم تاب بیارم، حوصله ندارم
حس تنهایی خیلی خاص و سنگینی هم دارم
دقت کردم دیدم همه چیمم خاصه ماشالا
اصلا ولش کن حوصله ندارم
کاش فقط کسی حرف نزنه، نپرسه، نبینه
حوصله ندارم.