باد میآید. بادی که انگار میخواهد به ریشهٔ درختان هجوم ببرد و آنها را از جا بکند. اما در کمال تعجب، درخت شروع به رقصیدن میکند. رقصندهٔ حرفهای نیست، اما رقصش همراه با غمی عجیب است.
بلند میشوم تا همراه با درخت برقصم. دوست ندارم ببینم به تنهایی میرقصد. میرقصم. میرقصم... همراه با درختی که میشود در رقصش نیز غم غربتش را دید. نمیخواهم غریبانه نگاهش کنم. رقصندهٔ خوبی نیستم، اما میتوانم غم غربتش را تسکین دهم.
به سمتش میروم. اکنون انگار در حال اجرای رقصی دونفره هستیم. رقصی که اوج غم را میشود در آن دید. به رقصیدن ادامه میدهم. باد شدیدتر میشود. به سرعت درخت را در آغوش میگیرم. به اندازهٔ تمام روزهایی که خودم هیچ آغوشی نداشتم. انگار خودم را در آغوش گرفته بودم.
باد فرو مینشیند و من هم درخت را رها میکنم تا آزادانه به زندگیاش ادامه دهد. به او گفتم: «هر گاه باد به سمتت آمد، ترانهای بگذار و با آن برقص...»