خوبی؟ بله، همان سوال تکراری. سوالی که بیشتر ما از پاسخ دادن به همین یک کلمه هم عاجزیم. انگار جانمان درمیآید تا زبان بچرخانیم و جوابش را بدهیم. جوابش «بله» است یا «خیر». نه «مرسی»، نه «ممنون».
از کی ما دروغگوهای حرفهای شدیم؟ از همان زمانی که به این سوال ساده، جواب غلط دادیم. جوابی که خودمان هم میدانستیم دروغ محض است. اما گاهی آنقدر خوب دروغ میگفتیم که خودمان هم باورمان میشد حالم خوب است.
اصلاً از کی، وقتی پرسیدند «خوبی؟»، دروغ گفتیم؟
چقدر عجیب. تا حالا به آن فکر نکرده بودم. از کی جواب «خوبی» شد «ممنون»؟ این حرکت را از چه کسی یاد گرفتیم؟ پدر؟ مادر؟ من که یادم نمیآید اولین بار کی گفتم «ممنون».
اما فکر میکنم از همان زمان بود که به صورت تدریجی، بیآنکه خودم بفهمم، احساساتم را کشتم. آری، من به صورت تدریجی، احساسات خودم را به قتل رساندم. یک سوال ساده، و یک جواب بیراه، که تبدیل به عادتی همیشگی و رایج در میان آدمهای جهان شد.
اما هرگز یاد نگرفتهایم که جواب «خوبی؟» را باید با «بله» یا «خیر» داد. البته احتمال دارد کسی که این سوال را میپرسد، اصلاً حال ما برایش مهم نباشد. شاید این سوال، جزو عادتهای روزمرهاش شده و بس.
صادقانه بگوییم: «خوبی؟» به نظر ساده میآید. اما من نمیدانم چه جوابی بدهم. «مرسی»؟ «بله»؟ «خیر»؟
اصلاً آن فرد، حال ما برایش مهم است؟
اما در نهایت، امیدوارم حالت خوب باشد.
با همین امیدواری، متنم را به پایان میرسانم.