راستش، من وقتی میفهمم دارم به آخر کتاب مورد علاقهام نزدیک میشوم، با دقت بیشتری میخوانمش. یا وقتی میفهمم فیلم محبوبم رو به پایان است، با جزئیات بیشتری به آن گوش میدهم. حالا تصور کنید بفهمم فقط ۳ روز زنده هستم. مثل کودکی میشوم که دوست دارد هر کاری دلش میخواهد انجام دهد. و اگر نگذرند، شروع میکنم به گریه و زاری... و مردم هم از سر ترحم، هر چه میخواهم به من میدهند!
اولین کاری که انجام میدهم:
کلی شیرینی، پاستیل، چیپس سرکهای و کرانچی تند میگیرم و آنقدر میخورم که جانم دربیاید. و هیچکس هم جرات ندارد بگوید «دندانت خراب میشود» یا «چاق میشوی». چون من فقط ۳ روز فرصت دارم و بعد از آن میمیرم.
دومین کاری که انجام میدهم:
کتابهای درسیام را آتش میزنم. اصلاً یعنی چه که آدم بنشیند یک مشت مطالب بیمعنی و نامفهوم بخواند؟! کاش میشد در این سه روز، تمام کتابهایی که دوست داشتم را بخوانم. مثل «حرمسرای قذافی»، «خاطرات یک آدمکش»، «سگ ولگرد» و بسیاری دیگر که نامشان را فراموش کردهام. و در کنارش، فیلم و انیمه ببینم. بینظیر میشد. و البته نزدیک بود اصلیترین چیز را فراموش کنم: آهنگ بگذارم و با آن آواز بخوانم و برقصم، تا جانم دربیاید.
سومین کاری که انجام میدادم:
با دوستانم میرفتم شهربازی و پارک و کلی میخندیدم تا جانم دربیاید. آن وقت مردم به من زل میزدند و با خودشان میگفتند: «شاید دیوانه شده است...»
چهارمین کاری که انجام میدادم:
راستش عاشق این هستم که کلاس بوکس بروم. و البته، با اینکه هیچ از برنامهنویسی نمیدانم، بارها به من گفتهاند برنامهنویسی مناسب شخصیت توست. پس کنجکاو هستم که امتحانش کنم. شاید هم سری به دنیای هوش مصنوعی بزنم.
پنجمین کاری که انجام میدادم:
مینوشتم. زیرا در نوشتن، لذتی است که دلیلش را نمیدانم. انگار در حال پرواز هستم...
ولی راستش، فکر نمیکنم در این ۳ روز بتوانم این همه کار را انجام دهم. اما حتی تصور انجام دادنشان نیز مرا خوشحال میکند.