ویرگول
ورودثبت نام
Sky
Skyرقصنده ی کلمات
Sky
Sky
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

دیوانه ای که نیاز به روانشناس دارد

در خیابان راه می‌رفتم. در آن هیاهوی مبهم و پوچ، مردم را تماشا می‌کردم. همچون زندانی بودم که پس از سال‌ها از سلولش بیرون آمده. انگار من از این مردم نبودم. من غرق در دنیای خودم بودم؛ دنیایی که در آن، تنهایی بود. تنهایی‌ای که گاهی مرا به سمت جنون می‌کشاند و گاهی به قهقهه وامی‌داشت.

کتاب‌ها برای من ارزشمندتر از آدم‌هایند. زیرا میان این مردم، بیگانه‌ای بیش نبودم. بیگانه‌ای مهربان که دوست نداشت به هیچ‌کس آسیبی بزند. به مردم نگاه می‌کردم و بغضی، همچون هیولا، می‌خواست سر برآورد و کارم را تمام کند. بغضی که می‌گفت: «تو جز این مردم نیستی. این مردم زندگی می‌کنند، اما تو... تو چه می‌کنی؟!»

به خانه برگشتم تا فراموش کنم که جز این مردم نیستم. اما هنوز فراموش نکرده‌ام. با این حال، مطمئنم فردا، یا پس‌فردا، یادم می‌رود که جز این مردم نیستم. دوباره غرق در دنیای خودم می‌شوم و برای بقا می‌جنگم. تا شاید بالاخره از این زندان رها شوم؛ زندانی که مرا به سمت جنون سوق داده است.

و من اکنون، دیوانه‌ای بیش نیستم. دیوانه‌ای که نیاز به روانشناس دارد...

۰
۰
Sky
Sky
رقصنده ی کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید