ویرگول
ورودثبت نام
نابغه هپروتی
نابغه هپروتیساکن خانهٔ رویاها، تماشاگر زامبی‌ها. می‌نویسم از حماقت عالمانه‌ام. شاید تنها نباشم.
نابغه هپروتی
نابغه هپروتی
خواندن ۶ دقیقه·۳ روز پیش

سمزداییِ دیجیتالِ معکوس

به محل کار که رسیدم، بهروز پشت میزش لم داده بود. پاهایش را انداخته بود روی هم، گوشی در دست چپ، سیگار در دست راست. مرا که دید، لبخندی زد و گفت: «ها، حکیم ما! باز هم از آن فکرهای سنگین داری که جمجمهات را مثل زودپز به جوش میآورد؟»

نشستم روبرویش. گفتم: «بهروز، یک سوال. تو چرا همیشه توی اینستا ول میگردی؟ مگر مغز و اعصاب زیادی داری؟»

بهروز پکی به سیگارش زد، دود را با وقار دماغ داد بیرون و گفت: «مغز و اعصاب زیاد؟ نه داداش، من این کار را میکنم که مغز و اعصابم نمک کش نشود. تو فکر میکنی این ولگردی است، ولی من بهش میگویم "سمزداییِ دیجیتالِ معکوس".»

گفتم: «چی؟ سمزدایی یعنی نگاه نکنی که.»

بهروز قهقه زد: «این را توهماتِ اینفلوئنسرهایِ سلامتمحور بهت گفتهاند. سمزداییِ واقعی این است: ذهن پر از عقده و فکرِ خام است. مثل یک هارد پر از آشغال. تو اگر این آشغالها را پاک نکنی، ذهنت هنگ میکند. من میروم توی اینستاگرام، میگذارم این آشغالها بریزند توی یک جای دیگر. بعد تمام میشود. ذهنم خالی میشود. به این میگویم "نشخوارِ تمدن". گاو یک چیز را میخورد، برمیگرداند بالا، دوباره میجود. منم ریلزها را میخورم، برمیگردانم بالا، دوباره نگاه میکنم. نشخوارِ ذهنی. ولی جنسش از علف نیست، جنسش از تمدنِ بشریت است. هر ریلز یک برگِ خشک از زندگیِ یک نابغه است. من اینها را میجوم، قورت میدهم، شکمِ روحم سیر میشود.»

گفتم: «شکم روحت از ریلز یک نفر که دارد ساندویچ میخورد سیر میشود؟»

بهروز دستی به سینهاش کشید: «البته! مگر من چه میخواهم از زندگی؟ تماشا. تماشای محض. بدون عوارض. بدون مسئولیت. تو میروی سینما پول میدهی، پاپکورن میخوری، دو ساعت به یک دروغ خیره میشوی، بعد میآیی بیرون و هیچی از آن دروغ در زندگیات نمیماند. اینستاگرام سینمای جیبی من است. فقط بلیتش رایگان است و صندلیاش از ابریشمِ خیال. من یک "تماشاگرِ حرفهای" هستم. نه بازیگرم، نه کارگردان. فقط تماشاگر. آن پایین اسمم نمیآید توی تیتراژ، ولی لذتش را کامل میبرم.»

گفتم: «پس زندگی یعنی تماشا کردنِ بقیه؟»

بهروز سیگارش را خاموش کرد: «بهترین نوعِ زندگی. آدام اسمیت یک دست نامرئی داشت. من یک چشم نامرئی دارم. دست نامرئی پول درمیآورد، چشم نامرئی لذت میبرد. من در اینستاگرام یک "مصرفکنندهٔ نامرئی" هستم. کسی مرا نمیبیند. کسی از من سوال نمیپرسد. من فقط نگاه میکنم. و نگاه کردن، خالصانهترین شکلِ عشقه. من عاشقِ بشریتم، بدونِ دخالت.»

گفتم: «خب، از بشریت چه چیز یاد گرفتی تا حالا؟»

بهروز یک لحظه فکر کرد: «یاد گرفتم که بشریت احمق است. و این بزرگترین درس است. وقتی میبینی یک نفر با دندون نی پفک میخورد و پنجاه هزار نفر لایکش کردهاند، میفهمی که "معنا" یک شوخی است. یک شوخیِ بزرگ. و من دارم میخندم. من تنها آدمِ آزادِ این جمعم، چون میدانم این شوخی را. من از بالا نگاه میکنم. از آن بالا بالاها. من عقابم. عقاب اسکرول میکند و میخندد.»

گفتم: «پس تو از آن بالا به ما گنجشکها نگاه میکنی؟»

بهروز بالهای خیالیاش را باز کرد: «دقیقاً. من "عقابِ اکسپلور" هستم. اوج میگیرم روی فید، بعد شیرجه میروم توی یک ریلز. شکمم را از لذت پر میکنم، بعد باز اوج میگیرم. عقابهای دیگر میروند شکار، میروند لانه میسازند، میروند جوجه بزرگ میکنند. من عقابِ بیقیدم. نه لانهای، نه جوجهای، نه شکاری. فقط پرواز. و پرواز، خودش مقصد است.»

گفتم: «ولی عقاب یک جاهایی گرسنه میشود دیگر. بعد مجبور است شکار کند.»

بهروز خندید: «من شکار نمیکنم. من را شکار میکنند. این فرق من و عقابهای دیگر است. آنها گرسنه میمانند تا شکار کنند. من مینشینم، الگوریتم برایم شکار میآورد. یک ریلز، دو ریلز، سه ریلز. من دهان باز میکنم، او میگذارد توی دهانم. من پادشاهم. پادشاهان شکار نمیکنند. پادشاهان را شکار میدهند. اینستاگرام وزیرِ شکارِ من است. من "سلطانِ مصرف" هستم. تاجم از جنس نوتیف است.»

گفتم: «پس تو هیچ وقت گرسنه نمیمانی. همیشه سیر هستی.»

بهروز دستی به شکمش زد: «سیرِ سیر. سیرِ محض. چاقیِ روحی دارم. این شکمی که میبینی، پر از ریلز است. یک سونوگرافی بکنی، میبینی توش پر از گربه و ساندویچ و رقص و خنده است. من یک "موزهٔ متحرکِ مزخرفات" هستم. و افتخار میکنم. چون مزخرفات، تنها چیزهایی هستند که آدم را اذیت نمیکنند. چیزهای جدی، چیزهای عمیق، آنها آدم را میکشند. من زنده ماندم، چون مزخرف خوردم.»

گفتم: «پس عمیق بودن...»

بهروز پرید وسط حرفم: «...مساوی است با مرگ زودرس. ببین، عمق مثل چاه است. میافتی توش، دیگر درنمیآیی. سطح اما... سطح مثل یک تشکِ بادی است روی آب. لم میدهی، آفتاب میگیری، نوشابه میخوری، تمام. من یک "فیلسوفِ سطح" هستم. فیلسوفهای عمیق رفتند ته چاه، من روی آب ماندم. کدام بهتر است؟»

گفتم: «خب، روی آب که ریشه نمیدوانی. جایی که ریشه نداشته باشی، یک موج تو را میبرد.»

بهروز لبخندی زد: «و ببرد. همین خوب است. ببرد. من از "ماندن" بدم میآید. ماندن یعنی ریشه، ریشه یعنی مسئولیت، مسئولیت یعنی درد. من یک "گیاهِ بیقرار" هستم. ریشهام در هواست. هر جا باد ببرد، میروم. بادِ اینستاگرام مرا میبرد به سرزمینهای دور. من جهانگردم. جهانگردِ مجانی.»

گفتم: «جهانگردی که هیچ وقت از جایش تکان نمیخورد.»

بهروز خندید: «بهترین نوع جهانگردی. نه ویزا میخواهد، نه پاسپورت، نه چمدان. شستت را تکان میدهی، میروی از کالیفرنیا تا کازرون. یک لحظه پیش یک خوانندهٔ لسآنجلسی، لحظهٔ بعد پیش یک بزغاله در طالقان. من "شست-گرد" هستم. شست-گردی یعنی آزادیِ محض. یعنی جهان در مشت تو.»

سکوتی شد. بهروز داشت ناخنهایش را نگاه میکرد. مثل یک پادشاه که تاجش را تمیز کند. گفتم: «بهروز، تو واقعاً خوشبختی؟»

بهروز نگاهم کرد. یک نگاه طولانی. بعد خندید. ولی این بار خندهاش یک چیز دیگر بود: «خوشبختی؟ خوشبختی برای آدمهای معمولی است. من از خوشبختی گذشتهام. من به "لذتِ محض" رسیدهام. خوشبختی یک هدف است، لذت یک وضعیت. هدف تمام میشود، وضعیت ادامه دارد. من در وضعیتِ لذتِ دائم هستم. یک "لذتِ بدونِ توقف". یک "ارگاسمِ ممتدِ روحی". تو دنبال خوشبختی میگردی، من آن را دور زدم. کلکش را کندم. حالا اینجام. لم دادم. سیگار میکشم. اسکرول میکنم. و هیچ چیز... هیچ چیز کم ندارم.»

دیگر چیزی نگفتم. بهروز چشمانش را بست. انگار میخواست از این لحظهٔ پیروزی لذت ببرد.من اما نگاهش می‌کردم. نه به آن لبخندِ روی لبش، به آن سکوتِ پشت لبخندش.

قبلاً بهروز را یک آدمِ خوش‌گذران و شاد می‌دانستم. یک بی‌قیدِ تمام‌عیار که انگار زندگی را جدی نمی‌گیرد، چون نیازی نمی‌بیند. اما امروز، لای آن خنده‌ها و سیگارها و اسکرول‌ها، یک چیز دیگر دیدم. یک چیز شکسته. یک چیز کهنه.

او گورستانی از آرزوهای دور از دسترس است. هر سیگاری که روشن می‌کند، شاید یک مراسم خاکسپاری کوچک است برای چیزی که روزی می‌خواست بشود و نشد. هر اسکرولی که می‌کند، شاید یک مشت خاک است روی یک رویای قدیمی. خنده‌های بلندش شاید فقط باد است که از روی سنگ قبرهای خاموش می‌گذرد.

نمی‌دانم می‌داند. نمی‌داند. یا نمی‌خواهد بداند. شاید هر سه. شاید یک جاهایی، ته شب‌ها، وقتی گوشی را کنار می‌گذارد و سقف را نگاه می‌کند، آن گورستان بی‌صدا زنده می‌شود. شاید آن وقت است که سیگار بعدی را روشن می‌کند. شاید آن وقت است که دوباره می‌رود توی اینستاگرام.

من بلند شدم چایی بریزم. بهروز هنوز چشمانش بسته بود. نمی‌دانم خواب بود، یا فقط نمی‌خواست کسی نگاهش کند. از کنارش که رد شدم، آرام گفتم: «بهروز... چایی‌ات سرد شد.»

چشمانش را باز نکرد. فقط گفت: «بگذار سرد بشود. بعضی چیزها سردشان بهتر است.»

شبکه اجتماعیاینستاگرام
۴
۰
نابغه هپروتی
نابغه هپروتی
ساکن خانهٔ رویاها، تماشاگر زامبی‌ها. می‌نویسم از حماقت عالمانه‌ام. شاید تنها نباشم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید