ناگهان به خود آمدم...
در حال تماشای گروهی زامبی که داشتند به مضحکترین شکل، تمام فرهنگ و تمدن بشری را به چالش میکشیدند.
عجیب آنکه چطور در این بحران تنهایی بشر، این نوابغ انسانی یکجا جمع بودند و پیچیدهترین روابط انسانی را برای انسان متمدن به نمایش گذاشتند.
و از آن عجیبتر...
من، چون یک جراح مغز و اعصاب، با دقت مویرگی نظارهگر این افتضاح اخلاقی بودم.
اینجا خانهٔ رویاهاست... پنجرهای رو به جهانی که همه آرزوها و خیالات خود را زنده و پویا میبینند...
دروغی زیبا و جذاب، ولی توخالی و پوچ.
ناگهان نگاهم به گوشهٔ سمت راست صفحه قفل شد.
در حالی که من در حال مکاشفه در عالم هپروت بودم، دو ساعت گذشته بود.
ناگهان خود را در عالم حقیقت یافتم.
و دردی در ستون فقراتم، و سوزشی در چشمانم، و خشکی گلو.
قرار بود فقط پنج دقیقه نگاهی بیندازم. چک کنم کی مرده، کی زنده. کی چی پوشیده، کی چی خورده. و حالا فقط پنج دقیقه، و دو ساعت تمام از عمر گرانمایه...
انگار صبح رفته باشی نانوایی، دو تا نون بگیری، برگردی ببینی نصف روز رفته.
اون هم منی که هی مینالم و کارها رو روی هم دپو میکنم که وقت ندارم...
و بدتر از آن:
این بار اول نیست، و اصولاً بار آخر هم نباید باشد.
نه یک بار، نه صد بار، به تکرار نفسها...
و من که به وحشیانهترین شکل ممکن، لحظههای زیبای عمر را در این تنور خوشاشتها زنده زنده سوزاندم.
هر بار میگویم این دفعه آخره... همون آخرهای پیدرپی.
ساعتی گذشت. تازه داستان شروع شد.
هر آنچه از پورت نگاه، چون اسب تروا، وارد سیستم مغز و اعصاب شده، تازه شروع به لشگرکشی کرد:
و میدان جنگی چریکی در مقابل ارتش کلاسیک ذهن.
و فقط کافی است کتابی بردارم...
تمام یگانهای این ارتش چریکی وارد عمل میشوند و تا سر حد مرگ برای انهدام کامل تکتک کلمات میجنگند، و رشتههای افکار و سلسلهٔ اعصاب را ریشریش.
و من وارفتم روی مبل.
یک نسکافه با آب جوش ترکیب میکنم، تا شاید اندکی از قوای تحلیلرفته را احیا کنم.
و احساس حماقت و حسرتی عجیب.
در این زمانی که من در دنیای فریب وقت گذراندم، چه کارها میشد بکنم؟
اگر زبان خارجی خوانده بودم، الان به بیش از پنجاه زبان زندهٔ دنیا تکلم میکردم.
یا میتوانستم یک هنرمند باشم.
یا حداقل در بحران اقتصادی جیبم را نمیزدند.
آیا بقیه هم مانند منند؟
آیا تمام هزاران فالوئر پستهای اراجیف، هنگامی که لحظهای چشمان خود را میبندند، چنین دردی دارند؟
دردی بینام و نشان که در کلام نگنجد.
چه کسی مرا به این ورطه کشاند؟
این الگوریتم تو در تو دکان کیست؟
اصلاً مگر وقت و توجه من به درد که میخورد که آن را بدزدد؟
هرچه میخواهم کسی را متهم کنم، کسی را در این جنایت شریک جرم نمایم، بیفایده است.
مگر میشود از این همه حماقت پشیمان نبود؟
گفتم باید کسی باشد که با او غم دل بتوان گفت.
چه بگویم؟
دیگران حماقت مرا چگونه به قضاوت مینشینند؟
در این دنیایی که همه فریبهایی بیهوده است، چه کسی پای داستان پُردردِ حقیقتِ حماقتِ من مینشیند؟...
جسمی چون خمیری وارفته، و فکری چون میدان جنگهای صلیبی پر از آشوب و کشتار، و روحیهٔ لشکری شکستخورده...
چه کسی به تماشای این صحنه مینشیند؟...
خوب میدانم برای درمان هر دردی، باید درد را شناخت و دردمندی را پذیرفت.
پس از این حصار ترس بیرون میآیم و مینویسم دردم را:
درد دانستن و نفهمیدن، انتخاب اجباری، و حماقت عالمانه
لمانه.