صبح بود. بهسختی از جای خود برخاستم. مقداری از قوای تحلیلرفته را بازیافته بودم، ولی هنوز در همان حس و حالها بودم. ذهنم درگیر بود. وسایلم را برداشتم و به سمت محل کار به راه افتادم.
از خانه خارج شدم. نزدیک ایستگاه اتوبوس که رسیدم، ناگهان چشمم به آقای فاضلی افتاد. همیشه چند دقیقه زودتر میآید.
او همسایهمان بود.
مردی پنجاهساله با کت و شلوار قهوهای و کیف چرمی کهنهای به دست.
استاد دانشگاه... آن هم چه استادی. استاد فلسفه... از آنها که سر در غار افلاطون دارند و گفتنِ کلماتِ ساده برایشان کاری سخت است.
معمولا نگاهش در دوردست هاست.
لحظهای به فکر فرو رفتم که شاید مشکلی که من دارم، مشکلِ جنسِ بشر است و فلاسفه و اندیشمندان در این مورد سخنی داشتهاند. در ایستگاه اتوبوس به استاد رسیدم. همان سلام و علیک همیشگی.
آقای فاضلی متفکرانه به آن سوی خیابان مینگریست. ساکت و بیحرف و در اندیشههای دور و دراز. در کنارش ایستادم.
مانده بودم چه بگویم. یا چطور بگویم.
اگر به او بگویم روزی یکی دو ساعت کنترلِ شستم از دستم خارج میشود و در یک چرخهی بینهایت، در یک اسکرول بیپایان گرفتار میشوم، حتماً میگوید: «پسرم، احتمالا دچار سندروم شستِ بیقرار شدهای. حتماً پیش یک متخصص مغز و اعصاب برو.»
یادم آمد جایی خواندم که اغلبِ فلاسفه مورد پذیرش جامعه نبودند. بسیاری آنها را دیوانه میپنداشتند. پس اگر هم حرفم نامعقول باشد، شاید استاد آن را یک پدیدهی بشری ببیند. در آخر تصمیم گرفتم که سوال را فلسفی کنم تا به زبان استاد نزدیک باشد.
گفتم: «آقای فاضلی... یک سوال داشتم... اخیراً در اختیار خود ماندهام. نمیدانم چرا کارهایی میکنم که نمیخواهم بکنم...نه اینکه مجبور باشم. ولی در کنترل من نیست.»
استاد سرش را چرخاند. برقی در نگاهش دیدم. انگار منتظر بود یک نفر این سوال را از او بپرسد. و گفت:«اسپینوزا یک چیزی گفت که شاید مال تو باشد. گفت آدمی هست که فکر میکند آزاد است، ولی نمیداند چرا میلش به سمتی میرود که میرود. بندگی یعنی عجزِ انسان در تنظیم و مهارِ انفعالاتش. انسانی که تحت کنترل انفعالات است، دارای اختیار نیست، بلکه محکومِ عوامل بیرونی است. او "برده" است. برده ی امیالی که خودش آنها را نفهمیده، چه برسد به اینکه آنها را انتخاب کرده باشد.»
با شنیدن این کلمات دوباره احساس حماقت کردم. آخر من را با فلاسفه چه کار؟
مغز من که در کنترلِ حرکتِ شست مانده است... حالا سخن استاد را چگونه پردازش کند؟
در حال نشخوارِ سخنان استاد بودم که ادامه داد: «اما بگذار روشن کنم. وقتی اسپینوزا از "عوامل بیرونی" میگوید، منظورش فقط یک شیء خارجی نیست. هر آنچه درونِ تو را به حرکت درآورد، بیآنکه تو بر آن آگاهی داشته باشی، علتِ بیرونی است. علتهایی هستند که تو را دچارِ "انفعال" میکنند. انفعال یعنی حالتی که در آن، تو انجام میدهی، اما فاعل نیستی. تو انتخاب میکنی، اما گزینهها را پیشتر برایت چیدهاند. این همان "محکومیت" توست. محکومیت نه به زور، که به جهلِ به علت. یعنی تو نمیدانی چه چیزی دارد تو را میکشاند، برای همین فکر میکنی خودت تصمیم گرفتهای.»
نگاهی به من انداخت. انگار متوجه شد گیرپاژ کردهام. سکوت کرد و دوباره چشم به همان سوی خیابان دوخت.
ظاهراً استاد دلیلی فلسفی برای کارهای احمقانه داشت، و حتی کل اختیار آدمی را زیر سوال میبرد. ذهنم درگیر حرفهایش شد.
یعنی یک سری امیال درونی است که من نمیدانم و از بیرون مرا کنترل میکنند. و اگر امیال خود را بفهمم، میتوانم کنترلم را به دست بگیرم و کارهای احمقانه نکنم؟
خوب حالا من چه میلی دارم که دو ساعت تو اینستا ول میگردم؟
ولی این نباید فقط مربوط به اینستا باشد. چون آن زمان که اینستا نبوده.
شاید بشود گفت زمانی که میروم تو بازار فقط یک نگاه بیندازم هم کنترل از دستم خارج میشود. فروشندهها هم که در فرو کردن مهارت خاصی دارند.
یکهو میبینم چیزهایی خریدم که هیچ نیازی ضروری به آنها نبود .... و تازه مینشینم برای این خرید احمقانه دلیل میتراشم تا کمی از حس حماقتم بکاهم.
لحظاتی گذشت. استاد ادامه داد : «اما از یک جهت دیگر هم به این موضوع نگاه شده. فوکو میگوید که قدرت در دوران مدرن، دیگر با شمشیر و فرمان عمل نمیکند. قدرتِ مدرن "مولد" است. به تو فرمان نمیدهد فعلی انجام دهی. شرایط را طوری میچیند که فعلِ مورد نظرِ او طبیعیترین کار ممکن میشود. سپس به تو حق انتخاب میدهد. و تو در آن لحظه، احساسِ آزادی میکنی. غافل از اینکه معماریِ انتخاب را دیگران طراحی کردهاند.»
و بعد سکوت کرد و دوباره نگاهی به من انداخت. ظاهراً منتظر بود که حرکتی و تأییدی از من ببیند. ولی من در وادی حیرت سرگردان بودم.
فکر کردم این فوکو مثل اینکه یک چیزهایی مشابه اسپینوزا گفته است. انگاری یک حرف حسابی زده.
معماریِ انتخاب
از آن حرفهایی است که اگر کامیون داشتم پشتش مینوشتم.
«معماریِ انتخاب را دیگران طراحی کردهاند. »
اتوبوس رسید. استاد کیفش را برداشت. نگاهم کرد، کوتاه و نافذ. گفت: «این پرسش را رها نکن. فهمیدنِ معماریِ اتاق انتخاب، شرطِ اولِ بیرون رفتن است.»
رفت. من ماندم و بادی که میوزید و سوالی که حالا سنگینتر از قبل شده بود. حرکت شستم که هیچ، حرکت زندگیام، افکارم، اعمالم در دست کیست؟
من خودم انتخاب میکنم؟