اگر هر امکاناتی را که لازم میدانی برایت فراهم کنند و اگر دستت در انجام هر کاری باز باشد، آنوقت چکار میکنی؟ به کجا می خواهی برسی؟
در شماره دوم نشریه ایده آل، با این سوال به سراغ خانم دکتر فرنوش فریدبد رفتیم، هیئت علمی شیمی تجزیه دانشگاه تهران و عضو دانشمندان یک درصد برتر جهان و متخصص در حوزه سنسور های زیستی

فرنوش فریدبد هستم، عضو هیئت علمی دانشکده شیمی دانشگاه تهران. من متولد اواخر سال 1358 هستم. گرچه از نظر سنی تفاوت قابل توجهی با نسل کنونی پیدا کردهام، ولی هنوز کودک درونم زنده است و شاید امید و رویا برای رسیدن به هدفی که از بچگی در نسل ما کاشتند هنوز برای ما انگیزهای است که به سمتش حرکت میکنیم. گاهی اوقات از همنسلان ما میپرسند که چرا دهه شصتیها در همه شرایط احساس خوشبینی و خوشحالی دارند. این روحیه شاید ریشه در دوران کودکی ما داشته باشد؛ دورانی که همزمان با جنگ تحمیلی سپری شد و آرزوی پایان جنگ و آبادانی کشور، بخشی جداییناپذیر از رویاهای ما بود. در آن زمان، دسترسی گستردهای به تفریحات و شبکههای اجتماعی امروزی وجود نداشت. منابع الهامبخش ما عمدتاً مجلاتی حاوی مصاحبه با پژوهشگران و زندگینامه دانشمندان مختلف بودند. این مطالب، انگیزهای جدی برای من ایجاد کرد.
اگرچه از ابتدا به شیمی علاقهمند بودم، اما به دلیل فرهنگ رایج آن زمان که افراد درسخوان را به سمت پزشکی سوق میداد، ناخودآگاه فکر میکردم که باید پزشک شوم. با شناختی که امروز از خود دارم، مطمئن هستم که هیچگاه یک پزشک موفق و شاد نمیشدم. علاقه اصلی من به تحقیقات در حوزه پزشکی بود، مانند کشف داروهای جدید یا روشهای درمانی نوین، اما حرفه بالینی و تعامل مستقیم با بیماران برایم جذابیت نداشت. پس از ورود به ساختار علوم پزشکی، متوجه شدم که سبک زندگی و روحیات فعالان این حوزه با شخصیت من تفاوت زیادی دارد. حتی در صورت انتخاب جراحی، بعید میدانم جراح موفقی میشدم.
در مقابل، کار آزمایشگاهی و پژوهش برای من بسیار دلنشین بود. نسل ما با شخصیت "فرهاد کنجکاو" در کتاب علوم رشد کرد؛ شخصیتی که سؤال هایش را از طریق آزمایش و تجربه پیگیری میکرد و به کمک آن، یاد گرفتیم که سوال بپرسیم و دنبال حل کردن آن باشیم. علاقه من به آزمایش و به طور کلی علم، ریشهدار بود. در مقطعی حتی به نجوم علاقهمند شدم و کتابهای متعددی درباره سیارات و ستارگان مطالعه میکردم.
هنگامی که به دوران دبیرستان رسیدم و باید رشته تحصیلی خود را انتخاب میکردم، دچار سردرگمی بودم. احساس میکردم به همه چیز علاقهمندم. در واقع، من عاشق درس خواندن بودم و به تمام رشتهها، چه ریاضی-فیزیک و چه علوم تجربی، علاقه داشتم. بعدها متوجه شدم که این علاقه به دلیل درگیری هر دو نیمکره مغز من است؛ به همان اندازه که به پژوهش و فعالیتهای علمی علاقهمندم، به هنر نیز اشتیاق دارم. در گذشته، هنر و ورزش عمدتاً فعالیتهای جانبی محسوب میشدند و اولویت با تحصیل بود. علاقه من به فیلمبرداری از کلاسهایم نیز ریشه در همین اشتیاق به هنر دارد. به همان اندازه که برای کشف یک یافته علمی جدید هیجانزده میشوم، برای یادگیری یک هنر یا مهارت جدید نیز هیجان دارم. من همواره به دانشجویانم توصیه میکنم که برای کشف علایق خود، باید تجربههای مختلفی کسب کنند. تلاش کردهام تا هر رؤیایی را که منطقی و قابل پیگیری بوده، امتحان کنم تا ببینم آیا برایم جذاب است یا خیر. در این مسیر، فعالیتهای متعددی را انجام دادهام. به عنوان مثال، در رشته شیمی، ابتدا به شیمی آلی علاقهمند بودم و در این زمینه فعالیت کردم. اما پس از مدتی متوجه شدم که این حوزه برایم بیش از حد روتین و عمدتاً فکری و تئوریک است. به دنبال کاری با چالشهای عملی و ساختاری بیشتر بودم و به همین دلیل به حوزه حسگرها (sensors) روی آوردم

در حوزه آنالیز، اگرچه روشهای کروماتوگرافی پیشرفتهایی را تجربه کردهاند، اما تکرار و روتین بودن آنها گاهی منجر به خستگی من میشود. به طور کلی، فردی هستم که از مواجهه با شرایط دشوار لذت میبرم. کشور ما با مشکلات بیشماری روبروست و تمرکز بر اخبار منفی یا گفتگوهای رایج در فضاهای عمومی (مانند مترو و تاکسی) میتواند به افسردگی و انفعال منجر شود. اما رویکرد من این است که حتی در محدودترین شرایط به دنبال یافتن جنبههای مثبت و راههایی برای لذت بردن از لحظه باشم. من هرگز از سختیها نترسیدهام. این رویکرد، حاصل گذراندن مسیرهای دشوار زندگی است؛ در گذشته، دختری احساساتی بودم و این تجربیات باعث تغییر و کنترل بیشتر احساسات و تصمیمگیری منطقیتر در من شده است. در گذشته، آزادیهای اجتماعی و استقلال دختران به گستردگی امروز نبود. من کوشیدهام احساسات خود را کنترل کرده و با رویکردی منطقی تصمیم بگیرم. اگر به هدفم نرسم، تنها 24 ساعت برای آن غصه میخورم و سپس با این تفکر که "باید راه دیگری را امتحان یا ایجاد کنم" دوباره بلند میشوم. گاهی اوقات متوجه میشوم که مسیری را ساختهام و دیگران نیز در آن مسیر به دنبال من آمدهاند.
ما اولین گروهی بودیم که با نظام جدید کنکور دادیم. من کنکور سال 1377 را تجربه کردم. در آن سال، کنکور نظام قدیم و جدید همزمان برگزار میشد و چهار درصد از ظرفیت به دانشآموزان پیشدانشگاهی اختصاص یافته بود. با وجود درصدهای بسیار خوب، نتیجه کنکور سراسری من (رتبه 1050 شیمی دانشگاه الزهرا) شوکه کننده بود. به عنوان فردی که همواره شاگرد اول بود، این نتیجه غیرمنتظره بود. تنها دلخوشیام این بود که رشته شیمی بود؛ زیرا به آن علاقه داشتم. اکنون از اینکه مسیر تحصیلیام از دانشگاه الزهرا آغاز شد، خدا را شکر میکنم؛ زیرا شاید اگر از جای دیگری شروع میکردم، این اتفاقات رخ نمیداد.
در کنکور دانشگاه آزاد، رتبه 21 را کسب کردم و در رشته پزشکی آزاد پذیرفته شدم. اما پس از بازدید از محیط آن، احساس کردم بیشتر شبیه به یک مدرسه است. در زمان ما، تحصیل در دانشگاه آزاد نوعی "کسر شأن" تلقی میشد. من ورودی بهمن ماه دانشگاه الزهرا بودم. شش ماه پیش از شروع ترم، به دلیل احساس شکست عمیق، در خلوت خود گریه میکردم. بخشی از این احساس از انتظارات دیگران و بخشی دیگر از انتظارات خودم ناشی میشد. خانوادهام نیز از نتیجه کنکور شوکه شده بودند.
استادان قدیمی دانشگاه الزهرا به خوبی به یاد دارند که ورودی سال 77، شامل دانشجویان بسیار مستعدی بود که نظام جدید کنکور را انتخاب کرده و از مشکلات آن آسیب دیده بودند. ما (یک گروه چهار پنج نفره) به شدت با استادان درگیر مباحث علمی میشدیم و با هم رقابت میکردیم. این گروه شامل پنج فرد کاملاً متفاوت بودیم که در تمام زمینهها با یکدیگر بحث میکردیم، اما با وجود تفاوتهایمان، همواره به یکدیگر احترام میگذاشتیم.
به پشت کنکوری فکر نکردید؟
در آن زمان، بازماندن از کنکور سراسری و شرکت مجدد برایم مقدور نبود؛ اگرچه اطمینان داشتم که در صورت ماندن، سال بعد نتیجه مطلوب را کسب میکردم. اما به هیچ وجه فردی نبودم که بتوانم یک سال را به انتظار بگذرانم و از این رو وارد رشته شیمی شدم. خاطرهای از آن دوران به یاد دارم: استاد بیوشیمی ما در دوره پیشدانشگاهی متوجه شد که برای اولین بار قصد سفر به مشهد را دارم. ایشان توصیهای کردند که "از امام رضا، اولین بار هر کس هر چه بخواهد، به او داده میشود". گفتم خب، پس من پزشکی دانشگاه تهران را درخواست میکنم. اما ایشان توصیه کردند که بگویم "هر چه صلاحم است به من بده". وقتی به مشهد رسیدم و گنبد را دیدم، ناخودآگاه با خود همین را گفتم. سپس بلافاصله پشیمان شدم و گفتم: "نه! نه! حواسم نبود، پزشکی میخواستم!" این تجربه به من آموخت که "آنهایی که برای اولین بار به زیارت میروند، باید حواسشان باشد که همان درخواست اولیهشان پذیرفته میشود و امکان ویرایش آن وجود ندارد، سرِ حضرت شلوغ است!"
در آن زمان، تردید داشتم که آیا یک سال دیگر پشت کنکور بمانم یا نه. پس از مدتی، با خود گفتم: "تا کی میخواهی گریه کنی؟ یا بمان یا برو!". خلاصه، من از جایم بلند شدم. پدرم برایم یک کامپیوتر تهیه کرد. در آن زمان، کامپیوتر تازه وارد ایران شده بود و ویندوز 95 اوج تکنولوژی محسوب میشد. من زبان انگلیسی را در حد تافل یاد گرفته بودم و این نیز در آن زمان جدید بود. در مدرسه، به ما "داس" (DOS) آموزش میدادند و من تمام دستورات آن را حفظ بودم. پدرم تعدادی کتاب آموزشی نیز برایم تهیه کرد و گفت: "بنشین و یاد بگیر. میگویند ورد خیلی خوب است. هر کس الان آن را بلد باشد، خیلی جلوتر از بقیه است. بنشین و از وقتت استفاده کن." پدرم همیشه به من میگوید: "بنشین و از وقتت استفاده کن، به بطالت نگذران و اینها."
اولین درس من در دانشگاه، با خانم دکتر ژیلا آزاد بود. ایشان در طول آن دو ساعت، چنان درباره شیمی صحبت کردند که پس از آن، من حاضر نبودم هیچ رشته دیگری را بخوانم! این جلسه، مرا به طور کامل از افسردگی چند ماه گذشته رها کرد. ایشان استادی باپرستیژ و سختگیر بودند و خودشان در کالج سلطنتی انگلیس درس خوانده بودند. آن موقع ایده آلم تبدیل شدن به استادی شبیه ایشان شده بود. و همین جرقهای برای ادامه مسیر در دانشگاه شد. من در هر جایی که شما بگویید، فعال بودم؛ از انجمن علمی شیمی گرفته تا هر گروه و تشکل دیگری. انواع سخنرانیها و اردوها را برگزار میکردیم. با اصرار و تلاش، بودجه میگرفتیم و درس میخواندیم و سؤالات جدی از اساتید میپرسیدیم.
بعداً متوجه شدند که زبانم خوب است. در آن زمان، دکتر هروی دستنوشتههایشان را به من میدادند و من آنها را تایپ میکردم. با تایپ کردن مقالات حوزه شیمی، من با شیمی و تحقیقات در این حوزه آشنا شدم. کارم این بود که شبها میرفتم و تایپ میکردم، سپس روی فلاپی دیسک میریختم و به دکتر هروی میدادم. من اصول "سابمیت کردن"، "مقاله نوشتن" و تمام این موارد را یاد گرفتم. همه اینها را در ترم 2 یاد گرفتم! ترم 3 کاملاً حرفهای شدم. طوری که ساعت 7 صبح از خانه بیرون میزدم و 10 شب به خانه برمیگشتم. برای تمرین پژوهش، به آزمایشگاه آلی میرفتیم و واکنش میگذاشتیم؛ واقعاً صبح تا شب! بین آن، ورزش میکردیم و بعد میآمدیم و کارمان را جمع میکردیم. لیسانس برای من دوران بسیار خوب و پرباری بود.
به یاد دارم سمینار شیمی آلی بود و به دانشجویان لیسانس اجازه شرکت نمیدادند. ما با "پررویی تمام" رفتیم و شرکت کردیم. مقالهمان را ارائه دادیم و پوستر ما برنده شد. وقتی کنکور ارشد را دادم و وارد مقطع ارشد شدم، به اندازه یک دانشجوی ارشد، تجربه داشتم. مقاله نوشتن و کار عملی را بلد بودم. بعد شنیده بودم که دکتر گنجعلی کارهای جدیدی در حوزه الکتروشیمی انجام میدهند. در آن زمان، کسی رزومهنویسی بلد نبود. من با کمک خانم دکتر محمدی، رزومهنویسی را یاد گرفتم و یک رزومه برای خودم ساختم. با اعتماد به نفس کامل، پیش دکتر گنجعلی رفتم و گفتم: "سلام، وقت شما بخیر. من آمدم با شما کار کنم. این هم رزومهام است!" هیچوقت یادم نمیرود. ما آن زمان خانه قدیمیمان در نارمک بود و خانواده پدریام برای آن محله نارمک هستند. دکتر گنجعلی هم در نارمک بودند. بعدها فهمیدم که ایشان و پدرم در یک مدرسه بودهاند و آشنایی داشتهاند، اما من آن زمان نمیدانستم.
خلاصه، دکتر نگاهی به رزومهام انداختند. من در رزومهام همه چیز داشتم: مقاله، کنفرانس، زبان خوب. دادم به ایشان. دکتر نگاهی کرد و پرسید: "خانهتان نارمک است؟" رزومه را گذاشت آن طرف! من اینطور بودم که "این ور و آن ورش را نگاه کن، توروخدا!" گفت: "باشه، حالا نگاه میکنم." پرسید: "زبانتان خوب است؟" گفتم: "بله!" روی زبانم خیلی اعتماد به نفس داشتم. یک موضوع داد و گفت: "خب، برو حالا این مطلب را بنویس و بیاور ببینم چطور است." رفتم و سنگ تمام گذاشتم و نوشتم. برایش بردم. یک نگاه کرد و گفت: "همین؟!" پاره کرد و انداخت آن طرف! من را میگویید؟ غیرتی شده بودم! یعنی چی؟ کجایش بد است؟! حالا بماند که دکتر بعداً گفت: "بعداً میخواستم امتحانت کنم ببینم چقدر واقعاً تحمل داری!" خلاصه، رفتم برای "رو کم کنی" یک چیز تخصصیتر و بهتر نوشتم و آوردم. نگاه کرد و گفت: "خب، حالا مثلاً بد نیست."
خلاصه، من صبحها میآمدم و چای دم میکردم. کارهای خودم را میکردم و کارهای دیگران را هم انجام میدادم. طوری شده بود که به من میگفتند "مادر آزمایشگاه!" دکتر روی سنسورها کار میکردند، من هم روی سنسورها کار میکردم. حالا من به بچهها میگویم: "برای تجزیه، شما باید معدنیات خوب باشد و آلی بلد باشی، چون با مواد سروکار داری و باید اینها را بشناسی!" من قبلاً هم آلی کار کرده بودم و پایه خوبی داشتم. کمکم دکتر دید که زبانم خوب است، مقاله هم خوب مینویسم و الفبایش را بلدم. تازه "آنلاین سابمیشن" (ارسال آنلاین مقاله) تازه آمده بود. کامپیوتر داشتم و میتوانستم در خانه کار کنم. کمکم شروع کرد مرا در کارها و پروژهها دخیل کردن و من چیز یاد گرفتم. یعنی خدایی وقتی با دکتر کار میکنی، هر لحظهاش دارد یک چیزی بهت یاد میدهد و واقعاً مرا در این زمینه قوی کرد. و همین الان هم همینطور است. تا اینکه کمکم با پروژه گرفتن آشنا شدم. چون دکتر را معمولاً همه به مقاله میشناسند، ولی کار اصلی دکتر، صنعت و پروژههایی بود که از بیرون میآمدند و گیر میکردند و خط تولید خوابیده بود و دکتر راهحل میداد. من هم از این کارها خوشم آمد! اینکه "یک حرکتی کنیم که علم، یک جایی به درد بخورد!"
شما وارد صنعت هم شدید؟
ببین، بیشتر زمینه علاقهام پزشکی بود. رویایم اصلاً کار پزشکی بود. رویایم این بود که یک کار پزشکی بکنی، یک روش جدید و... و وقتی با سنسورها و بیوسنسورها آشنا شدم، دیگر رویایم واقعاً همین بود. مثلاً طراحی گجتهای پزشکی و... بعد با کارهای دکتر که آشنا شدم، مرا لینک کردند به پژوهشگاه غدد که آقای دکتر لاریجانی ریاستش را داشتند. ایشان هم دیدند مهارتها و تواناییهایم خوب است و به درد میخورد. هی کار دادند ما انجام بدهیم. ما را گذاشتند رئیس مرکز تحقیقات دیابت! آن سه سالی که در حوزه پزشکی بودم، واقعاً شبیه یک "پستداک" بود. کلی چیز یاد گرفتم و بعدش که آمدم اینجا، جرئت کردم بیوسنسورها را شروع کنم.
من تیر ۸۸ فارغ التحصیل شدم. دی ماه همان سال اسم من در لیست یک درصد برتر دانشمندان جهان اعلام شد که نه تنها جوانترین این لیست بودم بلکه اولین خانم ایرانی بودم که این عنوان را بدست آورده بود. و این موضوع خیلی در علوم پزشکی صدا کرد. وزیر بهداشت وقت، به دکتر لاریجانی اجازه داد که "به خاطر تواناییهای ایشان، خارج از ضوابط مرا استخدام کنند." ایشان مرا استخدام کردند و بعد پرونده و گزینش و ... اینها انجام شد. البته حقوق نداشتم! چند ماه تا کارها انجام شود، بدون حقوق کار میکردم.
ما مشغول به کار شدیم در آن موقع هنوز ته دلم جمله "کاش پزشکی رفته بودم"؛ وجود داشت. یک روز به من گفتند که "تو باید قاطی پزشک ها بروی سر گراند راند (Grand Round) و آنجا نمونه بگیری در بیمارستان شریعتی." صبح اینها میرفتند گراند راند، من هم باهاشان میرفتم و اصلاً تحمل نداشتم. مریض دارد درد میکشد و من هیچ کاری نمیتوانم بکنم. حالش بد است، همه جا کثیف است! هر روز صبح یک آمبولانس بهشت زهرا بود و یک سری شیون و داد. گفتم: "اینها چرا همه دارن میمیرند؟" گفتند: "خب، بیمارستان است دیگر." اصلاً یک ذره دیگر میماندم آنجا افسردگی میگرفتم. درد مردم را میدیدم، خیلی حالم بد بود.
آن موقع دانشگاه تهران اعلام کرد که "میخواهیم شیمی تجزیه بگیریم." و یکی از دغدغههایم این بود که دانشم را به کسانی که مثل خودم هستند انتقال دهم. که البته آنجا چنین افرادی پیدا نمیشدند. از آنجا استعفا دادم!
چه جرئتی! فکر نکردید بهش "من یک موقعیتی دارم و الان اینجا هستم و ...؟"
ببین، میگویم من احساسی بودم! من با احساساتم تصمیم گرفتم. هر روز صبح که بیدار میشدم، با عذاب بیدار میشدم.
دوست نداشتید اصلاً؟
نه، اصلاً! دیگر قشنگ مطمئن شدم جایم آنجا نبود و اگر میماندم، یک آدم افسردهای میشدم. آذر ۹۰ آمدم دانشگاه تهران! اینجا هم مشکلات خودش را داشت. دکتر گنجعلی خیلی مخالف بود که "تو بیایی اینجا زیر اسم استادتی! هر کاری بکنی میگویند استادش کرده و اذیتت میکنند." یک دو ماه قهر بود باهام و جوابم را نمیداد. پژوهشگاه هم باهام قهر بودند. ولی آنجا رویایی برای خودم نمیدیدم اصلاً! آخرش یک کارمند عالیرتبهای میشدم آنجا! چون رویایی نمیدیدم و این سؤال که "۵ سال دیگر من شیمیست در محیط پزشکی چی قراره بشم؟" شاید الان بگویی خب، "کار بینرشتهای و اینها"، ولی اصلاً بحثش نبود آن موقع! تازه دکتر لاریجانی خیلی به علوم پایه اهمیت میداد. ولی من دیدم نمیتوانم! نمیدانم الان اشتباه کردم، ولی تصمیم را گرفتم دیگر. آمدم این طرف و از صفر شروع کردم! آنجا در آستانه دانشیاری بودم، ولی اینجا از صفر ساختم. دوباره همه مراحل را از اول شروع کردم با سختگیریهای انتقال از وزارت بهداشت به علوم!
من یادم هست برای سخنرانی رهبری، علوم پزشکی مرا انتخاب کرد به عنوان سخنران و گفتند: "میروی؟" گفتم: "باشه، میآیم." یادم هست قبلش گفتم: "من هرچی خودم بخواهم میگویم." آنها هم چند تا نکته کلی میگفتند! من یک متنی نوشته بودم و گفتم: "اگه به این متن دست بزنید من نمیآیم!" متن بدی نبودا. حرفام و نقدام توش زده بودم کامل، ولی در ظاهر هرکی میشنید میگفت خیلی خوبه! حرف کلی هم این بود که "بابا باید سرمایهگذاری در حوزه علم کنید و ما مثل دکور نباشیم. ما مثل بوفهایم در کشور! پژوهش این شکلی است که هفته پژوهش میشود، ما را از توی کمد در میآورند، چهار تا جایزه میدهند و دوباره میرویم آنجا تا هفته پژوهش بعدی!" من گفتم برای پیشرفت باید سرمایهگذاری کنید. آن موقع هم سر من دعوا بود. اگر من میرفتم دانشگاه تهران، آنها ۶ تا دانشمند برتر داشتند. اگر میماندم علوم پزشکی، آنها ۶ تا دانشمند برتر داشتند و اصلاً دعوا بود
بعد از سخنرانی یک روز آمدند توی اتاق من و در زدند، گفتند: "حاج آقا فلانی میخواهد بیاید." و آمد و نشست و گفت: "آقا خیلی خوششان آمده، یک هدیهای فرستادند." و با یک لوح تقدیر دادند و گفت: "متن را میشود داشته باشیم؟" متن را و دیگر بعدش هیچ ارتباطی نبود.
و آمدم توی دانشگاه تهران و روز اول که آمدم، یک سری درسهای سخت و سرویس دهی و ...! یادم هست یک سال آمدم برای بچههای بیوتک پیوسته که فکر میکردند برایشان یک جوجه استاد فرستادند. یک سؤال یادم هست از من راجع به کوانتوم پرسیدند! حالا عشق من کوانتوم بود و خیلی خوب آن را یاد گرفته بودم. گفتم: "میگویم، ولی باید تا آخرش بنشینید." آنها هم لجبازتر، همه را برایشان نوشتم و توضیح دادم. دیگر از فرداش میگفتند: "چشم استاد!"
دیگر خدا را شکر آمدم اینجا و امام رضا خواستند! بابام همیشه به ما میگفت: "وارد هر چی میشوی به کمال برسانش. معلم میشوی به بهترین وجهش، دکتر میشوی به بهترین حالتش و ..." وقتی به کمال میرسد، لذت میدهد بهت! و من الان از شیمی لذت میبرم، واقعاً که به کمال رسیده!
خانم دکتر، الان شما توی فضای بیوسنسورها که کار میکنید، یک مقدار توضیح میدهید.
بیوسنسورها، وقتی آشنا شدم باهاش، گفتم: "عجب چیزی است!" و واقعا نیازهای من را توی پژوهش ارضاء میکرد. خود شیمی گسترده است. حالا الکتروشیمی تویش الکترونیک هم هست، باز گستردهتر است! و یک چیز اینتردیسیپلینری وسیعی است! یعنی محصول نهایی از اینتراکشن همزمان علوم مختلف در یک خروجی واحد به دست میآید. و این علم این طور است که همه اجزا باید بیایند کنار هم و یک حرف حساب بزنند. و یک حرف حساب که میخواهند بزنند، شاید ۲۰ تایش به درد نخورد و یکیاش قشنگ دربیاید و این برای من جذاب بود و رقابت توی این حوزه واقعاً زیاد است. مثلاً سنسور برای گلوکز میسازند، آن یکی مقاله یک ذره بهترش میکند، آن یکی راحتترش میکند. و این یک حوزه علم است، انگار واقعاً داری با مولکولها بازی میکنی! این را میگذاری یک سیگنال میگیری، آن را میگذاری یک سیگنال میگیری، این را میخواهی تثبیت کنی، فکر میکنی چه باید بزنم، آن را باید بزنم، چه کار کنم؟ مثلاً اینجا نانومتریال مختلف داری، آپتامر داری، DNA داری، مولکول داری که حالا اینها یک سری لوازم هستند که تو باید بهشان نظم دهی! و دقیقاً مثل بازی کردن است. یعنی مثلاً الان این سنسور را طراحی میکنی، بعدیاش را میخواهی طراحی کنی، کاملاً متفاوت است. و این چیزی است که من را جذب کرده کامل! و باعث شده بمانم تویش و طراحی میخواهد و حال و هوای یک معماری را دارد که دارد طراحی میکند و من واقعاً خوشم میآید.
مجلات و مقالات و کارها را که دارم میبینم، آینده دنیای شیمی تجزیه و شاید حتی پزشکی که درمان میرود به سمت گجتهایی که قابل حمل هستند و یا روی موبایل بیاورند این تکنولوژی را! و دیتاهایت ارسال بشود برای پزشکت که پزشک خانواده است و از بچگی ویژگیهای تو را میداند و خیلی زودتر میتوانند بیماریهای تو را تشخیص دهند و به طور غیر مستقیم درمان بکند. و پزشکی دارد میرود به سمتی که از طریق ارتباط دور و گجتها و اینها و شکل جدیدی از پزشکی و درمان دارد در دنیا مطرح میشود! و تو این حوزه، سنسورها میتوانند کمککننده باشند و رویای من این است که گجتهای بیشتر و کیتهای تشخیصی بیشتر و با سرعت بیشتر باشد. آن رویایی که شاید خیلی ژول ورنی باشد، تو توی خانهات باشی، یک روز پاشی ببینی حالت بد است، یک سری گجت داشته باشی، خودت را تست کنی ببینی "اَه، امروز مثلاً منیزیمم پایین است، برم منیزیم بخورم، سر حال شوم!" و کلاً بتوانند سلامت را با یک سری گجت و تست سریع بسنجند! الان هوش مصنوعی آمده، بهتر هم شده. و آینده دارد میرود به این سمت و این حوزه برایم جذاب است واقعا
از طرفی چنین چیزی چالشهای جدی دارد. علمی که الان داخل دانشگاهها هستش این شکلی بوده که بدون اینکه ریشهاش آماده باشد، از یک جایی به بعدش را وارد کشور کردند. لذا تو کشور الان هر مادهای را برای فضای پژوهشی یا صنعتی میخواهیم، از نمک طعام تا مواد آلی، همه را میخریم. در صورتی که میشود در کشور تولیدش کرد، ولی کسی نرفته سراغش! یک رویای دیگرم این است که یک کمپانی داشته باشیم و بتوانیم اینها را تولید کنیم. و تا حدی هم داریم با دکتر گنجعلی پیش میبریمش، با دانشی که ایشان دارند که واقعاً بینظیر است در مسئله فرمولاسیون! نیازی که کشور ما دارد، الان مواد است در حوزههای مختلف و ما ماده اولیه را نداریم! فرض کن مثلاً من یک توالی از DNA دارم و میخواهم سرش یک مولکول آلی بچسبانم، نیستش! باید سفارش بدهم برود آلمان، آنها انجام دهند، برگردد بیاید اینجا و جدای از زمانش باید یک حجم عظیمی هزینه بدهیم! و میگویم که مایی که خودمان سواد داریم، چرا این را نسازیم! و این ساز و کار میخواهد دیگر و نباید بترسیم و حمایت هم میخواهد! یک زمانی این کمبود را حس نمیکردیم! ولی الان که میخواهی در مرز علم حرکت کنی، ابزار میخواهی، مواد میخواهی و ... اینها هم کار یک نفر نیست، باید یک سیستمی تولید شود. الان هستند ولی به صورت جزیره. یکی مثلاً برای خود آنتیبادی تولید میکند، یکی آنزیم تولید میکند و...
ولی تهش محققی که میخواهد کار انجام دهد، میبیند چیزی نیست!
دقیقاً! ببین منی که از سال ۸۱ تو آزمایشگاه بودم تا الان، با وجود همه اینها تحقیقات رشد کرده. مردم مهارتها را یاد گرفتند و یاد گرفتند چه کارهایی باید بکنند. تکنیک یاد گرفتند، دستگاه آمده، سواد و دانش تحقیقات بیشتر شده. این شکلی شد که ما رسیدیم به یک سری فناوریهای روز دنیا و یک کم که سر و صدا کرد، تحریمها شروع شد. تحریمها که شد، دیدیم عه، مواد اولیه نیست. مایی که داشتیم روی نوک قله کار میکردیم، دیدیم الان خیلی از بخشهای پایینتر، نبودشان داخل کشور تازه حس میشود. البته الان هم بعضاً هست اما هم دسترسی بهش سخت است، هم خیلی گران است. به خاطر همین توی آزمایشگاه خودمان، تا جایی که بتوانیم بسازیم، میسازیم.
فکر کنم این بحثها میشود برای سؤال سوم که برای رویایتان چه کار میکنید؟
رویای من محقق بودن بود. یعنی شب تا صبح من را بگذار توی آزمایشگاه، سختترین کارها را بده، خسته نمیشوم. عاشق آزمایشگاهم و بهم حس خوب میدهد. من هم بعضی روزها میگویم "ولش کن به چه دردت میخورد!" ولی میروی یک مقدار روحیه میگیری، یک تد تاک یا یک سخنرانیای چیزی دوباره انگیزه میآید. یکی از دلایلی که نشست و سخنرانی و ... میگذارند در دنیا برای این است که کار جدید ببینی، ادامه بدهی مسیر را. محقق شدن خیلی کار سختی است! ناامیدی دارد، گرانی دارد، شکست دارد، خراب شدن ماده دارد! ماری کوری ۲۶۴ بار ریکریستالیزه کرد تا مادهاش را گرفت. ما نهایت ۳ بار یا ۴ بار تلاش کنیم. باید بخواهی! من یک بار سخنرانی کردم راجع به ۱۰ تا دانشمند مختلف که زندگیهایشان را شرح میدادم و وقتی نگاه میکنی زندگیهایشان را اصلاً انگیزه میگیری و آزمایشگاهشان را نگاه میکنی میبینی هیچی نبوده! من هم بیانگیزه میشوم و دوست دارم همه چیز را ول کنم ولی انگیزه میآید، آدم نباید بگذارد توی راکد شدن بماند!
رویا یک فانتزی است که آدم تو ذهنش میسازد از یک سری شرایط، ولی بعدها توی واقعیت زندگی میبیند یک چیز دیگر است. رویا داشتن خوب است ولی غرق شدن توش بد است چون باعث افسردگیات میشود! میخواهی بروی به آن رویا برسی، میبینی کلی مانع هست و همه هم توانایی مبارزه کردن ندارند! خیلی آدمها جا میزنند ولی بعضی از موانع عبور میکنند که خب همه این روحیه را ندارند که! توی رویا باید حواست باشد که احتمال دارد نشود و خاموش از بین برود! باید افسرده شوم؟ نه! در واقع رویا یک تصویری نیاز دارد و یک مقدار جاهطلبی هم میخواهد. دکتر گنجعلی به ما میگفت نه اینکه بروی بگویی "ببینم جواب میدهد یا نه!" بگو "میخواهم جواب بگیرم!" دنبال حل کردن ماجرا باشد! شاید پروتکل کلاً تغییر بدهی. این تحقیق یک مقدار روحیه خاصی میخواهد. یعنی میبینی طرف ۲۰ ساله دارد تحقیق میکند، آدم خاصی است! باید از شکست نترسی، از زمین خوردن نترسی. رویا شیرین است، رویا قشنگ است ولی معمولاً یک چیز بسیار والا رویای آدم میشود. آدم باید از توی دل این رویا چند تا هدف در بیاورد! مثلاً رویایمان این است که بیوتکنولوژی را متحول کنیم! خب یکهو نمیشود که، باید چند تا هدف پله پله برایش بگذاریم که رسیدنی باشد! و رسیدی به خودت جایزه بده ! و این شکلی می توانید در مسیری که به سمت رویا حرکت می کنید، ثابت قدم شوید.
ببین رویا را ما اگر مرحله به مرحله نکنیم، اگر هدفمندش نکنیم، نمیرسیم بهش! یک شکست که بخوریم، ولش میکنیم! من الان یکهو نمیتوانم که همه گجتها را تولید کنم! همین که یک کمپانی از مقاله من استفاده کند و بسازد یک چیزی را! من توی قضیه سنسورهای گلوکز بعد آن همه جز و بحث که بعضیها میگفتند نمیشود و یک سریها میگفتند میشود، همین که به من ثابت شد میشود، برایم لذتبخش بود. انگار من هم بهش رسیدم. حالا توی پروژه تحقیقاتی که همه با هم کار میکنند، یک نفر مدیر گروه است ولی آنهایی که پایین پاییناند تا آنهایی که بالا هستند، کیف میکنند و بهش میرسند. بچهها یک وقتهایی رویاهایشان با تواناییهایشان متفاوت است! یک عده شروع میکنند و بعد نمیرسند، حالا آن رویا را توی ذهن یک نفر دیگر خراب میکنند! استادها بعضی وقتها اینجوریاند! بعضی وقتها باید بسپاری دست خدا! من خیلی وقتها میتوانستم افسوس بخورم و ساکن باشم ولی هیچ چیزی سکون را توجیه نمیکند! ذات آدم این است که دوباره باید شروع کند! این هم همین است، دوباره باید شروع کنی!
ممنون از وقتی که گذاشتید!
خواهش میکنم.