شب از نیمه گذشته بود و شهر در سکوتی سنگین فرو رفته بود. از پنجره دفتر کوچک «آرمان»، چراغها هنوز روشن بود. او صاحب یک فروشگاه اینترنتی کوچک بود که به تازگی راه افتاده بود؛ فروشگاهی که همه زندگی و اندوختهاش را برای راهاندازیاش گذاشته بود.
چشمهایش از خستگی سرخ شده بود، اما صفحه لپتاپ را با دقت نگاه میکرد. فروش امروز فقط یک سفارش داشت. همان یک سفارش آنقدر برایش مهم بود که انگار معاملهای بزرگ در راه باشد.
سفارش از شهری کوچک در شمال کشور آمده بود؛ جعبهای از کتابهای شعر کهنه، محصولی خاص و کمیاب. نکته عجیب این بود که خریدار هیچ نامی جز «کاربر 241» در فرم ثبت سفارش ننوشته بود. حتی آدرس، عجیب و مبهم بود: «خانهای با پنجره سبز، کنار درخت سرو قدیمی».
آرمان کمی تردید کرد. مگر میشود در سال ۱۴۰۴ کسی اینطور آدرس بدهد؟ اما تصمیم گرفت تماس بگیرد. شماره تلفن هم کوتاهتر از معمول بود، شبیه شمارهای قدیمی که سالهاست از مدار خارج شده.
روز بعد، با وجود شک، بسته را آماده کرد و خودش راهی شد. شهر شمالی پر از مه بود. جاده باریک و پیچدرپیچ، با بوی چوب و خاک خیس، او را به محلهای رساند که انگار از زمان بیرون افتاده بود.
خانهای با پنجره سبز، درست کنار سروی بلند، همانجا بود. در زد. پیرزنی با چهرهای آرام بیرون آمد و با لبخند گفت: «مدتها بود منتظرت بودم، آرمان…».
آرمان شوکه شد: «شما… از کجا اسم من رو میدونید؟»
پیرزن نگاهش کرد و گفت: «این فروشگاه اینترنتی که راه انداختی… آخرین سفارش من از جهانیه که بهزودی خاموش میشه. من سالها قبل، در دفترچهای قدیمی، شمارهها و کلمات رو به نسلی سپردم که قرار بود راه ارتباط گذشتگان و آیندگان باشه… و حالا، تو آخرین حلقهای.»
بسته را باز کرد. کتابها را لمس کرد، اما ناگهان یکی از آنها برق زد و چشمهای آرمان را پر از تصاویر دیگری کرد: خیابانها، مغازههای پررفتوآمد، مردمی که از همه جای دنیا سفارش میدادند… اما این تصویر ناگهان محو شد.
پیرزن گفت: «اگر میخواهی این آینده رو حفظ کنی، باید راه فروش رو ادامه بدی، بدون ترس از تعداد سفارشها. هر سایت کوچکی که امروز ساخته میشه، فردا یک جهان رو به هم وصل میکنه.»
آرمان به شهر برگشت، با قلبی پر از امید. حالا میدانست که حتی یک سفارش، میتواند آغاز یک داستان بزرگ باشد؛ داستانی که شاید نسلهای آینده در کتابهایشان بخوانند.