هوا دچار غم است،تو تحمل کن، کسی که باید بجنگد تو هستی ،پس بجنگ، بدون انتظار از کسی فقط بجنگ، چرا که باید تنهایی بجنگی
روزی دختری تنهای تنها بود وکاملا غرق درافکارش شده بود. او تمام غم هایش را درخودش میریخت کمی گریه کرد،سپس اشک هایش را از گونه های خیسش پاککرد و روبه آسمان کرد و گفت: خدایا چه کرده ای بامن؟ چرا زندگی من این گونه است؟ اصلا چرا اگر زندگی آنقدر پر از غم و اندوه است من را به این دنیا آورده ای؟ کمی با خود اندیشید ، باران نم نم می بارید دختر از پشت پنجره به هوای بیرون نگاه میکرد آسمان اشک می ریخت ؛ دختر چندلحظه چشمانش را بست و روی تخت گرمش دراز کشیدو آرام به خواب فرو رفت، او درخواب مادرش را دیده بود که به او میگوید امشب آسمان از غم تو اشکمیریزد و من از تو انتظار دارم روزی بتوانی ستاره ای در آسمان را لمس کنی و برای این کار باید خیلی تلاش کنی.
زمانی که دختر چشمانش را گشود خورشید زیبا طلوع کرده بود و هوا روشن شده بود دختر کمی با خود اندیشید منظور حرف مادرش چه بود؟
من که نمیتوانم ستاره های در آسمان را لمس کنم زیرا آنها دست نیافتنی هستند بعد از کمی فکر با خود گفت: مادر منظور خاصی داشت. کمی بیشتر اندیشید و با خود گفت: بله منظور مادر این است که من باید پیشرفت کنم تا بتوانم به اوج برسم؛ پس من نباید درمقابل غم و اندوه زندگیم شکست خورده باشم چراکه مادرم مرا میبیند و من باید مسیر آرزوهایم را دنبال کنم زیرا مارم هم همین را می خواهد پس باید تلاش کنم تا ستاره های آسمان را لمس کنم