فکر میکردم درست شد
بالاخره موفق شدم
بالاخره منم میتونم با بقیه ارتباط بگیرم
منم دوستی دارم
منم دوست صمیمی کسی هستم
ولی...
ولی اشتباه میکردم
سیلی به صورتم خورد
که تو همیشه الویت آخری
انگار دوباره خورد شدم
فکر میکردم بالاخره زندگی نحس منم
یه روز خوش میبینه
ولی فقط خیال خام بود
برای بار هزارم به خودم قول میدم دیگه کوچکترین تلاشی نکنم که با کسی دوست بشم
دیگه طاقتم تموم شده
دیگه نمیخوام با کسی ارتباط بگیرم
اون روز ها که وارد این محیط شده بودم
به خودم گفتم از اول شروع میکنم
با ادمای جدید ارتباط میگیرم
میتونم برای خودم یک دوست یا حتی شاید دوست صمیمی دست و پا کنم
ولی اون حرف ها و رفتار ها...
به من گفت سرش شلوغه و بعدش دیدم داشت با یکی دیگه برنامه بیرون رفتن میریخت
نه اونجوری نبود
فقط انگار حتی در حد یک بیرون رفتن هم با من خوش نمیگذشت
یا یکم بعد به سه نفر دیگه هم پیشنهاد داد که با هم برن بیرون
و میدید که من اونجام
فقط شاید نمیدید چشمام دارن دائم پر میشن و من جلوشون رو گرفتم
حتی فقط بار اولش نبود
و وقتی همه اتفاقات مشابه این صحنه ازش به یادم اومد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تقریبا خودم رو پرت کردم تو دستشویی
فقط یک ذره شک کرد که چیشده نکنه کسی چیزی بهم گفته یا شاید کسی از خانوادم مریض شده
ولی هیچکدوم از این چیزا نبود
اون مقصره که فقط میخواست بهش خوش بگذره ؟
یا من چون فقط فکر میکردم دوستمه ؟
هیچکدوم
میدونم شاید بخندین و بگین به خاطر یک جواب منفی کوچیک اینهمه ناراحت شدی
ولی برای منی که بارها شکسته بودم و خودم تیکه هام رو تو بغلم گرفته بودم و داشتم میچسبوندمشون
برای من که بار ها با رفتار های کوچیک کوچیکش یه تلنگر به جونم مینداخت که ما واقعا دوستیم ؟
دیگه غیر قابل تحمل بود برام موندن توی اون محیط
و وسیله هام رو جمع کردم تا فقط اونجا نباشم و نبینم
بقیه دیدن شکستم
دیدن خورد شدم
گریه ام رو دیدن
دیگه نمیتونم برگردم اونجا
برگردم چی بگم
بگم مشکل خانوادگی داشتم که یهویی و گریون رفتم
یا برگردم و ازش بپرسم واقعا ما دوستیم ؟
واقعا جایی بین دوستات دارم؟
فقط نمیدونم اینبار دیگه چه جوری تیکه هام رو جمع کنم و بچسبونم
انگار وقتی بقیه شکستنم رو دیدن
دیگه فایده نداره قوی بمونم و خودم رو نگه دارم
دیگه فایده نداره
