چند سالی است که دیگر پرندههای کوچهی کوچک ما آواز نمیخوانند. صدای جیک جیک آن ها من را بیدار نمیکند.
گویی از آسمان پودری به زمین ریخته اند.
به قول 《پرواز همای》 عزیز:
انگار نفرین کردهاند این خاک را اجداد ما...
تا بوده زاری بوده و تا مانده غم؛در یاد ما...
ما نسل بازی خوردهایم؛ آتش به پر هامان زدند...
شاهان به آتش بازی و نیرنگ و استبداد ما...
عمری نکردهام و هنوز در شروع جوانی ام، به دلیل دچار بودن به HSP* highly sensitive person* و آنچه خواندن احساسات از رفتار و احساس مردم حس میکنم.
بند بند وجودم به اشک و تمام آنچه سلول به بدن دارم به لرزه در میآیند... آنچه حس میکنم و آنچه به آغوش میسپارم. دیگر از توانم خارج است، زندگی در این گودال افسردگی جمعی.
چهره ها این روزها به مراتب سِر درون آشفته تری را آشکار میکنند و اهرمن چیره به مردم شده است.
خدا از کوچهی بیپرنده ما رفته، زندگی سبز نیست!! منی که هر روز پیچکی بودم و لبخند به لب داشتم با تمام آنچه میگذشت سعی بر حفظ امید داشتم، تسلیم درد جامعهای شدهام که دیگر صبح آن با جیک جیک گنجشک ها، صدای یاکریم بیدار نمی شود. بگذار آسمان تا میخواهد ببارد و بگرید، که زمین دیگر لالهی شاداب ندارد.
زمستان آن زمستان است و آتش شده خاموش
چهرههایی که در اغاز روز میبینم و آنچه شب همانند نمکیها به خانه می اورم و به تنهایی زار میزنم و نفرین میکنم آنکه آفت این زمین شده است. احساس میکنم آنچه میبینم و حس میکنم مشابه کاغذها و کتابهای باارزشی است که به زیر زمین ریخته میشوند و من 《بهومیل هرابالی》 هستم که آن هارا پرس میکند و گاه به همراه آنها اشک میریزد.
و آنچه شب به آن پناه میبرم تنهایی است پر هیاهو!
نه غذا میخورم و نه خواب به سراغم می آید، تحمل این حجم از کاغذ و کتاب و پوستر و مجله و آنچه که در روز خواندهام، شب در این تنهایی به قدری سخت بر من میگذرد که کاش دستگاه پرس بودم و جان و عقل نداشتم. حس نداشتم و احساس نمیکردم.
شاید هم در آخر با دستگاه پرسی با آن ها له شوم.
آنچه احساس می.شود و آنچه از چشمان انسان ها میخوانم، درد است، نگرانی است، آشفتگی است و آشوب است.
حتی یاکریم کوچه ما یا کریم نمی گوید!