در زمان های قدیم پادشاه ثروتمندی بود که او دنباله یک زن زیبا بود تا با او ازدواج کند اما هیچ زنی به چشمش زیبا نمی آمد او فوراً حکیمان را فرا خواند و گفت زیبا ترین زن را برایم پیدا کنید حکیم ها گفتند تنها زیبا یی نیست وباید باطن او باک باشد پادشاه که عصبانی بود گفت کسی جرعت ندارد روی حرف من حرف بزند وبه تو دستور میدهم زنی بسیار زیبا را برای من بیاوری حکیمان که صلاح پادشاه را میخواستند گفتند اما اگر زیر این چهره ی زیبا شیطانی وجود داشته باشد؟ پادشاه کمی فکر کرد وگفت ممکن نیست! برو و برایم زنه زیبایی بیاور مادر پادشاه خدیجه نام داشت و او که خیلی پیر بود حر لحظه ممکن بود از دنیا برود در تخت بستر بیماری بود، روز بعد حکیمان با زن زیبایی وارد قصر شدند! آن زن زیبا یک شال روی سر و صورت او بود پادشاه اورا دید طاقت نیاورد و فوراً شال را کنار زد ان زن زیبا آمنه نام داشت پادشاه گفت فورا امشب عروسی را آغاز میکنیم! حکیمان گفتند اما هنوز او را که نمیشناسید! پادشاه گفت همین که گفتم امشب جشن بزرگیست، شب شد و جشن عروسی آغاز شد آمنه و پادشاه ازدواج کردند یک هفته گذشت آمنه که میدانست مادر پادشاه پیر بود باخود فکر کرد. «اگر خدیجه بمیرد و ارث به من نرسد چه میشود! نه نه این ممکن نیست باید یک کاری کنم! ». شب بود و این مسئله خیلی آمنه را به فکر انداخته بود! آمنه به پادشاه گفت « پادشاه یک مسئله خیلی مرا درگیر کردهاست» پادشاه گفت « بفرما جانم» آمنه گفت «من با مادرت کنار نمی آیم» پادشاه گفت « مادر من که در تخت بستر است و کاری به کارهیچ کس ندارد» آمنه گفت « او چیزی که فکر میکنی نیست او هر وقت که من به او غذا میدهم مرا تهدید میکند و میگوید که اگر پسر من را ول نکنی کاری میکنم که پشیمان شوی!» 😭پادشاه که خیلی شوکه شده بود گفت « تو اشتباه میکنی مادر من اینطور نیست» آمنه گفت «یا جای من اینجاست یا مادرت پادشاه گفت « چیکار کنم که از دستم ناراحت نباشی» آمنه فوراً گفت مرگ مادرت!» پادشاه گفت مگر زده به سرت» امنه گفت «باشد من وسایلم را از اینجا جمع میکنم و میروم» پادشاه دست آمنه را گرفت و گفت « باشه باشه» آمنه گفت «بیا این شال را بگیر و او را خفه کن»😈 پادشاه که انگار شیطان وجودش را پر کرده بود گفت « باش اما اگر همسایه ها خبردار شود چه» آمنه « نگران نباش میگوییم او با یک مر د از اینجا فرار کرده است» پادشاه آرام وارد اتاق مادرش شد و شال را دور گرد ن او بست اما خوشبختانه مادر او بیدار شد وگفت « چیکار میکنی؟» پادشاه گفت کسی جرعت ندارد زن من را تهدید کند» خدیجه که از حرف های او سر در نمیاورد خواست از آنجا فرار کند اما متأسفانه آمنه در را قفل کرده بود و.... این داستان ادامه دارد!!!