
سال های دبیرستان بود که تصمیم گرفتم برنامه نویسی را یاد بگیرم، آن هم c.
اصلا ساده نبود در حدی که در گیر و دار کنکور مثل خیلی کارها که رها شده باقی ماند رهایش کردم.
زمان انتخاب رشته دانشگاه در کمال تعجب در میان آن همه انتخاب و تنوع رشته اصلا مهندسی کامپیوتر جایی نداشت، نمی دانم چرا!؟
رشته ای( حسابداري) را خواندم که در ابتدا نمی فهمیدمش. بعدها که کمی بهتر شدم رفتم سراغ اینکه پذیرش تحصیلی بگیرم. ترم چهار بودم و در این حال نمی دانستم دقیقا از چه مسیری باید به مقصد ( مهاجرت تحصیلی ) رسید. زبان خواندم، برای کنکور ارشد دو تا رشته با تمام توان تلاش کردم و در این حین گفتم نمی خواهم و دفترچه پست کردم. شنیدم برای ارشد مالی در دانشگاه های اروپایی پایتون خیلی مهم است. یادش گرفتم. چیزهایی هم درباره تحلیل داده از میثم مدنی یاد گرفتم در حد چند اسم. چند ماه بعد سرباز شدم و برایم عجیب بود که این سربازی در شهر خودمان چقدر به بطالت گذشت. دو سال بعد در آغاز کرونا من بودم و آدمی که نمی دانست چه می خواهد! عجیب نبود که به عنوان آدمی که محافظه کار است، دنبال سوپاپ اطمینان باشم و آن را در یافتن کاری می دیدم که امنیت شغلی بالایی داشته باشد، آدم تحمل استرس نبودم، آدم اینکه نتوانم به کارفرما چیزی بگویم هم! این جا و این شرکت را انتخاب کردم! شاید هم آن ها من را انتخاب کردند!
چون هم آن ها گزینه های دیگر داشتند و هم من.
در چند ماه اول آدمی بودم که نمی دانست چه می خواهد. گاهی به خود گفتم که اینجا چه می کنی؟ واقعا کار من نبود.
دوستی داشتم که توصیه کرد هوش تجاری یاد بگیرم و این سر آغازی بود بر اینکه شروع کنم به این همه یادگرفتن و ساختن. دوره هایی که دیده شد و پروژه هایی که انجام شد در همان شرکت، با داده های همان شرکت، در کنار آدم هایی که سنگ انداختند و می اندازند. خیلی از نقاط زندگی من در اینجا به هم وصل شدند و من گرچه خسته و ناامید در مسیری هستم که باید باشم.