ویرگول
ورودثبت نام
سید مهدی فیروزی
سید مهدی فیروزی
سید مهدی فیروزی
سید مهدی فیروزی
خواندن ۶ دقیقه·۱۶ روز پیش

یادگیری کریستالی

یادگیری کریستالی
یادگیری کریستالی

یادگیری را می‌توان به دو شیوه متفاوت تصور کرد: یادگیری پراکنده و یادگیری کریستالی.

در یادگیری پراکنده، فرد مدام قطعات جداگانه‌ای از اطلاعات را جمع‌آوری می‌کند، بدون آنکه ارتباطی میان آن‌ها برقرار شود. اما در یادگیری پازلی، با تصویری بزرگ روبه‌رو هستیم که به قطعات کوچک تقسیم شده است و یادگیری زمانی اتفاق می‌افتد که این قطعات به‌تدریج کنار هم قرار گرفته و تصویر کلی را آشکار کنند.

کسی که پازل می‌سازد، رفتار متفاوتی با اطلاعات دارد. اگر قطعه‌ای را پیدا کند که هنوز جای آن در تصویر مشخص نیست، به سادگی آن را کنار می‌گذارد؛ زیرا ارزش یک قطعه به ارتباط آن با قطعات دیگر است. برای یک پازل‌ساز، سه قطعه متصل به هم بسیار ارزشمندتر از ده‌ها قطعه منفرد هستند. او به‌جای تمرکز بر تک‌قطعه‌ها، خوشه‌ها و الگوها را می‌بیند و از کنار هم قرار دادن این خوشه‌ها به درک تصویر بزرگ می‌رسد.

این نوع یادگیری معمولاً با «یادگیری ضمنی» همراه است؛ یادگیری‌ای که در کنار فعالیت‌های دیگر اتفاق می‌افتد. گاهی تماشای یک فیلم، انجام یک بازی یا تجربه یک موقعیت واقعی، بیش از ساعت‌ها آموزش مستقیم و صریح، به ما می‌آموزد.

برای مثال، بازی «ریسک» را در نظر بگیرید. بسیاری از افراد از دوران مدرسه آن را تجربه کرده‌اند. در این بازی، بازیکنان باید برای حفظ، گسترش و مدیریت قلمروهای خود استراتژی طراحی کنند. طبیعی است که الگوهای ذهنی کسی که سال‌ها ریسک بازی کرده با فردی که بیشتر «مار و پله» بازی کرده متفاوت باشد. در مار و پله، همه چیز وابسته به شانس است؛ گاهی با یک نرد خوب چندین خانه جلو می‌روید و گاهی ناگهان در دهان مار سقوط می‌کنید.

جالب اینجاست که بسیاری از افراد همین نگاه مار و پله‌ای را به زندگی واقعی نیز منتقل می‌کنند. تصور می‌کنند مسیر موفقیت الزاماً خطی و منظم نیست و باید به دنبال «نردبان‌ها» بود؛ ارتباطات، پارتی‌ها یا میانبرهایی که فرایندهای طبیعی رشد را دور می‌زنند. از طرف دیگر، وقتی شکست‌ها را بی‌قاعده و غیرقابل پیش‌بینی ببینیم، امنیت ذهنی ما نسبت به آینده کاهش پیدا می‌کند. مدیری را تصور کنید که همواره در ذهنش این نگرانی وجود دارد که جایگاهش موقتی است و هر لحظه ممکن است سقوط کند. چنین فردی به‌جای تمرکز بر اهداف بلندمدت، به منافع کوتاه‌مدت فکر می‌کند و همین نگاه می‌تواند زمینه‌ساز رفتارهای ناسالم و حتی فساد شود.

به همین دلیل نباید فرصت‌های یادگیری ضمنی را دست‌کم گرفت. هزار قطعه اطلاعات منفصل ارزشی چندانی ندارند، اما چند قطعه مرتبط که به هم متصل شده باشند می‌توانند پایه شکل‌گیری یک ساختار دانشی ارزشمند شوند.

مشکل اینجاست که بخش بزرگی از یادگیری امروز ما پراکنده است. تلویزیون مستندی درباره حیوانات در معرض انقراض نشان می‌دهد. اخبار از سقوط ارزش یک سهم یا ارز صحبت می‌کنند. مجلات از ازدواج یک بازیگر خبر می‌دهند. شبکه‌های اجتماعی جمله‌ای کوتاه از فیلسوفی ناشناس را به ما نمایش می‌دهند. در پایان روز، متوجه می‌شویم حجم زیادی اطلاعات جمع کرده‌ایم، اما این اطلاعات هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند.

این وضعیت شبیه زباله‌گردی ذهنی است؛ جمع‌آوری تکه‌هایی از اطلاعات از هر گوشه و کنار، بدون آنکه ساختاری منسجم از آن‌ها ساخته شود. تلخ‌تر آنکه این زباله‌گردی را آگاهانه انتخاب کرده‌ایم. به جای همنشینی عمیق با یک اندیشمند، خواندن یک کتاب کامل یا تأمل بر یک موضوع، به مصرف خرده‌دانسته‌ها عادت کرده‌ایم. شبکه‌های اجتماعی نیز این رفتار را تشدید کرده‌اند. نتیجه، اتاقی بزرگ پر از قطعات پراکنده اطلاعات است؛ اتاقی که شاید هزاران قطعه در آن وجود داشته باشد، اما تصویری از جهان نمی‌سازد.

در مقابل، نوع دیگری از یادگیری وجود دارد که می‌توان آن را «یادگیری کریستالی» نامید. این اصطلاح علمی نیست، اما ایده پشت آن بر مبنای مفاهیم علمی شکل گرفته است. در این نوع یادگیری، هر دانسته جدید باید به دانسته‌های قبلی متصل شود. نقش معلم نیز دقیقاً همین است: پیدا کردن دغدغه‌ها و دانسته‌های موجود در ذهن دانشجو و پیوند زدن مطالب تازه به آن‌ها.

رشد دانش در این مدل شبیه شکل‌گیری بلور یا نبات است. هر بلور از یک هسته اولیه یا «نطفه» آغاز می‌شود و به‌تدریج رشد می‌کند. این هسته می‌تواند علاقه فرد به تاریخ، فناوری، اقتصاد، هنر یا هر موضوع دیگری باشد. پس از پیدا کردن این هسته، فرد خود را در محیطی اشباع از اطلاعات مرتبط قرار می‌دهد تا دانسته‌هایش به‌صورت طبیعی و پیوسته رشد کنند.

فرض کنید جمله‌ای از آنتوان دو سنت اگزوپری می‌خوانیم: «تا زمانی که زنده‌ایم، در برابر آنچه اهلی کرده‌ایم مسئولیم.» در یادگیری پراکنده، ممکن است این جمله را ذخیره کنیم یا در جایی به اشتراک بگذاریم و ماجرا تمام شود. اما در یادگیری کریستالی، این جمله نقطه شروع یک مسیر است. از خود می‌پرسیم اگزوپری چه کتاب‌های دیگری نوشته است؟ زندگی او چگونه بوده؟ در چه دوره‌ای زندگی کرده؟ چه تأثیری از جنگ جهانی گرفته است؟

به‌تدریج شبکه‌ای از ارتباطات شکل می‌گیرد. حالا وقتی درباره جنگ جهانی دوم می‌شنویم، آن را به زندگی اگزوپری ربط می‌دهیم. سپس درباره فضای فکری آن دوران، اروپا، آلمان و جریان‌های سیاسی زمانه سؤال‌های جدیدی در ذهنمان شکل می‌گیرد. هر پاسخ، سؤال تازه‌ای می‌سازد و هر دانسته جدید به دانسته‌های قبلی متصل می‌شود.

ممکن است از بیرون به نظر برسد که این فرد نیز در حال مطالعه موضوعات متنوع و پراکنده است، اما تفاوت اساسی در وجود پیوندهاست. دانسته‌ها در ذهن او به یکدیگر متصل‌اند و ساختاری زنده و در حال رشد را شکل می‌دهند. این همان کریستالی است که به مرور بزرگ‌تر می‌شود و نگاه عمیق‌تری به جهان می‌دهد.

افرادی که آثار ماندگار و عمیق می‌نویسند، معمولاً چنین ساختاری در ذهن خود ساخته‌اند. آن‌ها سال‌ها برای کنار هم قرار دادن قطعات پازل ذهنی‌شان زمان صرف کرده‌اند. برای مثال، نویسنده کتاب «نوشتن روی دیوار» تاریخ دیوارنویسی را از نخستین نقاشی‌های انسان‌های اولیه تا دیوارهای شبکه‌های اجتماعی امروز دنبال می‌کند. او میان نقاشی‌های غارها، کتیبه‌ها، شعارهای خیابانی، وبلاگ‌ها و پست‌های اینستاگرام ارتباط می‌بیند. این نگاه نتیجه شکل‌گیری شبکه‌ای عظیم از داده‌های مرتبط در ذهن اوست؛ شبکه‌ای که جهانی عمیق‌تر و معنادارتر را آشکار می‌کند.

به همین دلیل شاید بتوان گفت یادگیری واقعی اساساً کریستالی است. یادگیری پراکنده بیشتر برای جلب توجه، جمع‌آوری لایک، ایجاد هیجان لحظه‌ای یا شگفت‌زده کردن دیگران در مهمانی‌ها کاربرد دارد. اما دانشی پایدار و عمیق تولید نمی‌کند.

البته این بحث به معنای خوب یا بد بودن ابزارها نیست. نه شبکه‌های اجتماعی ذاتاً بد هستند و نه کتاب‌ها ذاتاً خوب. مسئله، روش استفاده از آن‌هاست. اگر یک شبکه اجتماعی به ما کمک کند قطعات جدیدی را به ساختار دانشی موجودمان اضافه کنیم، ارزشمند است. همان‌طور که یک کتاب نیز می‌تواند آن‌قدر پراکنده و بی‌ساختار باشد که چیزی جز یادگیری سطحی ایجاد نکند. بنابراین باید روش‌ها را قضاوت کنیم، نه ابزارها را.

برای حرکت به سمت یادگیری کریستالی، می‌توان از یک اقدام کوچک یا «میکرو اکشن» شروع کرد. احتمالاً هر از گاهی به مطلب جالبی برمی‌خوریم که دوست داریم آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم. یک قرار ساده با خودمان بگذاریم: قبل از انتشار یا اشتراک آن مطلب، دست‌کم یک قطعه مرتبط دیگر پیدا کنیم و کنار آن قرار دهیم. همین گام کوچک به‌تدریج ما را از جمع‌آوری اطلاعات پراکنده به سمت ساختن شبکه‌ای معنادار از دانش هدایت خواهد کرد.

شبکه‌های اجتماعییادگیریتفکر سیستمیمدیریت دانشتوسعه فردی
۰
۰
سید مهدی فیروزی
سید مهدی فیروزی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید