Av39
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

پنجره من پرده نداره

غروب که میشه بیشترین جایی که دوستش دارم اتاقمه یک تاریکی عجیبی وارد اتاق من میشه تاریکی که دوست دارم تمام عمر این جا باقی بمونه .هر چند که فردا از راه میرسه

وقت هایی که حوصله نور رو ندارم پتو رو روی صورتم بالا میکشم اون وقت صدا ها تغییر میکنند،دوباره احساس میکنم در حال ذوب شدنم تنم سنگین میشه صدا ها نزدیک میشند یک نفر زیر گوش من خم میشه صدای خم شدنش و صدای برخورد نفس هاش رو میشنوم احساس میکنم این تن ذوب شدم داره می لرزه .وقتی بچه بودم از تاریکی میترسیدم اشکال رو طور دیگه ای میدیدم و حس میکردم اگر پام رو بیرون پتو ببرم یک هیولای درشت با دندون های زشت و تیز پاهای منو میگیره اما حالا من از تاریکی نمیترسم اینکه اون بیرون نور داره و من اینجام من و میترسونه شاید بیشتر از هر چیز دیگه ای

به هر حال هیولای اتاقم منو درک میکنه به من میگه نترس و نمیدونه که دلیل ترس من خود اونه خنده دار نیست ؟ یاد وقتی وقتی افتادم که یکی بهم گفت غمگین نباش بخاطر من

پنجره من پرده نداره روز هارو با هیولای اتاقم سر میکنم اما وقتی غروب از راه میرسه همه چیز رو فراموش میکنم و در پایان به این نتیجه رسیدم که اگر پرده میداشت شاید نوری نبود اما اون وقت شبنم بارون هارو نمیتونستم بشمارم نمیتونستم گاهی ماه رو از پشت پنجره ببینم صبح ها هم نور نارنجی روی صورتم نمی افتاد تا عالم و آدم رو به ناروا بکشم با این وجود برخی هنوز اعتقاد دارند که پنجره رو باید پرده کشید تا داخل خونه دیده نشه ،دوست دارم اون گردن درازی که از این ساختمون هابالا اومده رو ببینم تا بهش بگم به چی خیره شدی بیچاره منظره خوبی گیر نیاوردی من خودم از وجود خودم خسته شدم هر چقدر دوست داری تماشا کن



شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید