
فکر نمیکردم اگه بعد از مدت ها برگردم این در هارو گذرانده باشم
الان تنها چیزی که از من بر میآید اشتراک گذاری این متن است
باشد که آیندگان طعم خوش آزادی و امنیت را بچشند
شب تاریک است و بیم موج و گردابی چنین هائل؛
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
در سرزمینی زندگی میکنم که کمبودِ روغن و برنج، مسئلهی اصلیاش نیست؛
کمبودِ غیرت است،
کمبودِ شرف،
و شجاعتی که یا دیر میآید، یا هرگز.
وقتی حداقلها آرزو میشوند،
آدم میفهمد که خسته شده است؛
نه از زندگی،
بلکه از جنگیدنِ بیوقفه برای چیزهایی که باید بدیهی میبودند.
تاریخ، برای بار هزارم، تکرار شده است؛
نه به خاطر نفهمیدن،
بلکه به خاطر نخواستن.
و این تکرار، هیچگاه نتیجهی خوبی با خود نیاورده است.
هیچ دلخوشی از هیچ سو گیری ندارم؛
اما تنها خواستهام از خدا،
امنیت و آرامش است—
خواستهای که گویی بر ما ایرانیان حرام شده.
ما مردمانی هستیم که هنوز نمیدانیم مشکل از کجاست؛
یک انسان ، نهایت زورش را در همان بازهی محدودِ حکومتش به نمایش میگذارد،
و در تمام این سالها
همیشه کسانی بودهاند برای چاپلوسی،
و کسانی برای دشمنی؛
اما صدایشان درست زمانی بلند میشود
که دیگر خیلی دیر شده است.
گویی در مملکتی زندگی میکنم
که بهشتِ عدهایست
و جهنمِ عدهای دیگر؛
اما برای من
فقط حسِ خانه میدهد،
حسِ مادر،
حسِ سربازی که هنوز بر قولش مانده و وفادار است،
اما دیگر جانی برای ادامه دادن ندارد.
همهچیزش را گرفتهاند:
فرهنگش را،
هویتش را،
و حتی منطقِ مردمانش را.
و در نهایت،
از میان تمام این رنجها
تنها چیزی که باقی میماند
صفحههای کتابِ تاریخِ آیندگان است؛
صفحاتی که هر کلمهاش
بازتابِ خونهاییست که به ناحق ریخته شد.
تاریخ همیشه دیر میفهمد،
اما خون را
هرگز
نه می بخشد
نه فراموش میکند
الان