خب زندگی اینگونه است، گاه میان چند راهی، گاه دوراهی، گاهی هم که هیچ راهی نیست و بسیار زمانها که بلاتکلیفی، نمیدانی چه غلطی کنی و در کدام مسیر قدم برداری.
در آن موقعیتها هم که راهی را انتخاب میکنی به خودت میگویی:«آیا اگر آن راه دیگر را انتخاب میکردم بهتر نبود؟»و خودت هم نمیدانی که آیا همین مسیری که درش هستی درست بوده یا راههای دیگر.
خب چه میشود کرد زندگی همینست، اگر هم خودت برای خودت تصمیمی نگیری خودِ زندگی برایت تصمیمی خواهد گرفت و آه چه مسیرهای سخت و زشتی که حتی مقصدش هم زشت است.
میان علفها قدم برمیدارم، آخرین باری که پایم به جز آسفالت روی چیز دیگری بوده را به یاد ندارم، آخر من وقتی برای خود ندارم تا بروم روی علفی راه بروم، روز تا شب سر کار، جمعه هم کارِ خانه، مرخصیهامان هم در پِی دکتر و سختی و ملامت، شاید در این میان آن قدر خسته شوم که روزی مرخصی بگیرم و فوقش بگیرم بخوابم و کمی از این فشار زندگیام را کم کنم.
هرچه که بود حال پاهایم بر روی علفها هست، آه که این علف که همیشه به هیچ چیز هم حسابش نمیکنیم چقدر خوب است، برای خودش در میآید و برای خودش هم میمیرد، نه نیاز به کود و سم و ترحم کسی دارد و نه به کسی میوه و محصولی میدهد، علفها گماند، علفها موجودات رهاییاند که عموما کسی کارشان ندارد، آیا شده بگوییم:«عجب علفی بیا یک عکس بگیریم»؟ اما باید گفت این علفها چقدر زیبایند، این علفهای به اصطلاح هرز چه قشنگاند، همین سبز رنگ بودنشان، همین کوتاهی قدشان و همین نامرئی بودنشان، آیا میشود علف را با سرو و یا رز مقایسه کرد؟ چرا نشود، علف هم زیباست، علف هم کمی از این گلهای گران داخل گلفروشی ها ندارد، شاید روزی در گلفروشی رفتم گفتم، آقا/خانم یک دسته علف دور یک کاغد خوشگل بپیچ و بهم بده، شاید اصلا کمی علف آوردم و در اتاقم رویاندم اما نه علفها آزادند، علفها بلدند برای خودشان زندگی کنند، علفها مانند آن حیواناتی میمانند که هرگز به خودشان اجازه ندادند که اهلی شوند.
برگردم به همانجایی که شروع کردم به مسیرهای مختلف و پیچ و خم زندگی، باید علفوار زندگی کنم، علفها جاهای مختلفی رشد میکنند، در شمال که انگار همه جا میرویند و در جاهای دیگر هم هستند، علفها زندگی را آسانتر میگیردند، سازگارتراند، بلدند که خودشان را با شرایط وقف بدهند بجای اینکه اصرار داشته باشند شرایط طوری باشد تا بتوانند رشد کنند، باید این زندگی را بپذیرم، باز باید بگویم که چه میشود کرد؟، آیا میتوانم خیلی از چیزهای زندگیام را تغییر بدهم؟ آیا میتوانم دردهایی که با من متولد شدهاند را پس بزنم؟ آیا غمِ عزیزی که در من هست را میتوانم خاموش کنم؟ من خیلی از چیزها را نمیتوانم تغییر دهم باید بپذیرم و رشد کنم و بعد بمیرم، رشد نکرده مردن دیگر خیلی تلخ است.
