فقط یک اسکلت فلزی زنگ زده بود که چرخهایش تا نیمه در زمین کاشته شده بودند ، رو به جاده در قطعه زمینی بایر بود که مال هیچکس نبود ، چند درخت انار و گردو داشت ، محل وقت گذرانی ما بود ، در آن می نشستیم و کودکی خود را طی میکردیم ، سالها گذشت و دوباره گذرم به آنجا افتاد ، اکنون دیگر کودک نبودم ، اسکلت فلزی هنوز بود ولی ، گذر زمان بر آن چیره تر شده بود ، لندروری بود که داستان داشت ، زن و شوهری جوان ، به روستا آمده بودند ، اتومبیلشان خراب شده بود ، اتومبیل را نهادند و پی تعمیر کار رفتند ولی دیگر بر نگشتند ، اتومبیل بخشی از زمین شده بود ، طبیعت او را در بر گرفته بود اسکلتی که تنش از گور بیرون زده بود ، در گورستانی متروک در میان علف و بوته هرز ، کسی پیگیر زن و شوهر نشد ، چطور کسی کنجکاو نشد ؟ چرا دنبال اتومبیلشان نیامدند ؟ کنجکاو شدم که آنها را جستجو کنم ، پلاک خود هنوز بود ولی گرد و غبار و چرک و زمان آن را ناخوانا کرده بود ، آن را با مقداری آب و پارچه تمییز کردم ، شماره را روی دفترچه ام نوشتم ، دوستی داشتم در راهنمایی و رانندگی ، با او تماس گرفتم ، گفت این شماره خیلی قدیمیه ولی میشه صاحبشو پیدا کرد ، تو بایگانی شاید باشه!!!!زودتر از اونی که فکر می کردیم ، صاحبش پیدا شد ، کس بود بنام محمد ... که تو رشت ... بود ، آدرس آن زمان بود و چه بسا پس از اینهمه سال ، از آنجا رفته باشد ، بهر حال رفتم ، غروبی بود که در آن خزان ها می خزیدند ، خانه ای دیدم درهم شکسته چنان پیری صد ساله که که کور سو نوری در چشمانش بود ، نوری اندک از پنجره ، واپسین لحظه های حضور زندگی را ناله میکرد ، ناله ای که در آن نا نبود ، زنگ را زدم، پیرزنی در را گشود ؛ گفتم ... گفت : برادرم بود هیچ وقت از ماه عسل برنگشت ، پرسیدم ،چطور ؟ گفت : زنش ، از یه مکانیک خوشش اومد ،دو نفری برادرمو کشتن ، مکانیک اعدام شد ، ولیچون زن داداشمآبستن بود ، اعدام نشد و بعدش هم که بخاطر بچه اش رضایت دادیم ، البته فکر کردیم ، بچه برادرمه ، ولی بعد معلوم شد که بچه مکانیکه !!!! الان هم هر دو آمریکا هستن !!!!
بود ولی