
خواب از چشمم ربوده
اشک بر چشمم گشوده
مرغک پر بسته اما
در میانه خواب دیده
یادش آید روزگاری
در دریاری
در دل مزرعه عشق
دانه سیب
و درختی کانجا
می دهد هر دفعه و هرساله
پاکتی از احساس
سبدی پر شادی
دو سه تا جعبه شیرین سر و سرخ انار
و در اینجا اما
نیست عشق،نیست مهر
نیست ایمان و دوتا دانه ی سیب
شاعری که داد زد:
"و چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟"
"آب را گل نکنیم"
دیگر نیست!
رفت؛ باید رفت
زندگی وقتی بود
که شقایق جاری
و دل انسان ها
پر بود از ایمان
نیست دیگر نقاش
که کشد بر لب بوم
با کمی رنگ و دو شاخه قلم مو
"با من سگ باشید