
و تولد واژه ای است در پی معنا شدن؛
مفهومی در تب و تاب رسیدن؛
و گاه بهانه ای است برای دلتنگ خود شدن.
به نام آغازگر جهان هستی آغاز می کنم؛ سال نو را، زندگی تازه را، سفر جدید تجربه را.
اما از آنجایی که زندگی هیاهو و تکاپو است،
من هنوز هم قرار است بدَوَم.
هنوز هم هزاران طوفان است که پا در آن نگذاشته ام.
هزاران آرزو که قرار است در جنگل ذهنم جوانه بزنند.
صد ها امید که شاید نا امید شوند.
صد ها رنج و غم جان فرساست که نچشیده ام.
هزار عشق است که در نهان خانه ی جانم ریشه نکرده.
و هنوز یک دنیا آدم است که ندیدمشان و با احساسشان زندگی نکرده ام.
آسمان، هنر، فکر، عشق، شعر، پنجره، طبیعت، معنویت ...همگی مال من اند.
من هنوز هم قرار است بمانم!
بمانم تا زندگی را "زندگی" کنم و آن را دست نخورده برای مرگ نگذارم.
هنوز هم قرار است بمانم!
برای این ها، و هزاران چیز دیگر.
شهرزاد؛۳ اسفند ۱۴۰۴