من همانم که طنین خنده ام گوش جهان کر می کند
من همانم که دلیل خنده ام یک ترک دیوار است
منم که بیزارم ز داد و هوار
منم که گم شده ام درون علفزار
منم که پی تکبیره الاحرام علف می گردم
پی دشت سجاده من پی قد قامت موج می گردم
منم آن پیچش پیچک
منم آن اشک لب مشک
منم آن شعر دو شاعر
منم ابریشم تاجر
منم آن دانه امید
که دهد تو را امید
من همان عقلم و منظق
من هم احساسم هم عشق
منم آن کاتب وِلدا
که نوشت پشت دوبار آمدن چلچله ها
من همان هزار و یک شب
که شود زمزمه لب
تو همان ماهی در تنگ
من همان یک عدد گنگ
نمی آری مرا بدست آسان
نتوان شناسی من را بدین سان
منم آن رود دو شاخه
که خروشد بر همه، مهربان است با همه
من همانم که در این گردش گردون، گم ام
در نهایت؛
منم آن شاعر شعری که می خوانیدش