توی یه دوره تناوبی افتادم که نا امید و خسته فقط به بقا دارم ادامه میدم
دلتنگی قلبمو فشار میده و هر روز با تپش قلب سعی می کنم یه گوشه ای از کار هامو انجامو بدم و وسطاش انگار خنجری فرو میره توی قلبم. دارم سعی می کنم قوی باشم سعی میکنم فراموش کنم اما چطوری خودمو ببخشم بخاطر اینکه خودمو فراموش کرده بودم و باعث شدم از پیشرفت و چیز هایی که لایقشم باز بمونم و حسرت بخورم یا چطوری از خاطرات خوبم با اون فرد و خود اون فرد گذر کنم
نمیدونم چطوری دقیقا خودمو جمع و جور کنم اونم توی این شرایط کشور که بدتر هم کرده روح و روانمو
نمیدونم ولی فقط دست و پا شکسته دارم ادامه میدم هر چند کمالگرایی پس ذهنم داره میگه همه چی رو دارم بد و ناقص پیش میبرم...امیدوارم بهتر شم...امیدوارم ۳ ماه دیگه خوشحال باشم همین...
و امیدوارم بتونم از اون دوره تناوب شکستی که برای خودم ساختم و افتادم توی خلا احساسی دربیام و یه زندگی بهتر بسازم با امید و اعتماد بنفس