شاید این جنگ به آن شدتی که در هشت سال دفاع مقدس یا کشورهای دیگر دیده ایم نبوده باشد، اما جنگ، جنگ است.... وقتی حرمت خون شکسته میشود، دیگر فرقی ندارد چگونه یا چه تعداد. هرچند برای بیشتر ما، و بیشتر آنها، تعداد شهدا فقط یک آمار عددی و معیاری برای سنجش شدت درگیری است. تک تک روز هایم مبدل به اندوه برای وطنم و مردمی شده که از دیربازِ دور و دراز، کم چنین روزهایی ندیده اند. خوابم را با اخبار ترور دانشمندان و افسران عالی مقام از سر میپرانم و شب را با تصاویر کودکان و خانواده های زیر آوار جان داده به خواب میروم، خوابی که نمیدانم از آن بیدار خواهم شد یا نه. یک وقت هم به ناگاه چند بمب روی شهر میاندازند و درحالی که صدای جنگنده هارا بر فراز آسمان میشنوم، دستانم بی اختیار میلرزد و از ضعفم احساس شرمساری میکنم. اما باری دیگر شجاعتم را جمع میکنم و حرکت پر فشار و خشم خون را در رگ هایم حس میکنم، چند لحظه ی بعد، ترسم جای خود را به حس نفرت و انتقام میدهد. اما نمیدانم چرا دستانم همچنان میلرزد! در همین حین فکر میکنم که تمام آن حرف ها که روزی من هم تکیه گاهی برای مردمم خواهم شد در نظرم یک دعوی بی معنی جلوه میکند. برای تکیهگاه بودن باید قدرت داشت، ولی من در برابر آن آهن های پرنده قدرتی نداشتم،هیچ قدرتی. جز آنکه فقط منتظر بمانم تا بفهمم آیا کشته ی بعدی من هستم یا نه. البته به ناگهانی بودن مرگ امید بسته بودم، اینطوری کمتر ترسناک به نظر میرسید. حالا دیگر تجربه ی شنیدن صدای انفجار بمب و دیدن فرار با فریاد و ولوله ی بیمارها از بیمارستان همراه پرستاران را دارم. به هیچ عنوان هر تجربه ای ارزشمند نیست.
و