امشب،
بعد از آن همه بارش، بعد از آن همه اشک،
سکوتی آمده که نه آرام است، نه خشن
سکوتی که انگار دارد گوش میدهد
به صدای قطرههایی که دیگر نمیبارند
به صدای دلی که دیگر نمیلرزد
نه چون آرام شده،
بلکه چون خسته است.
من نشستهام کنار پنجرهای که دیگر باران ندارد
و به آسمانی نگاه میکنم که دیگر سیاه نیست
اما روشن هم نیست
فقط خاکستریست
مثل دل من
مثل خاطرههایی که نه خوشاند، نه تلخ
فقط ماندهاند، فقط هستند، فقط نمیروند.
شاید امشب،
نه برای رویش، نه برای شکوفه
بلکه برای پذیرش باشد
پذیرش اینکه بعضی دلها بهار نمیشوند
بعضی اشکها شوق ندارند
بعضی آدمها فقط میبارند
تا سبک شوند—نه برای سبز شدن
و من،
همان آدمم
که باریدم،
که نوشتم،
که خواستم بفهمم دوست داشتن یعنی چه
ولی فقط فهمیدم که نبودنش چقدر سنگین است.
امشب،
نه امید دارم، نه ناامیدی
فقط یه حس خالی دارم
یه حس بینام
که شاید اسمش "من" باشد
و شاید همین کافی باشد
برای ادامه دادن
برای نوشتن
برای بودن
حتی اگر هیچکس نخواند
حتی اگر هیچکس نفهمد
حتی اگر هیچکس نماند...