Mhh
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

فصل پنجم پادشاهی تاریک

پادشاهی تاریک و فداکاری سروش، آخرین وارث درفش

پس از نابودی اهریمنان و پایان نبردهای خونین، مردم نورستان که از خیانت‌های گذشته پشیمان بودند، همگی سروش، وارث جوان خاندان درفش، را به‌عنوان پادشاه برگزیدند. سروش که از ابتدا میلی به تاج و تخت نداشت، به اجبار مردم، حکومت را پذیرفت. او که یادگار قهرمانان گذشته بود، قسم خورد که نورستان را از هر خطری در امان نگه دارد و سرزمین اجدادش را دوباره به شکوه برساند.

کشف شیشه اهریمنی

در سال‌های نخست حکومتش، سروش با عدالت و خرد بر مردم فرمان می‌راند. او روزی در میان کاخ کهن، در اتاقی تاریک و متروکه، شیشه‌ای عجیب و مرموز پیدا کرد. این شیشه باقی‌مانده از زوال‌خودا، رهبر اهریمنان، بود. درون آن، ذراتی از نیروهای پلید اهریمنی همچنان می‌چرخیدند، آرام و مرگبار.

سروش که نمی‌دانست این شیشه چه قدرتی دارد، آن را از روی کنجکاوی باز کرد و بوی تلخ و سنگینش را حس کرد. ناگهان، نیروی اهریمنی همچون جریانی سیاه به درون وجودش نفوذ کرد. این نیرو، همان پلیدی بود که درفش و اجدادش برای نابودی‌اش جنگیده بودند.

تبدیل به پادشاهی ستمگر

ابتدا، سروش سعی کرد این نیرو را کنترل کند. اما پلیدی درون شیشه، اراده‌اش را کم‌کم تضعیف کرد. او از پادشاهی دادگر به سلطانی ستمگر و خشمگین تبدیل شد. مردم که روزی او را نماد امید می‌دیدند، اکنون از او وحشت داشتند. سروش، تحت تأثیر نیروی اهریمنی، سپاهی از سایه‌ها و پلیدی‌ها گرد آورد و دوباره اهریمنانی را که در وجودش آزاد شده بودند، به سرزمین بازگرداند.

نورستان که دیگر بوی آزادی و امید داشت، دوباره به صحنه تاریکی و ترس بدل شد. سروش که نمی‌توانست از وسوسه‌های پلید درونش رها شود، به مردمش ظلم کرد و باعث شد همه از او روی برگردانند.

بیداری وجدان سروش

سال‌ها گذشت. سروش که دیگر مردی تنها و گرفتار در دنیای تاریکی بود، در شب‌های طولانی و سکوت کوهستانی به فکر فرو می‌رفت. درفش قهرمان نخست نورستان و جد او به خواب او آمد و اهریمن را از وجودش پاک کرد ،سروش خود آمد. حسرت و اندوهی عمیق در قلبش موج زد. او دریافت که اگرچه خودش آلوده به تاریکی شده است، اما می‌تواند با فدا کردن خود، مردمش را نجات دهد.

نبرد نهایی

در آخرین روزهای سلطنتش، سروش تمام نیروهای اهریمنی را که در وجودش گرد آمده بودند، به میدان نبرد کشاند. او که هنوز نشانی از اراده قهرمانانه اجدادش در قلبش داشت، به تنهایی به جنگ آن‌ها رفت. نبردی سهمگین میان او و نیروهای پلیدی آغاز شد. سروش با هر ضربه‌ای که می‌زد، بخشی از تاریکی وجودش را نابود می‌کرد. اما نیروی اهریمنی درونش، به‌اندازه‌ای بزرگ بود که او را به مرز نابودی رساند.

فداکاری و مرگ سروش

در لحظه‌ای که سروش در آستانه شکست قرار داشت، تصمیم گرفت شیشه باقی‌مانده از زوال‌خودا را که هنوز بخشی از تاریکی را در خود داشت، نابود کند. او شیشه را در آغوش گرفت و خود را از بلندترین قله نورستان به دره‌ای پر از آتش و نور انداخت. با این کار، نه‌تنها شیشه، بلکه تمام نیروی اهریمنی درونش برای همیشه نابود شد.

اندوه مردم

مرگ سروش، مردم نورستان را بهت‌زده کرد. آن‌ها فهمیدند که چگونه این وارث شجاع، با وجود تمام لغزش‌هایش، در لحظه‌ای حیاتی، جان خود را برای نجات سرزمینش فدا کرده است. نورستان دوباره از تاریکی رها شد، اما خاطره سروش همچون درس عبرتی برای همیشه در دل مردم باقی ماند.

شعر پایانی

سروش آن‌که از نسل درفش بود
به پاکی دلش همچو آتش بود
چو تاریکی آمد به او چیره گشت
ولی نور ایمان، به دل ریشه کشت
به جنگ اهریمن، ز جانش گذشت
جهانی ز پلیدی به پاکی گذاشت
کنون نورستان گرچه بی شاه و تخت
به یاد قهرمانان دل‌های سخت

پایان این داستان، سرگذشت تلخی از انسان‌هایی است که میان تاریکی و نور سرگردان‌اند. قهرمانانی که با وجود شکست‌ها و اشتباهاتشان، در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، حقیقت و شرافت را برمی‌گزینند و خود را برای دیگران فدا می‌کنند.

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید