ویرگول
ورودثبت نام
فریبرز نعمتی
فریبرز نعمتیمترسک را شبیه هیچ حیوانی نساختند، چون وحشتناک‌ترین حیوان همان انسان بود...
فریبرز نعمتی
فریبرز نعمتی
خواندن ۴ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

سرگیجه‌‌های من



جرج اورول در قلعه حیوانات که یکی از شاهکارهای بی‌نظیر اوست؛ سکانس نهایی انقلاب را مساوی مذاکره قرار می‌دهد. انقلابیون آشتی‌ناپذیر دیروز به این نتیجه می‌رسند که راه رهایی از مسائل حل نشده‌ی انباشت‌شده، در فاز نهایی به مذاکره ختم می‌شود. همان گناهی که سال‌ها حیوانات مزرعه را از آن برحذر داشته بودند.

اورول همانجا داستان را تمام می‌نماید. اما در مسیر طی شده، شیب منفی ماجرا که به ضرر انقلابی‌هاست نشان می‌دهد که آن‌ چیزی که مذاکره را ممکن می‌سازد ورود زیر پوستی به فاز استحاله است.

بیشتر حال کسی را دارم که در حال خداحافظی از هم‌بندان است. آخر ما دیگر زندگی در کثافت تحریم برای‌مان خلق و خو شده بود. دیگر زندگی بدون تحریم چه صفایی می‌توانست داشته باشد. پس این کاسبان تحریم که کلی بهشان سود می‌رساندیم چه؟ یعنی ما دیگر لیاقت حتی سود رساندن را نداشتیم؟ به قول هگل دامة برکاته آخر ما دیگر دل بسته بودیم به زندان‌بان!
اولین‌بار که شنیدم قرار است برگردیم به غنی‌سازی٪۳.۶۷ پتکی بر سرم فرود آمد! تا خودم را پیدا کنم، دیدم دوش آب سردم را هم گرفته‌ام.
حال رزمندگانی را پیدا کردم که در جنگ ایران و عراق در منگنه‌ی اسارت خبر امضای قطعنامه را شنیدند و بر سر و صورت خود می‌کوبیدند.
همین مدل سیاست‌گذاری و کشورداری که زندگی بسیاری از ما را به فنا برده و بسیاری را فراری داده. آقای عجیب شده‌ایم. همان آقای عجیب رادیو چهرازی!

[مدیریتِ عجیب] یه روز اومد پشتِ بلندگو گفت: همه صف وایسید، دیگه وقتِ رفتنه... هر کاری کرد جمشید نیومد سرِ صف. ما دست بلند کردیم گفتیم: مدیریتِ عجیب ببخشید، دیدی دنیا دو روزه وفا نداره?! دیدی طنابش تخمی بود?! دیدی گرد‌ و خاک کردی گردِ سمِ خرانِ شما نیز بگذرد?! دیدی دیوونه‌ها همه اخمو شدن آویزوون شدن?! دیدی مردمِ بی‌لبخند?! دیدی دیگه نا نداریم یه آبِ گرمو وصلش کنیم?! دیدی زمین سفت نبود?! دیدی حیف کردی?! دیدی دیوونه‌ها جای چونه‌زدن واسه آب گرمشون، همه رفتن فیس‌بوکو مکافات از لجت?! دیدی لاغر شدیم رومون نمیشه بریم بیرون?! مدیریتِ عجیب... با شمام دوستِ عزیز...»
نگا کرد به دور دست گفت: «اللّهمَ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج وَ العافِیهِ وَ النَصر وَ اجعَلنا مِن خَیرِ اعوانِه و انصارِه و المُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیه»
وقتی میرفت دوستاش تا دم درم باش نرفتن...


نیمه بیدارم! همسر می‌گوید از فضای جامعه دوری! برج عاج‌نشین شده‌ای؟! میگویم خوب چه خبر در متن جامعه! میگوید کارمند جماعت که حداقل من باهاشون در ارتباطم خیلی نگران داستان مذاکرات هستند. اصلا درصد و پرصد هم براشون مهم نیست. به قول عیال درصد چند کیلو؟ همون درصد کیلو چند خودمان. ‌آنها فقط می‌خواهند وضعیت بهتر شود.

فروپاشی جمهوری اسلامی را با هر متری که می‌سنجم به نفع آمریکا و غرب نیست. یعنی اصولا منطق سیاست توجیه نمی‌کند که یک عده از خود راضی و گنده دماغ بیایند و پرچم ایرانشهر اینجا علم کنند که چه شود؟ همان داستان‌ها به شرحی که گذشته تکرار شوند. مبادا بوی ناسیونالیسم که به مزاج غربی‌ها سازگار نیست از اینجا مجدد برخیزد.

اینها إتودی بود از سرگیجه‌های من قبل از جنگ دوازده روزه! آنجا که داشتند می‌بستند برای مذاکره! آنجا که نگران بودیم مبادا درصدهای‌شان جابجا شود.

الان جنگ دوازده روزه که هیچ حتی خونین‌ترین دیماه تاریخ را هم از سر گذرانده‌ایم. حسابی ساچمه باران و گلوله‌آجین شده‌ایم. تعداد کشته‌ها از سه هزار تا سی‌واندی هزار روایت می‌شود. شدیم عدد.

آن اندازه زخم‌خورده و ناتوان شده‌ایم که مثل بچه آدم، تمرگیده‌ایم ببینیم دعوای کلانتر جدید شهر با استکبارستیزان خاورمیانه‌ای به کجا خواهد رسید؟!

سرگیجه دوباره به سراغم آمده. شب‌ها در ناخودآگاهم با حس شب آخر می‌خوابم و روز که بلند می‌شوم یک خط دیگر بر عمر ابطال شده می‌کشم. چوب خط‌های‌مان در حال خط خوردن است. حال کارآگاه اسکاتی در فیلم سرگیجه اثر آلفرد هیچکاک را دارم. در ارتفاع (استعاره از ۵۷) بلایی سرمان آمده که توان تحمل مجددش را نداریم. هر چه با او عشق باختیم، تنفر ورزیدیم، پروژه مشترک تعریف کردیم، اعتماد کردیم، خودمان را به حماقت زدیم، خواستند روح مارمولک فرصت‌طلب و نابکار پشت آبگرمکن را برایمان درونی کنند، جواب نداد که نداد. مثل همیشه به سبب شاید نقص بیولوژیک عده‌ای بدون دلیل چشم‌های‌شان را به مانند خوابگردها باز می‌کنند و نمی‌گذارند بخوابیم. ما در تمام مدت فیلم بدون اینکه خود بدانیم همدست شده بودیم برای توجیه یک جنایت خوفناک علیه عمرمان. اما این بیدار شدگان نمی‌گذارند خواب راحتی بکنیم به رغم تلاش بی‌کم‌وکاست خواب‌کنندگان. روانکاوان بر این باورند که تنها نسخه‌ای که برای درمانش جواب است چیزی نیست جز یک شوک عاطفی و احساسی سنگین در همان موقعیت ۵۷. چون تجربه‌ی زیسته‌مان برای انقلاب قلابی بوده است.

۲۶ بهمن ۱۴۰۴
فریبرز نعمتی

@tammollaat

ایرانآمریکا
۴
۰
فریبرز نعمتی
فریبرز نعمتی
مترسک را شبیه هیچ حیوانی نساختند، چون وحشتناک‌ترین حیوان همان انسان بود...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید