ویرگول
ورودثبت نام
sara sahwr
sara sahwr
sara sahwr
sara sahwr
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

پایان یک اغاز

خلاصه داستان...

همه چیز از یک نگاه شروع شد در دل یک شهر شلوغ پر هیاهو ویناک یک پسر بد شانس و بد قلق که به عشق عتقادی نداره . اون قدر درگیر کار و بد بیاری های زندگیشه که

عشق رو یه شوخی تلخ میدونست زندگی میکرد....

تا این که یک روز توی مترو با نگاه نافز و خستهی دختری به نام دلارام رو به رو میشه.

اون نگاه....

نه برق داشت نه لبخند. ولی عجیب بود. انگار یه پایان توی نگاهش خوابیده بود. همون پایان زندگی ویناک رو زیر و رو میکنه.

همه چیز از یک نگاه شروع شد نه یه سلام نه یه لبخند نه حتی یک تصادف در یه کافه. فقد یک نگاه عمیق.

اون روز مثل همیشه خسته بودم و بی حوصله با یه ساندویچ نصفه توی دستم و فکر اجاره خونه ای که هر ماه یه جور تهدیدم میکرد سوار مترو شدم به یکی از اون میله ها تکیه کردم که یک لحظه چشمم خورد بهش .

نگاهش از اون نگاها نبود که تو فیلماست نه اه داشت نه موشقی زسرش پخش میشد . فقط یه جور خستگی توی چشماش احساس میشد یه جور خستگی یا یه غم بزرگ انگار توی چشماش یه پایان بود درسته یه پایان انگار از اون شب یه چیزی توی من شکل گرفت اون شب از فکر اون چشم ها بیرون نیومدم اون شب گذشت.

فرداش خیلی اتفاقی تصمیم گرفام در یه کافه قهوه سفارش بدم .

که صدایی به گوشم میرسید که میگفت.

ببخید قهوتون تلخ باشه یا شیرین همون چشما درسته گارسون همون کافه بود حس میکردم تقدیرمون به هم گره خورده حس میکردم باید قدم بردارم جواب رو دارم خیلی بی حس گفت باشه.

هر دفعه به چشم های اون دختر خیره میشدم سوالات زیادی میومد توی ذهنم مثلا چرا این دختر انقدر تویه نگاهش غم سنگینی داره همینجور که تو فکر بودم یکی میگفت عاقا عاقا به خودم اومدم دیدم قهورو گذاشته رفته.

هر روز بخاطر اون دختر ب اون کافه میرفتم نمیدونستم چطور قدم بردارم تا این که مدیر کافه اومد سمتمو گفت من متوجه همه چیز همستم عاقا پسر دلارام چندین ساله پیش ما کار میکنه اون قدیما یک دختره خیلی سر خاال و خوشحال بود اما یهو شروع به تغیر کرد .

کنج کاو شدم چی باعث شده یک نفر انقدر غم سنگینیو حمل کنه از مدیر کافه پرسیدم ادرسی از این دختر نداری مدیر سالن گفت چنوقط قبل دلارام یه چیزایی سفارش داد ادرس رو اوورد تصمیم گرفتم قبل از این که دلارام کارش تموم شه خودمو برسونمرفتم به اون ادرس یه دختر جوون درو باز کرد گفت نکنه ت همون ارادی تعجب کردم کفتم سلام من ویناکم دختر گفت شما

گفتم اگه اجازه هست بیا یه جا بیشینیم قشنگ برات تعریف کنم اومد لب ساحل نشستیمو با اصرار زیاد بالاخره شروع کرد به تعریف کردن داشتان دل ارام دلشکستمون.

دلارام توی یک رابطه جدی بوده . با پسری به اسم اراد که همه چیزش با عقل نمیخوند ولی با دل چرا . اون رابطه تا مرز ازدواج رفته اما ...

ولی اراد یک روز غیب زده بدون خداحافظی. بدون توضیح .الان بعد از دو سال دلارام هنوز نتونسته به خودش بقبولونه که اون عقش واقعی نبوده. و بدتر از همه هنوز با خواطرات اون زندگی میکنه.

وقطی نهال از عشقی که دلارام به اون پسر داشت حرف میزد حش کردم الان نه تنها باید از مغز اون دختر عبور کنم بلکه باید از قلبشم عبور کنم.

درسته ویناک پسر ساکتی بود اما خیلی رک و پر رو بود.

از دوست دلارام سپاس گذاری کردمو رفتم کافه با قدم های کند و یه حس عجیب وارد کافه شدم گوشه کافه نزدیک پنجره دل اران نشسته بود رو پوش کارش هنوز تنش بود اما موهاشو باز کرده بود انگار چند لحظه اجازه نفش کشیدن به خودش داده بود فنجون قهوه هش نیمه خالی بود نگاهش مات و خیره به بیرون بود.

نه مشتری هارو میدید نه صدای موسیقی رو میشتید.

ویناک فقط ایستاده بود و نگاهش از دلارام کنده نمیشد توی ذهنش صدای حرف های اون رفیق میپیچید

اسمش اراد بود دلارام هنوزم با خاطرات اون زندگی میکنه.

اروم جلو رفتم دلارام متوجه حرم شد فقط یه نگاه کوتاه انداخت از اون نگاها که خیلی حرف توشه ولی هیچی نمیگه

الان میفهمم چرا وقطی از عشق حرف میزنم ت لبخندتم تلخه دلاران هیچی نگفت فقط دستشو دور فنجون حلقه کرد و گفت بعضی ادما وقتی می رن یه چیز هایی رو هم با خودشون می برن مثلا.... باور ادمو به دوست داشتن.

گفتم بعضی ادما میمونن نه برای این چیضی بدزدن برای این که جای گذین کنن دلارام با نگاهی سنگین و یه لبخند کوچک .

دلارام

حس کردم حس جدیدی ت من شکل گرفته اخه اون پسر یه ارامش هیجان انگیزی داره وای نه این چیه من دارم بهش فکر میکنم.

ویناک

چرا دلارام نگاهش با همیشه فرق میکرد یعنی اون حسی که من دارم ت اونم شکل میگیره نه پسر چی میگم من اون اصلا اونجور که ب اون فکر میکنه حتی به من نگاه نمیکنه هعی.

اون روز هم گذشت اما ویناک هواسش ب این نبود داره سر کار نمیره کل فکر و زکرش شده بود دلارام.

اما ویناک نمیدونست که دلارمم اره.

اون شب هم گذشت ویناک بدون این که ب کارش فکر کنه مستقیم رفت در کافه

دلارام گفت باز تو اومدی گفتم عادت کردمب قهوه هاتون دل ارام با تهنه نگاهی بهش انداختو رفت

اون روزم مثل همیشه ویناک غرق نگاه دلارام دلارامم تو فکر و خسته.

فردا شد اما ویناک به کافه نیومد انگار دلارام منتضر بود اما خودش اینجور فکر نمیکرد با دنیا قهر کرده بود

یک ساعت

دوساعت..... شب شد .

اینم مثل همه دید من نمیرم رفت بیخیال .

اون شب دلارام از فکر ویناک بیرون نیومد ساعت شده بود 11 دلارام در حال رفتن به خونه توی کوچه تاریک دید یک مرد قد بلندی به سمت او میدوه اول دلارام ترسید اما بعد حس کرد ویناک هستش صدا زد .

ویناک تویی دیوونه پسر برگشت بله همون ویناک دیوونه بود.

ویناک

ببخشید میدونم واست مهم نیست اما این چند روز به کل فراموش کردم برم سر کار برا همین باید شیفت شبم میموندم.

دلارام لبخندی زیر لب زد انگارر خوشش اومده بود یکی انقدر ب فکرشه که زندگی خودشو فراموش کرده.

وییناک گفت میشه قدم بزنیم باید باهات حرف بزنم خسته شدم از بس من نگاه به تو و تو به فکر اراد.

دلارام در جواب گفت باشه قدم بزنیم اما ت اینارو از کجا میدونی .

ویناک و دلارام ساعت ها زیر نور ماه قدم زدن و راجب حساشون به هم و راجب گذشته حرف زدن که انگار سالها

راجب درد هاشون حساشون با کسی حرف نزده بودن که زمان براشون مهم نبود به خشون اومدن دیدن ساعت هاست قدم میزنن و حرف میزنن.

اون شب انگار حرفای همو ظبط کرده بودن مثل یه شعر اون شب انگار کوتاه شده بود.

دلارام با اون سنگ دلی تصمیم گرفت با ویناک قرار بزاره و بیششار اشنا شن.

یک ماه بعد.

بین اون ها رابطه شکل گرفته بود و ویناک چون صواد زیادی داشت برای بچه های دانشگاه کلاس اموزشی میزاشت

دلارامم مثل بقیه دخترا از این که دوست پسرش واسه دخترا تدریس میکنه حسودی میکنه و این مضوع رو به ویناک میگه ویناک اهمیت نمیده و اونا بحثشون میشه ویناک چون درکی از حسودی دخترا نداره میگه .

ت دنبال بهونه هستی که رابطمون تموم شه برای ایت که اون پسرو فراموش کنی اومدی ت زندگیم . همه خاطرات مثل یه فیلم ترسناک از جلو چشم دلارام گذر کرد.تازه فراموش شده بودن اون خواطرات دلارام با ناراحتی زیاد از خونه ویناک اومد بیرون ویناک بحت زده به در نگاه میکرد.

وای من چیکار کردم از پله ها دوید و اومد پایین اما دلارامی نبود .

ویناک صبر تا صبح شه و بره در کافه و عذرخواهی کنه ویناک بیدار شد سر چهار راه یک شاخه گل رز سفید گرفت و به کافه رفت درسته مثل همیشه دل ارام اونجا بود ویناک رفت جلو و دستش رو انداخت لای موهای دلارام و گل رو ب او داد یک سالی از رابطه اونا گذشت دلارام و ویناک به هم عادت کرده بودن ویناک خونه خرید کار خونه خرید انگار چون قلب دلارام رو تیکه تیکه جمع کرد و کنار هم چسپوند خیر بزرگی کرده بود ویناک تصمیم میگیره بره خاستگاری دختر مورد علاقش این موضوع رو با دلارام و خوانوادها درمیون گزاشت همه راضی بودن اون شب رفتن خاستگاری و خوانواده دلارام بدون هیچ مکثی ویناک رو قبول کردن و این تازه شروع ویناک و دلارام بود.

در نگاهت عشق اغاز شد

دل به لبخندت گرفتار شد

پایان ما اغاز ما بود

عشق....

  • بی صدا ولی ماندگار شد. نویسنده سارا ساهور

تاریخ اتشار 1404/05/7

شهر شلوغکافه
۴
۰
sara sahwr
sara sahwr
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید