ویرگول
ورودثبت نام
Ava
Ava
Ava
Ava
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

شاید لحظات آخر یا شاید هم شروع دوباره


دستانت را داخل دستم فشار می‌دهم ؛ دستانت دارد در تب می سوزد صورتت که هنوز هم خونسرد است مرا یاد دعوای دیشبمان می اندازد درست است... تقصیر من بود آن موقعی که سعی داشتی مرا رام کنی من تمام خشمم را سرت خالی کردم اگر فردایی رسد و تو دیگر نباشی آن موقع چه؟
یاد تمام حرف هایی که با داد و بیداد سرت زدم و گفتم لبخند های من هرگز واقعی نبوده یادش افتادم چقدر دردناک است.
درست است هیچ وقت واقعی نبود اما زمانی که با تو گذراندم آن موقع برایم فرق داشت من با تو خوشحال بودم حالا که دیگر دیر شده است چه فایده که حسرت حرف های ناگفته دیشب را بخورم .
به پنجره خیره میشوم منظره فوق العاده ای است نمی‌شود یک روز دیگر بمانی نمی خواهم از دستت بدهم ، امروز بهار بود هوا خیلی قشنگ است اگر باور نمیکنی باید بلند بشی و تماشا کنی. حتی فکر کردن بهش هم قلبم را به درد میارد. سعی می کنم جلوی اشک هایم را بگیرم .
چند سال از اون روز میگذره اون دعوای بزرگ ، دعوایی که تو داخلش بی تقصیر بودی اون موقع خیلی وابسته بودم ، شاید از حشرات یا تاریکی و ارتفاع نمی ترسیدم اما از اینکه کسی من را کنار بگذارد خیلی می ترسیدم من اونقدری هم که همه فکر می کنند قوی نیستم.
اون موقع دوستی داشتم که کاری کرده بود که دیگه اصلا نمیدونستم کدوم از خنده هام واقعی هستند و کدوم هاشون الکی اون من را تبدیل به یک بازیگر خوب کرد ، من عاشق بغل کردن آدما بودم اما چون اون دوست نداشت منم برای بقیه کسی شده بودم که از بغل متنفره .
دوستی من و تو یک جور دوستی مخفی بود وقتی عصر می شد بهت پیام می دادم اگر جواب نمی دادی آنقدری پیام می دادم که از بس گوشیت زنگ بخوره سرت درد بگیره ، اشک هام می‌ریزند ولی یاد اون موقع که میفتم تاسف می خورم ولی در کنارش لبخندی هم می‌ زنم با اینکه مدت کمی بود ولی برای من لذت بخش ترین دوران دبستانم بود ، وقتی با اون یکی دوستم بودم همش مرا وادار می کرد کار هایی که خودش دوست داره را بکنم و توی آن چند ماهی که با تو بودم جرعتم را جمع کردم و به خود واقعیم تبدیل شدم آن موقع فهمیدم بقیه بچه های کلاس پشت سرم درموردم چی می گویند.
توی یک نمایش بود اگر درست بگویم اوایل زمستان بود آن روز آن دوستی که من را وادار می کرد هرکاری کنم توی نمایش ما بود اون از سرما متنفر بود اما من عاشق سرما بودم بچه می گفتند بریم حیاط مدرسه تا یکم برای نمایش تمرین کنیم اما اون قبول نمی کرد و می گفت سرده منم که انگار روی دهنم را با زنجیر بسته بودند هیچ چیزی نگفتم اما اون انتظار داشت منم بگویم سرده و داخل حیاط نرویم اما تو به من یاد دادی که نظر خودم را بگم بچه های کلاس گفتند باشه ما بدون اون میریم همه رفتند منم کاپشن ام را برداشتم و یکم عقب تر از اونا رفتم وقتی رسیدیم یکی از بچه ها پرسید آوا کجاست ؟ یکی دیگه از بچه جواب داد : چون حتما بهترین دوستش نیومده اونم نمیاد. منم که همه حرفاشون رو شنیدم فهمیدم اون ها پشت سرم چی میگند ، سعی کردم جلوی اشکم را بگیرم .
بعد از اون دعوا که دوستم به دلیل احمقانه ای قهر کرده بود ، و من که می ترسیدم اون دوستم را از دست بدم و دیگه کسی با من دوست نشود ، من و تو دیگه به هم پیام ندادیم و الان می فهمم اگر اون روز واقعیت را می گفتم و بهش می گفتم که من کار اشتباهی نکردم شاید الان دیگه تاسف گذشته را نمی خوردم .
حالا می فهمم در گذشته احساس تو چی بود الان می فهمم وقتی آن روز خانم معلم از ما پرسید بد ترین حس چیه تو چرا جواب دادی : بدترین حس دنیا این است که فکر کنی بار اضافی هستی یا به یک شخص بسیار نزدیکی اما از ته دلت فکر می کنی کیلومتر ها دوری.
اگر درست بگم منظورت ما بود ، ما خیلی بهت آسیب زدیم.
چیزی که الان خیلی دلم می خواد یک نفر بهم بگه اینه که :تو نه بار اضافی‌ای، نه ضعیف، نه اشتباه. تو فقط کسی هستی که درد کشیده ولی هنوز احساس داره. کسی که اشتباه نکرده، فقط دل‌بسته شد، فقط ترسید، فقط دنبال تعلق بود.
البته اینا فکرایی که خودم میکنم گاهی هم میگم همش تقصیر من بود .
ولی امیدوارم اگه روزی نیاز داشتی کسی این را بهت بگه من باشم ، اگر هم نبودم باید بدونی نیازی نداری کسی بهت بگه ، البته این را هم خودت بهم یاد دادی که خودم بگم اینکاریه که خود تو کردی. خودت یک بار بهم گفتی آدم های بیرون برای شنیدن مشکلات ما ناشنوا هستند برای دیدن خوبی های ما نابینا و برای دلداری دادن لال هستند.
حرفت درست بود!
گاهی آدما نیاز به یک همدم ، دوست یا هرچیز دیگه ای که اسمش را میزارند دارند برای شنیدن اون ها ، اون زمان نیاز داشتی .
همینطور که با خودم حرف میزدم خوابم برد . من عاشق خوابم چون موقع خواب دیگه به چیزی فکر نمی کنیم اگر هم خواب بد ببینیم بعد بیدار خواهیم شد و همه چیز تمام خواهد شد .
نور ملایمی از پنجره نیمه باز بیمارستان روی صورت رنگ پریده ات افتاده بود . صدای آرام دستگاه ها ، مثل لالایی در فضا می پیچید . نشسته بودم کنارت ، چشمانم خسته اما پر از انتظار . نمی دانم چند ساعت خوابیدم اما اول صبح بود ، چشمانت یک بار لرزید .
قلبم ایستاد نفسم حبس شد ، انگشت هایت تکان خوردند ، آرام آرام چشم هایت باز شد . چشم هایت هنوز تار بودند و گیج اما زنده .
اشک توی چشمام جمع شد خم شدم جلو و آهسته گفتم :
سلام ... بلاخره برگشتی؟
چشم های قهوه ای و سرزنده ات باز بودند ، خسته اما زنده . لبخند زیبای کوچکت را بالاخره دیدم . با صدایی خش دار و ضعیف بهم نگاه کرد و گفت :
ببخش
لبخند زدم ، با صدایی پر از بغض گفتم :
_من باید بگم ببخش . خیلی وقت پیش باید اینو می گفتم ... تو همیشه دوستم بودی ، حتی وقتی که من نبودم .
چند لحظه ای سکوت بینمان افتاد . از همان سکوت هایی که بیشتر از هزار تا جمله داخلش حرف هست . بعد با صدایی پرسیدم :
_هنوز هم دوست هم هستیم؟
لبخندی زدی و با صدایی که مانند لالایی بود جواب دادی :
_آره... اگر بخوای .
_ فکر می کنی بشه دوباره مثل قبل ؟
لبخندی زدی نمیدونم چرا ولی داخل دلم آشوبی درسک شده بود ، بعد از چند لحظه جواب دادی:
شاید نباید مثل قبل بشه . شاید فقط باید هر کدوممون راه خودمون را پیدا کنیم ... اما این دفعه با دل سبک تر .
پلک هایش آهسته بسته شد ولی هنوز لبخند داشت . انگار همه چیز را پذیرفته بود. از جایم آرام بلند شدم اما هنوز هم دلم می خواست بیشتر بمانم ولی دیگر حرفی نبود که بزنم . راه افتادم سمت در . پشت سرم را نگار نکردم . نه این که چون مهم نبود ... چون این بار دیگه چیزی برای نا تموم بودن نبود .
شاید مسیر ما از هم حدا بشه اما همیشه بخشی از من همون جا میمونه .

دوستدردلبخندشروع جدید
۵
۰
Ava
Ava
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید