خروش مردم ایران در ۱۵ خرداد محمدرضا را حسابی ترساند. او دو راه داشت: ۱. به خواسته های مردم احترام بگذارد و دست از دامن غرب بردارد
۲. بیشتر از قبل به غرب وابسته شود و خواستههای مردم را به هیچ بگیرد.
واضح هست که او نیز راه پدرش، یعنی راه دوم را انتخاب کرد؛ او نیز میخواست همچون پدرش ارتش بزرگی را هدایت کند! ارتشی خشن برای ایران، و بی عرضه و ترسو برای دشمنان ایران! آنچه برای پدر و پسر اهمیت داشت ظاهر ارتش بود.
ژنرالهای ارتش کسانی بودند که همانند محمدرضا فقط به ظاهر یونیفورمهای خود اهمیت میدادند. افراد طوری تربیت میشدند که حتی در دورترین خیالات خود خدای نکرده به این فکر نکنند که مثلاً گناه مردم کشته شده در ۱۵ خرداد چه بود؟!
و اما حکایت ببر کاغذی چیست؟
ایالات متحده تازه جنگ ویتنام را پشتسر گذاشته بود و بهخاطر قتل عام مردم غیر نظامی این کشور، آبرویش در منطقه را از دست داده بود. بعد از افتضاح ویتنام حالا چه کسی قرار بود امنیت نفت منطقه را برای غرب تأمین کند؟!از نظر نیکسون دو کشور ایران و عربستان باید مسئولیت تأمین امنیت منافع غرب را در منطقه به عهده بگیرند. یعنی باید با پول و با جان مردم کشورشان از منافع کشوری در آن سوی جهان به نام آمریکا دفاع میکردند.
طبق برنامه نیکسون ایران باید مقدار زیادی سلاح از آمریکا میخرید تا در وقت لزوم با استفاده از نیروی ارتش دیگر کشورهایی را که تمایل به شوروی پیدا میکردند، سرکوب کند. آمریکا نهتنها به راههای هوایی ایران و ترکیه دسترسی داشت بلکه به بنادر ایران برای کشتی های نیروی دریایی و بازرگانی خود نیز احتیاج داشت. آن ها از قلمرو جغرافیایی ایران برای تسلیحات ویژه نظامی و اطلاعاتی خود استفاده مداوم میکردند. اما محمدرضا در توهم خود این چنین فکر میکرد که ایران را به دلیل گل روی او انتخاب کردهاند! پس با همه وجود از آمریکایی ها تبعیت کرد. او بی توجه به فقر مردم ایران با بالارفتن قیمت نفت در سال ۵۲ قسمت اعظم بودجه مملکت را صرف خرید سلاح از آمریکا کرد.
با شروع درگیری و شورش های داخلی عمان، به دلیل ناتوانی نظامیهایشان، سلطان قابوس بعد از مشورت با انگلیسیها، رسماً از ایران دعوت کرد تا به کمکشان برود. ارتش ایران از آذر ۱۳۵۱ تا مهر ۱۳۵۴ در عمان جنگید. محمدرضا نمیتوانست برای مردم ایران دلیلی منطقی برای حضور ارتش در عمان بیان کند. پس تصمیم گرفتند تعداد سربازان ایرانی را به مردم نگویند. نخستوزیر هویدا گفت فقط ۶۰۰ نفر را فرستادهایم. محمدرضا در مصاحبه هول شد و گفت ۱۵۰۰ نفر و اما رادیو لندن اعلام کرد ۳۰۰۰ نفر! به نظر شما چند نفر بود؟!
این جنگ جز سربازان بیگناه کشته شده، تلفات ابزار و آلات جنگی و میلیاردها تومان خرج بیفایده هیچ آوردهای برای مردم ایران نداشت. در واقع عمان در شاهراه تنگه هرمز قرار داشت، اگر به دست کمونیستها میافتاد، غرب باید با نفت خداحافظی میکرد.
محمدرضا از آمریکاییها هم بیشتر خوشحال بود. او به این ببر کاغذی افتخار میکرد...
منبع: چاپید شاه
کتابی به نویسندگی سپیده انوشه
انتشارات کتاب جمکران